“ویس” و “شیرین”

بی شک با کار بزرگ فخرالدین اسعد گرگانی “ویس و رامین” آشنائید و بی شک تر “خسرو و شیرین” نظامی گنجوی را می شناسید اما مسلما از اثری با عنوان “ویس و شیرین” با خبر نیستید چرا که هنوز وجود خارجی ندارد و در سطح یک طرح نوشتاری نیمه رها شده باقی مانده است. اما پیش از اینکه به کنجکاوی شما در این مورد پاسخ بدهم اجازه بدهید شرح کوتاهی از آنچه در دو هفته اخیر بدان مشغول بوده ام برایتان بگویم چون هر چه باشد قرار است این صفحه حاوی “روزنوشتهای” من باشد و روزنوشت اولین خصلتش پراکنده نویسی (اگر نه پراکنده گوئی!) است.

امروز درست دو هفته است که در کالیفرنیای آمریکا هستم برای برنامه ریزی نمایش “مصدق” در امریکا و کانادا؛ کاری پیچیده و پر درد سر که به همت خستگی ناشناس بیژن شاهمرادی و همیاری دوستان مسئولی مثل پرویز صیاد، که تجربه های فراوان در این گونه گشت و گذارهای نمایشی دارد، کم کم دارد به سامان می رسد. در کنار آن مصاحبه های تلویزیونی مفصلی بود که اول از همه با خود پرویز صیاد در “تلویزیون پارس” داشتم و بعد با استاد نازنین فرهنگ فرهی در “تلویزیون یاران” و بالاخره با دوست تازه آشنایم شهرام همایون در “تلویزیون کانال یک”. یکی دو تا مصاحبه دیگر هم برای روزهای آینده، پیش از بازگشتم به هلند، برنامه ریزی شده که همه تمام و کمال در مورد همین فیلم- نمایش مصدق است.

حالا که توجیه غیبت شد اجازه بدهید برگردم به “ویس و شیرین”، نمایشنامه ای که طرح مقدماتی اش را چند سال پیش روی کاغذ آوردم و حالا با دیدن کتاب “ویس و رامین” در کتابخانه شاهمرادی دوباره فیل ام یاد هندوستان کرده است!

همانطور که از عنوان آن بر می آید، نمایشنامه من تقابل دو شخصیت داستانی است که هر کدام قهرمان یکی از شاهکارهای ادبیات فارسی اند و عشق اولی به رامین و دومی به خسرو بنیان این دو اثر بزرگ را تشکیل می دهند. از نگاه من اما این دو زن عاشق دو گونه از زن را نمایندگی می کنند که تفاوتهای آشکاری در نگاهشان به عشق دارند. شیرین زنی است که تمام سعی اش بر این است خسرو پادشاه زیباروی پر خواستگار را از آن خود کند و با همه عشوه گر بودنش حاضر نیست پیش از گذاشتن عقد ازدواج به گرده ی معشوق تن به او بسپارد. در جائی از اثر بزرگ نظامی مادر شیرین به او هشدار می دهد که مبادا ننگی که بر دامن ویس در رابطه اش با رامین نشسته است بر دامان او هم بنشیند. شیرین این پند را در ارتباط عاشقانه اش با خسرو همواره آویزه گوش دارد. ویس اما در رابطه عاشقانه اش با رامین در اولین قدم از نام و ننگ در می گذرد و مرز خیالی میان “عشق پاک” و “لذت جسمانی” را در هم می ریزد و به چیزی کمتر از “جسم و جان” معشوق رضایت نمی دهد. او که همسر “شاه موبد” است در عشق برادر شوهرش می سوزد و به هر حیلت تا شبانه به بستر رامین نخزد و از جسم و جان او سیراب نشود خواب به چشمش راه نمی یابد، و چه بی پروا و شیرین سروده است این قصه ممنوعه را فخرالدین اسعد گرگانی، که شعرای دیگر از زمان اشکانیان به این سو، یعنی از متن نخستین آن به زبان پهلوی، جرئت پرداخت به آن را نداشته اند. از فصول بسیار جالب این منظومه ی بزرگ ده نامه ی پر سوز و گدازی است که ویس به رامین می نویسد وقتی که رامین، خسته از این عشق ممنوع پر دردسر، به گوراب می رود تا از ویس دور باشد و در آنجا بر زنی زیبا به نام “گل” عاشق می شود و حتی او را به همسری می گیرد تا برای همیشه از ویس جدا شود. با بازنویسی چند بیت از نامه چهارم ویس به رامین این یادداشت را می بندم با این توضیح که شاعران بسیاری در باره دردناکی فراق سروده اند اما در اینجا شاعر از زبان ویس شوریده نگاهی دیگرگونه به فراق می اندازد.

چه خوش روزی بود روز جدائی / اگر با وی نباشد بی وفائی

اگرچه تلخ باشد فُرقتِ یار / درو شیرین بود امید دیدار

خوش است اندوه تنهائی کشیدن / اگر باشد امید یار دیدن

فراق دوست سرتاسر امید است / ز روز خرمی دل را نوید است

دلم هرگه که بی صبری سگالد / ز تنهائی و بی یاری بنالد…

همی گویم دلا گر رنج یابی / روا باشد که روزی گنج یابی