فیلمنامه ای برای خواندن

1. روز. سلول انفرادی. داخلی

مردی در بستر مرگ در سلولی انفرادی آرمیده است. چشمانش بسته و دهانش باز است. دارد چیزی را زمزمه می کند که به گوش نمی رسد، مثل خواندن وردی برای دور کردن اجنه. [دوربین پشت سر او و رو به در ورودی سلول قرار دارد.] دریچه کوچک مراقبت، تعببیه شده بر در آهنی سلول، باز و بسته می شود و در با صدای خشکی باز می شود. مردی معلول بر یک صندلی چرخدار به کمک مامور زندان به درون می راند و کنار تخت توقف می کند. مامور از سلول خارج می شود و در آهنی را پشت سرش می بندد. دوست معلول با صاف کردن گلو و پس و پیش دادن صندلی چرخدار سعی می کند توجه مرد را جلب کند. مرد اما انگار در این دنیا نیست. بی حرکت با چشمان بسته دراز کشیده و تنها نشانه زندگی جنبش بی وقفه لبانش است.

            معلول: نگاهم کن رفیق. گمان نکن با دردت ناآشنایم. نه! من نه برایت شیر آورده ام تا لب خشکت را با آن تَر، و نه کلوچه ای که معده خالی ات را با آن آرام کنی. نه کاغذ و قلمی که نامه خفت بنگاری و نه پیامی از تهدید یا تحبیب. تنها دستمالی آورده ام آغشته به رایحه ی دوستی و هم پیمانی سالهای سالمان. دستمالی سبز. 

2. شب. سلول انفرادی. داخلی

مرد هنوز در بستر است. نوری کم جان از نورگیر راهرو به اندام نحیفش افتاده است. [دوربین آرام از کنار در سلول به سوی تختخواب حرکت می کند]

[نمای بسیار درشت] چشمان مرد باز است. بازِ باز. تا حدی از حدقه بیرون زده است. نشانی از زندگی در آن نیست.

[نمای بسیار درشت] لبان مرد دیده نمی شود. دستمالی روی آن بسته شده که محکم از پشت گره خورده است. دستمالی سبز.

[پایان]