که عشق آسان نمود اول…

هشت ده روزی از نوشتن برای این صفحه دور افتادم. تمام این مدت را در کالیفرنیا به همراه بیژن شاهمرادی، تهیه کننده فیلم/نمایش “مصدق: تابستان، پائیز، زمستان”، به دنبال برنامه ریزی برای اجرای آن در آنسوی اقیانوس (امریکا و کانادا) بودم. کاری که بالاخره به خاطر مشکلی که در مورد ویزای “هومن آذرکلاه” بازیگر این نمایشنامه پیش آمد به عهده تعویق افتاد. ما به همت “پرویز صیاد”، دوست نازنینی که در تمام این سالها از هیچ کمکی به من دریغ نکرده است، مشغول تدارک اجرای کار در شهرهای لس آنجلس، سان فرانسیسکو، ونکوور، تورنتو و واشینگتن برای ماه آگوست بودیم که حالا با عدم اطمینانی که در مورد ویزای به موقع “هومن” پیش آمده ناچار اجرای کار در آنسوی آب را به ماه نوامبر انداختیم و من از همین امروز کار تدارک برای اجرا در چند شهر اروپا را برای ماه سپتامبر آغاز خواهم کرد. این از عذر غیبت! و اما من در تمام این روزهای کشدار، ذهن و دلم نه در اینجا، خانه ام، و نه در آنسوی آب، که در پشت دیوارهای بلندی در کوهپایه های شمال تهران بود که پشت آن انسانهای درد آشنائی چون “ناصر زرافشان” و “اکبر گنجی” در مصافی سرنوشت ساز از جان مایه گذاشته اند. و این اما اشاره ای است به آنچه جداگانه خواهم نوشت به رسم ادای دینی.