آخرین برگ از “یادداشتهای روزانه چه گوارا در بولیوی”

مطلب قبلی که برایتان نوشتم مرا بر آن داشت نگاهی دوباره به “یادداشتهای روزانه چه گوارا در بولیوی” بیاندازم. من این کتاب را در هاوانا از پیرمردی که کتابهای کهنه اش را جلو در خانه اش حراج کرده بود خریدم، با قیمتی گرانتر از  قیمت چاپ تازه آن چرا که چاپ اولش بود که در ماه ژوئن 1968 یعنی تنها هشت ماه پس از مرگ چه گوارا در جنگلهای بولیوی، انتشار یافته بود. البته هیچوقت چاپ تازه را نخریده و این دو را با هم مقایسه نکرده ام اما به تجربه بعید نمی دانم بنا به مصلحت روز دستکاری ظاهرا جزئی در اینجا و آنجای یادداشتها یا در مقدمه مفصلی که خود فیدل کاسترو بر چاپ اول نوشته، صورت گرفته باشد.

و اما کتاب مزبور در برگیرنده یادداشتهای چه گواراست از تاریخ هفتم نوامبر 1966 که جنگ چریکی اش را در جنگلهای بولیوی آغاز کرد تا یازده ماه بعد از آن یعنی روز هفتم اکتبر 1967، تنها دو روز پیش از در تله افتادن و کشته شدنش به دست نظامیان بولیوی. روزنوشتها اغلب یکی دو پاراگراف بیشتر نیستند و به ندرت از یک صفحه تجاوز می کنند همانطور که در آخرین یادداشت چه گوارا که برایتان ترجمه کرده ام می بینید. فردای آن روز چه گوارا و یارانش در محاصره قرار گرفتند و او که از ناحیه پا زخمی شده بود به چنگ دشمنانش افتاد و روز بعد خبر کشته شدنش در جهان انتشار یافت بی آنکه تا کنون هیچ توضیح قابل باوری از دو روز آخر زندگی او انتشار یافته باشد. این شما و این هم آخرین روزنوشته ی چه گوارا:

[هفتم اکتبر 1967]

[تا آنجا که به زندگی روستائیان مربوط می شود آنها بی هیچ پیچیدگی یازده ماه جنگ چریکی ما را پشت سر گذاشته اند تا اینکه در ساعت دوازده و نیم امروز یک پیرزن که داشت بزغاله هایش را می چراند به دره ای که ما در آن چادر زده ایم وارد شد و ما ناچار شدیم بازداشتش کنیم. زن هیچ خبر بدردخوری در مورد سربازها نداد و پاسخش به همه سئوالها این بود که هیچ نمی داند و مدتها می شود که این طرفها نیامده. تنها اطلاعاتی در مورد جاده ها به ما داد. بر مبنای اطلاعات پیرزن می شود نتیجه گرفت که ما تقریبا یک فرسخی “ایگِراس” هستیم و یک فرسخ هم از “خاگوئی” و دو فرسخی هم از “پوکارا” فاصله داریم. در ساعت 17:30، “اینتی”، “آنیسه تو” و پابلیتو” به خانه پیرزن رفتند که یک دختر نحیف و یک دختر نیمه گورزاد دارد؛ آنها به پیرزن 50 پزو دادند و از او خواستند با هیچکس کلمه ای در این مورد حرف نزند، اما امیدی ندارند که پیرزن به قولش پایبند بماند. ما هفده نفر محل را زیر هلال بسیار کوچک ماه ترک کردیم و راه پیمائی ما بسیار خسته کننده بود و ردپای بسیاری در دره ای که بودیم جا گذاشتیم؛ دره ای که خانه ای در نزدیکی اش وجود ندارد اما مزارع سیب زمینی چرا؛ مزارعی که از طریق جویهائی که از همان رودخانه کشیده شده اند آبیاری می شوند. ساعت دو صبح برای استراحت توقف کردیم زیرا پیشروی نتیحه ای نداشت. وقتی ناچار باشیم در شب راه برویم “چینی” به یک بار واقعا سنگین مبدل می شود.

ارتش خبر غریبی انتشار داده است در این مورد که 250 سرباز را در منطقه “سرانو” مستقر کرده تا راههای باغستانهای شماره 37 را مسدود کنند و پناهگاه ما را جائی میان رودخانه “آسه رو” و “اورو” تعیین کرده است. خبر به نظر برای رد گم کردن داده شده است.]