خاطره ای مصور

حتی کسانی که از نزدیک با این دو آقای خوش سر و پُز آشنایند به سختی می توانند آنها را در عکس زیر باز شناسی کنند.

عکس متعلق به نوروز سال 1348 است و در اصفهان برداشته شده، در دفتر کار یکی از محبوبترین بازیگران تئاتر در اصفهان و حتی ایران، یعنی در دفتر کار ” رضا ارحام صدر”. آن کسی که کنار میز ایستاده هم یکی از اصفهانی های صاحب نام است که در همان سال مورد نظر رئیس بخش تئاتر در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بوده است. کسانی که با تاریخ تئاتر معاصر ایران آشنایند حالا باید او را بازشناخته باشند که کسی نیست جز “دکتر پرویز ممنون” یکی از برجسته ترین اساتید تئاتر در ایران.

            دکتر ممنون طرحی را در چندین قسمت به تصویب تلویزیون ملی ایران رسانده بود با عنوان “تئاتر در اصفهان” که خود او نویسنده، تهیه کننده و مجری اش بود. بخشهای قابل ملاحظه ای از این طرح می باید در اصفهان فیلمبرداری می شد و به صورت تدوین شده در اختیار او قرار می گرفت. از آنجا که خودش اصفهانی بود و خیال داشت تعطیلات نوروز را در کنار خانواده اش در اصفهان بگذراند برنامه فیلمبرداری از شخصیتهای تئاتری و مکانهای مورد نیاز را برای روزهای نوروزی تعیین کرد. من اما این همه را از کجا می دانم؟

            من آن روزها در مرکز آموزش تلویزیون (نام اولیه مدرسه عالی تلویزیون و سینما) دانشجو بودم. من و پنجاه دانشجوی دیگر با شور و شوق تمام در کار سازمان دادن سفر نوروزی دسته جمعی به جنوب ایران بودیم که درست دو روز مانده به نوروز “فریدون رهنما” استاد برجسته ما در رشته هنرشناسی فیلم که به من پیله خاصی داشت و جز به من به کمتر کسی نمره ی سیزده داده بود مرا در دفتر مدرسه خواست (می گفت سیزده برای من یعنی بیست و حتی زیر فشار مدیر مدرسه از حرفش پائین نمی آمد و می گفت اگر می خواهید نمره های من هم مثل استادان دیگر باشد خودتان آنها را در عدد بیست ضرب و سپس بر عدد سیزده تقسیم کنید!). رهنما آنروز به من گفت نام مرا به دکتر ممنون داده تا به عنوان کارگردان و تدوینگر بخشهائی که باید در اصفهان فیلمبرداری شود با او همکاری کنم. پیشنهاد چنان بزرگ بود که علیرغم اشتیاقم به سفر دسته جمعی نوروزی بلافاصله آنرا پذیرفتم و اولین کار حرفه ای ام را در کنار دکتر پرویز ممنون انجام دادم.

            دیگر لوس است اگر تاکید کنم که آن آقای کراواتی سبیلو در عکس بالا خود من هستم که روی صندلی ارحام صدر در محل کارش نشسته ام تا فیلمبردار نور را روی من تنظیم کند. شاید پانزده شانزده سال پیش بود که برای نمایش فیلم “میهمانان هتل آستوریا” به وین (اتریش) رفته بودم. دکتر ممنون هم محبت کرده، آمده بود. پس از برنامه وقتی با بسیاری از دیگران در رستورانی دور هم نشسته بودیم دکتر ممنون به ظرافت گفت شاید باور نکیند که سالیان سال پیش من و علامه زاده با هم در برنامه ای همکار بوده ایم؛ آنوقتها که رضا موی سیاه داشت و من، مو داشتم!