حُکم جَلب

به دنبال چه می گردند این آقایان،

در خانه من؟

چه می خواهد این مامور

که دارد برگه کاغذی را می خواند

که من رویش کلمات “بلندپروازانه”، “ناپایدار”، و “شکننده” را نوشته ام؟

چه نشانی از توطئه دارد

عکس بی یادداشتی

از پدرم در کت تابستانی (مشکی رنگ پریده)

در ساختمان “مجلس ملی”؟

چه برداشتی می کند از سند جدائی من از همسرم؟

تکنیک تعقیبشان او را به کجا رهنمون خواهد شد

وقتی اعداد اعشاری را می خواند

و یا زخم جنگ را بر پیکر جد پدریم کشف می کند؟

هشت مامور

نوشته ها و نقاشیهای دختران مرا بررسی می کنند

به عرصه عاطفه هایم نفوذ می کنند

و می خواهند بدانند دخترم “آندره نیتا” کجا می خوابد

و چه رابطه ای میان آسم او

و کفپوش اتاقمان وجود دارد. 

هشت مامور 

در خانه من

با حکم جلب.

عملیاتی پاکیزه.

یک پیروزی روشن

برای یکی از پیشروان کارگران

که ماشین تحریر”کُنسول” مرا ضبط می کند

با صد و بیست و دو برگ کاغذ سفید

و یک میز تحریر شخصی فرسوده

که شکستنی ترین چیزی است که همین تابستان خریده بودمش.

این شعر را بسیاری از کسان می توانند گفته باشند. اکبر گنجی که همین دیروز پس از تحمل پنج سال زندان تنها به خاطر نوشتن، موقتا آزاد شد، یا ناصر زرافشان که جز کاغذ و قلم حربه دیگری به دست نداشت و ندارد. دورتر اگر بروم صدها نفر را می توانم نام ببرم، از سعیدی سیرجانی تا محمد مختاری و دورترها از دکتر ساعدی و ….

            ولی بگذارید راه را دور نکنم. این شعر متعلق به “رائول ریوه رو” شاعر نامدار کوبائی است که قبلا قول ترجمه اش را در همین صفحه داده بودم. او که با وساطت دولت سوسیالیستی اسپانیا اخیرا از زندان کوبا آزاد شده و به اسپانیا مهاجرت کرده است یکی از چهره های مطرح روشنفکری جامعه کوبا است که حرفهای بسیاری برای گفتن دارد. تصویری که او در این شعر می دهد در عین آشنائی و سادگی، بدیع و گزنده است. اگر یکبار دیگر آنرا بخوانید شاید با من هم عقیده شوید.

در همین زمینه و به همین قلم: [دو خبر ظاهرا بی ارتباط از کوبا]