بالای ابر، آسمان همیشه صاف است

شروود اندرسُن، قصه نویس فقید آمریکائی (1914-1876) که یکی از صاحب سبک ترین نویسندگان داستانهای کوتاه در میان دو جنگ جهانی شناخته می شود در قصه کوتاه “پیروزی تخم مرغ” از زبان نوجوان قصه اش که در مزرعه جوجه کشی پدرش کار می کرد و هر روزه شاهد مرگ صدها جوجه و از تخم در آمدن صدها جوجه دیگر بود، با اشاره به این واقعیت که فیلسوف ها همواره در معنای مرگ و زندگی و جسم و روح باریک می شوند به این نتیجه می رسد که “بیشتر فلاسفه باید در جوجه کشی ها رشد کرده باشند!”


          من اما بی آنکه در جوجه کشی بزرگ شده باشم گاهی اوقات به حس غریب فیلسوفانه ای مبتلا می شوم که خوشبختانه چند دقیقه ای بیش به طول نمی انجامد و از این رو اسباب نگرانی فراهم نمی کند. یکی از این لحظات، وقتی است که باران ببارد و من در هواپیما به انتظار پرواز نشسته باشم. مثل دیروز عصر که از سان فرانسیسکو به لس آنجلس باز می گشتم. با آنکه بیست و چهار ساعت از مصاحبه تلویزیونی ام با آقای جلالی، جوانی مستعد و تازه نفس در تلویزیون آپادانا، می گذشت هنوز ذهنم درگیر پرسشهای او و پاسخهای خودم بود که به سالهای بندی بودن من و ماههای خون و آتش انقلاب و دهه های تبعید و هجرت اجباری مربوط می شد. پرسشهائی که برای پاسخ مسئولانه دادن بدانها می باید ذهنم را به تیرگی بارانی و نمناک روزها و شبهای گذشته ام بازپس می کشیدم تا سخنی از دل برآرم. به روزها و شبهای گزنده ای که دیرگاهی بود سوزش زخمشان را حس نکرده بودم به مرهم فراموشی. این همه در دقایق انتظار پرواز زیر بارانی تیره که بارشش را گوئی پایانی نبود بر فکر خسته ام بار شد و تا اولین تکان هواپیما دوام آورد. بعد هواپیما آرام بر باند باران شسته پیش راند و در نیمه راه به سبکی یک کبوتر چاهی از باند فرودگاه کنده شد و دقایقی بعد قطر ضخیم ابرهای باران زا را شکافت و تن خیس پولادینش را به ورای آن توده فشرده انبوه بالا کشید. آن حس فیلسوفانه که در آغاز بدان اشاره کردم با دیدن آسمان صاف آنسوی ابرها در من بیدار شد. حسی که به شکلی پیچیده تلاش می کرد حرف ساده ای را یادآرم شود که: بالای ابر، آسمان همیشه صاف است.