دیدار دوست

عازم سفری در سفرم، عازم سان فرانسیسکو، برای دیدار دوست. یکی از عزیزانی که هرگز از دیدارش سیرائی ندارم؛ ناصر رحمانی نژاد. او برای خوانندگان این صفحه بی تردید شناخته تر از آن است که نیاز به معرفی من داشته باشد. تئاتر اجتماعی معاصر ایران با نام او عجین است چه به عنوان بنیانگزار “انجمن تئاتر ایران”، چه بعنوان بازیگر توانای صحنه تئاتر و پرده سینما، و چه بعنوان کارگردان صاحب سبک نمایش که در این آخری بی تردید برجستگی غیر قابل تردیدی دارد. کافی است نمایش “کله گردها، کله تیزها” ی برشت را به کارگردانی او دیده باشید تا باور کنید که غلو نمی کنم.


من اما شور و شوق همیشه ام برای دیدار “دوست” فراتر از حرمتی است که برای کارهایش قائلم. من و ناصر جدا از همکاریهای حرفه ای خاطرات و حرفهای مشترک بسیاری داریم که همواره دیدارهایمان را رنگین می کند. یکی از آنها را به سرعت بازگو می کنم تا از سفر عقب نمانم!


          سالهای 1354 و 55 به تقویم خودمان، من و ناصر در بند شش زندان قصر بودیم؛ بندی که به “حبس سنگین” ها اختصاص داشت. ناصر به دوازده سال زندان محکوم بود و من به حبس ابد. ناصر تازه سال 51 دستگیر شده بود و من یک سال بعد از آن. یادم نمی رود که یک بار کنار استخر حیاط بند شش نشسته بودیم (استخری بود بسیار کم عمق که وجودش در تابستانها غنیمتی بود باور نکردنی). من که رویاپردازیم را هرگز از دست نمی دادم به ناصر اطمیان دادم که همانطور که حالا اینجا نشسته ایم یک روز با هم کنار دریای مدیترانه خواهیم نشست. هیچ زنگی از شوخی در صدایم نبود. وقتی یک بار دیگر با همان اطمینان پیش بینی ام را تکرار کردم حس کردم دل ناصر برایم گرفت چرا که این آرزو برای یک حبس ابدی چیزی مثل آرزوی محال می نمود. سالها بعد وقتی به قدرت “انقلاب” هر دو زندان در آمدیم و هنوز نفسی به راحتی نکشیده به ضرب همان “انقلاب” از وطن رانده شدیم نه تنها کنار مدیترانه که بارها کنار اقیانوس آرام با هم قدم زده و درد دل کرده ایم!