آوارِ آب

دیروز غروب وقتی به خانه برگشتم در پیامگیر تلفنم تنها یک پیام کوتاه بود؛ پیامی به زبان انگلیسی با ته لهجه هندی که با خش و خش خط تلفن نامفهوم تر شده بود: “روپا هستم، از هندوستان زنگ می زنم. خیلی نگران محفوظ هستم.” یکباره چهره ی “محفوظ” یکی از دانشجویان سال گذشته ام که اهل “آچه” ی اندونزی بود جلوی چشمم آمد. او و “صفا”،  تنها دانشجوی ایرانی ام در طول این سالهای تدریس در “مرکز آموزش بین المللی تلویزیون هلند”، تنها کسانی بودند که از میان 20 دانشجو از کشورهای مختلف آسیا و افریقا و آمریکای لاتبن اهل روزه گرفتن بودند. آندو رابطه خصوصی گرمی با من که مسئول و مدرس این  کورس بودم داشتند. جدا از علل دیگر یکی هم این بود که من یک پلوپز ایرانی به آنها داده بودم تا برای سحری خوردن در اتاق هتل که چهار ماه در آن اقامت داشتند به مشکل برنخورند!


بله محفوظ. حالا او کجاست؟ آیا جائی در میان گل و لای مانده از آوارِ آب برای همیشه خفته است؟ آیا به دنبال عزیزانش از این نعش به نعش دیگر سر می زند؟ یا هنوز دوربیش را به دست دارد و آنچنان که از او و دیگر دانشجویانم همواره توقع داشته ام دارد لحظات دردناک این بزرگترین فاجعه تاریخ بشری را برای آیندگان ثبت می کند؟



من هم مثل “روپا”ی هندی بیش از همه نگران “محفوظ” هستم. تا حالا تعداد کشته شدگان فاجعه دریالرزه از مرز 150.000 نفر گذشته است. آدمیزاد چه موجود غریبی است! در میان این انبوه باور نکردنی انسانی چشمم به دنبال خبری از “محفوظ” است. می گویند چیزی از “آچه” باقی نمانده است. ولی من این امید را از دست نمی نهم که در آستانه چرخش سال خبر خوش سلامتی او را دریافت کنم. اگر امید نمی بود، حتی نوع واهی اش، بشر میلیونها سال پیش از این کره خاکی رخت بربسته بود.



در همین زمینه و به همین قلم: شکار لحظه ها, تبعیض, روز دل کندن, ماجرای دیگ زودپز!