درد دل دو زبان بسته

باز این بابای دَدَری ما بار سفر را بسته است و دارد برای چهار روز آزگار می رود پاریس. سه هفته نیست از سفر لندن برگشته است. ما دوتا زبان بسته که بالاخره نفهمیدیم که این بابای ما چرا در خانه اش بند نمی شود. از هفته پیش که دوباره نشست پای کامپیوترش و شروع به نوشتن روزنوشتهایش کرد فکر کردیم که لااقل به خاطر خوانندگان “از دور بر آتش” هم شده چند ماهی سر بهوائی را ترک می کند تا تماسش با آنها قطع نشود. ولی نمی دانیم چه مرگش است که تا پا می افتد می زند به چاک. (خوانندگان وفادار به این صفحه حتما اسم ما گربه های بی پناه، یعنی شوپن و تپوسک را به یاد می آورند. دیگران هم اگر بخواهند ما را بشناسند می توانند اینجا کلیک کنند!)


قبلا که کارش زیاد بود می گفت فیلمبرداری دارد، تدریس دارد، تحقیق دارد و سر و دمش را می زدی می رفت خارج. این روزها هم که از فیلم و درس و تحقیق خبری نیست باز سرٍ زمستان ما را در این اتاقک انباری توی حیاط تنها می گذارد و می رود پیِ یَلَلی تَلَلی و ما دوتا را که تنها آرزویمان این است که روزی دو دقیقه هم که شده او را ببینیم ترک می کند.


حالا امیدواریم یادش نرفته باشد به زن همسایه بسپارد که غذایمان را بدهد. ماه پیش که داشت میرفت لندن تا آخرین لحظه لفتش داد. وقتی رفت در خانه همسایه تا سفارش ما را بکند کسی خانه نبود. خدا را شکر که عقلش رسید یادداشتی برای زن همسایه بنویسد. یکی از کارت پستال های آن خانم نقاش را برداشت (همانی که هر شب ماشینش را جلو در ببینیم می دانیم فردا تا ظهر از غذا خبری نیست!) و پشت آن با هلندی غلط غلوط برای زن همسایه نامه نوشت و از زبان ما گفت: “غذا به اندازه کافی برای ما در انبار گذاشته ولی ما زبان بسته ها بلد نیستیم در قوطی ها را باز کنیم. ممکن است لطف کنید هر روز صبح غذای ما را در ظرفهمان بکشید؟”


خدا پدر این زن همسایه را بیامرزد. خودش هم دو تا گربه دارد ولی به ما هم به چشم بچه های خودش نگاه می کند. اگر نبود که تا حالا صد دفعه فاتحه بابایمان را خوانده بودیم و گذاشته بودیم رفته بودیم. ولی برای اینکه بی انصافی نکرده باشیم باید بگوئیم که بابایمان هیچوقت دست خالی از سفر برنمی گردد. همیشه یک خوراکی تازه ای چیزی برایمان دارد تا دلمان را به دست بیاورد. ما هم دل نداریم زیاد با او قهر کنیم. وقتی می بینیمش چند دقیقه ای با بی اعتنائی عقب عقب می رویم و بعد دلمان نمی آید اذیتش کنیم. می دانیم گرفتار است (و این را هم البته می دانیم که اگر هم نباشد برای خودش گرفتاری می تراشد!). عادتش شده. خیلی وقتها ما دو تا زبان بسته به هم می گوئیم باید همینطور که هست دوستش داشته باشیم. بابای آدم بابای آدم است دیگر. کاریش نمی شود کرد.


 


در همین زمینه به همین قلم: قصه هلندی سرگردان