پایان هفته ی گرم

این آقای امیر اسدالله علم با یادداشتهای خواندنی اش مرا بدجوری گذاشته است سر کار. بیش از سطوراصلی، سفیدی هائی میان سطرهایش خواندنی است، از بس به اشاره و کنایه برخی حرفها را زده است. بخصوص هر کجا که از عشق و حال خود و ولینعمتش با دلربایان حرف می زند. آدم گاهی از صداقتی که در این یادداشتها در ثبت خصوصی ترین کارهای زندگی شخصی خود و شاهی که به او عشق می ورزید از خود به خرج داده است مبهوت می ماند. من خیال ندارم امروز از این “مقوله شیرین!” برایتان بنویسم چرا که هنوز دو جلدی بیشتر از این کتاب شش جلدی را نخوانده ام. این را می گذارم به وقتش.
یکی از سنتهای جا افتاده مربوط به من در لس آنجلس میهمانی کوچک اما دلنشِنی است که منصور خاکسار، شاعر نازک خیال معاصر که من همواره “کاکاجان” صدایش می زنم، در خانه اش ترتیب می دهد تا در یک نشست با بسیاری از دوستان نزدیک که مشتاق دیدارشان هستم ملاقات کنم. پریشب هم کاکاجان دوستانی را دور هم جمع کرد و پایان هفته گرمی را برایمان تدارک دید.


دکتر محمود عنایت را که همچنان با دست خالی مجله وزینش “نگین” را منتشر می کند، خودم سر راه از خانه اش برداشتم. در همان حوالی مجید نفیسی شاعر را هم گرفتیم و آمدیم منزل کاکا. قبل از ما ایرج جنتی عطائی، ترانه سرا که اتفاقا در لس آنجلس است، و محسن مرزبان، بازیگر سینما و تئانر هم آمده بودند. از دیگر دوستان اهل قلم، قصه نویس خوبمان خسرو دوامی بود که راه درازی را برای دور هم بودن طی کرده بود. یکی ار پاهای اصلی این جمع که دیدارش عطر هزار خاطره را با خود دارد دکتر عباس صدرائی است. او برادر یکی از صمیمی ترین و نزدیکترین دوستان اهل قلم من است که بیست سال پیش در زندان اوین به دست پاسداران جهالت و سیاهی به جوخه اعدام سپرده شد. نام قلمی اش که برای اهل درد بسیار آشناست “حسین اقدامی” بود. نامش نه از ذهن من که از ذهن ادب مقاومت ایران زدودنی نیست.
این را هم نگفته نگذارم که جای خالی زنده نام نادر نادرپور هم در جمع ما سخت حس می شد. او یکی از کسانی بود که هر وقت به لس آنجلس می آمدم بدون دیدارش باز نمی گشتم. درب خانه کوچک اما پر صفایش همواره به روی من باز بود. آخرین باری که با هم بودیم، اما، در خانه همین کاکاجان خودمان بود. یادش گرامی!