یادداشتی برای دستگرمی

این شبهای دراز لس آنجلس این فرصت را برایم فراهم آورده است تا پیش از خواب ساعاتی را به خواندن کتابهائی که در هلند در دسترسم نیستند بگذرانم. یکی از آنها، از همه جالبترشان تا کنون، کتاب “یادداشتهای امیر اسدالله علم” است. این کتاب نه فقط باعث نمی شود مشکل اختلاف ساعت را حل کند و خواب به چشمم بیاورد بلکه گاهی خواب را کاملا از چشمم می رباید از بس “خنده دار و دردناک!” است.
حالا برای اینکه گمان نکنید ترکیب متناقض “خنده دار دردناک” را بی دلیل از خودم در آورده ام چند فراز از جلد سوم کتاب که متعلق به یادداشتهای سال هزار و سیصد و پنجاه و دو است را برایتان نقل می کنم. این را فقط برای دستگرمی می نویسم تا بعد سر فرصت یادداشتهایم را ردیف کنم و جدیتر به این کتاب استثنائی بپردازم. بگذارید از یک یادداشت با مزه شروع کنم:


“{شاهنشاه} ناها ر در بندر عباس صرف فرمودند. قرار بود بیمارستان شیر و خورشید را نیز ببینند. سر ناهار فرمودند نمی روم، علت را بعدا به تو خواهم گفت. به اتاق استراحت شاهنشاه رفتم. علت را جویا شدم. فرمودند آخر اسمش ثریاست (ملکه سابق). بیچاره ثریا! {فرمودند} آنوقت علیاحضرت خیال می کنند من مخصوصا این کار را کردم. از شاه تا گدا گرفتار زنهایمان هستیم.” ﴿۱۵/۲/۵۲﴾
و این یکی هم نباید در با مزگی ازیادداشت قبلی کم بیاورد:
“صبح برای مانور دریائی حرکت کردیم که با کشتی های جنگی باید انجام می شد… چند گلوله توپ به هدف ها انداخته شد، یکی نخورد. شاهنشاه خیلی عصبانی شدند و به فرمانده نیروی هوائی فحش دادند… فرمودند موشک سرشان را بخورد، چرا تیراندازی توپها اینقدر بد بود؟ آن هم در حال صلح و اعصاب راحت و هدف ثابت… فرمودند من که این قدر با خارجی ها لجاجت می کنم و پدرشان را در می آورم به پشتیبانی اینهاست. اینها هم که اینطور گه از آب در می آیند.” ﴿۱۶/۲/۵۲﴾
حالا برای اینکه فکر نکنید شاهنشاه در مورد “لجاجت با خارجیها” خالی بسته اند به این سه یادداشت مرتبط با هم توجه کنید:
“عرض کردم دیروز سفیر عربستان سعودی برای شکار ولیعهد سعودی که من گفته بودم می تواند بیاید از امتیازات والاحضرتهای ایران برخوردار باشد، خیلی عجز و لابه داشت که حالا تو می گوئی نمی تواند هوبره شکار کند، آبروی من می رود و دچار محظور شدید شده ام… به شاهنشاه عرض کردم حالا اجازه بفرمائید چند عددی فقط با باز شکار کند که آبروی غلام هم کم و بیش می رود، چون روز اولی که به او گفتم خودم هم نمی دانستم که این شکار به کلی قدغن است. فرمودند، می خواستی بدانی، حالا بگو من اشتباه کرده ام.” ﴿۳۰/۸/۵۲﴾
“عرض کردم باز سفیر عربستان سعودی پیش من آمده و اصرار دارد که به ولیعهد سعودی اجازه شکار هوبره بفرمائید، با آن که رسما نوشتم نمی شود. فرمودند، دیگر اعتنا نکن.” ﴿۱۲/۹/۵۲﴾
“تلگراف مجددی از خود پرنس فهد عربستان سعودی رسیده بود که باز استدعای شکار هوبره کرده بود. فرمودند، با امضای من جواب بنویس که بابا جان این قانون است و قانون برای خود من هم غیرقابل تخلف است… بعد فرمودند ببین کار دنیا حالا به دست چه کسانی افتاده که پشت امریکا و ژاپن و اروپا از ترس آنها می لرزد!” (۱۸/۹/۵۲)