سیب تازه ای از سبد معطر خاطره

بگذارید خاطره ای از خاطرات کامران نوزاد برایتان نقل کنم. دیدار او پس از پانزده سال که از ساختن فیلم “میهمانان هتل آستوریا” که در آن نقش “آقای ضیائی” را استادانه بازی می کرد می گذرد، غنیمتی بود که در این سفر نصیبم شد. ماشاالله تکان نخورده بود! وقتی همین را به او گفتم، گفت: “ما تکانهایمان را در جوانی خورده ایم، دیگر جا ندارد!” خاطره ای که از او نقل می کنم هم، مثل خاطره ای که از آذر فخر همسر هنرمندش قبلا نقل کردم، مربوط به همکاری با عباس جوانمرد است، اما در نمایش “پهلوان اکبر می میرد” نوشته بهرام بیضائی که با کارگردانی جوانمرد در تئاتر سنگلج روی صحنه رفت.


جوانمرد نقش پهلوان اکبر را خودش بازی می کرد. کامران، نقش پهلوان رقیب را داشت که نهایتا از پشت به او خنجر می زد و او را می کشت. برای این صحنه آخر خنجری تدارک دیده بودند که در اثر ضربه سنگین، تیغه اش در دسته فرو می رفت و از دورن آن “خون” بیرون می زد. کامران این خنجر را در جای معینی در پشت صحنه می گذاشت تا با خنجرهای دیگر که همشکل بودند اشتباه نشود. اما یکشب بهمن مفید اشتباها خنجر دیگری (یا شاید حنجر خودش) را به جای این خنجر در محل تعیین شده می گذارد. کامران وقتی نوبتش می شود مثل همیشه خنجر را از جای مخصوصش بر می دارد و به صحنه می رود. پهلوان اکبر در وسط صحنه زانو زده است و جمله ای مثل این را پهلوانانه بر زبان می آورد: بزن ناجوانمرد، بزن!
کامران خنجر را بلند می کند تا مثل هر شب با تمام توان بر گرده “جوانمرد” فرود آورد ولی برای یک لحظه احساس می کند که خنجر کمی سنگینتر از خنجر مخصوص خودش است. می گوید اگر شبهای اول نمایش بود بی تردید آنرا تا دسته در گرده جوانمرد نشانده بود اما آ ن شب پس از سی چهل بار اجرا سنگینی خنجر دستش آمده بود. یک لحظه مردد و خنجر به دست و آماده زدن وسط صحنه می ایستد و نمی داند چه کند. جوانمرد که منتظر ضربه است ناچار دوباره دیالوگش را تکرار می کند: بزن ناجوانمرد، بزن! باز احساس می کند که کامران بی حرکت ایستاده و بازیش را ادامه نمی دهد. کامران که نمی داند چه کند پس از لحظاتی که برای جوانمرد و تماشاگران یِک عمر می نماید خنجر را به زمین پرتاب می کند و دوان از صحنه خارج می شود. خنجر در کف چوبی صنحه فرو می رود و همانجا می ایستد! کارکنان نمایش که گیج و ویج شده اند پرده را می کشند و تماشاگران بی خبر از ماجرا شروع به کف زدن می کنند.
جوانمرد که از عصبانیت دارد دیوانه می شود پرده که می افتد به پشت صحنه می دود. کامران می گوید اگر دستش به من می رسید جرم می داد! همسر جوانمرد که در پشت صحنه ماجرا را از کامران شنیده است می دود جلو و جوانمرد را در جریان می گذارد. جوانمرد که ناگهان عصبانیتش به وحشتی عمیق بدل شده همانجا روی اولین صندلی کنار دستش وا می رود. نگاه ترس زده اش را سپاسگزارانه به کامران می گرداند و در حالیکه انگار صدایش از ته چاه در می آید می گوید:
“متشکرم کامران جان، متشکرم!”