“زیر هشت” غربت

“زیر هشت” در فرهنگ زندانهای ایران به هشتی ئی اطلاق می شود که اتاق نگهبانی و دفاتر مسئولان زندان در آن قرار دارد و درهای بندهای مختلف به آن باز می شود. شاید شکل هشت ضلعی این هشتی ها در زندان قصر تهران که هر ضلعش به بندی از زندان باز می شود در این نامگذاری دخیل بوده باشد. به هر حال “زیر هشت” برای زندان کشیده ها معنای احساسی بخصوصی دارد. بر خلاف تصور عمومی، صدا کردن زندانی به “زیر هشت” لزوما نگرانی آور و خطرناک نیست. می تواند خبر از ملاقات عزیزی در میان باشد. می تواند کتابی که هفته ها پیش خانواده زندانی آورده است از دست بررسی گذشته باشد و به دست او برسد. یا می تواند حتی نوید آزادی داشته باشد چرا که به هر حال راه آزادی از “زیر هشت” می گذرد. اما البته می تواند به معنای حضور دو مامور ناشناس باشد که با ورود زندانی از بند به “زیر هشت”، چشمبند به چشمش بزنند و به بازداشتگاهی ناشناخته یا به شکنجه گاهی شناخته شده راهنمائیش کنند. و نیز می تواند به خاطر حرفی یا حرکتی که نگهبانان را خوش نیامده است قصد گوشمالی زندانی در میان باشد. در این مورد زندانی “خاطی” به محض اینکه پایش را “زیر هشت” می گذارد چند نگهبان دوره اش می کنند و تا بیاید به خودش بجنبد می بیند وسط “زیر هشت” ولو شده است و مشت و لگد است که بی هوا نثارش می شود. تنها راه زندانی برای اینکه کمتر صدمه ببیند اینست که همان وسط چمباتمه بزند و سرش را میان بازوانش پنهان کند تا لگدهائی که با بی رحمی تمام زده می شود به چشم و چارش نخورد. کرم نگهبانها که بریزد خودشان آرام می گیرند و نیم ساعت بعد آدم را برمی گردانند توی بند.


در این غربتی که من همواره آنرا بی حرمت نامیده ام نیز “زیر هشت”ی وجود دارد که نگهبانانش اگر لازم دیدند آدم را گوشمالی می دهند. هوشنگ گلشیری را یکبار به خاطر اینکه جائی گفته یا نوشته بود دخترش نماز می خواند بردندش به “زیر هشت” غربت. طفلی هر چه کرد به یادشان بیاورد که جدا از “شازده احتجاب” که سنگ بنای ادبیات نوین ایران است نویسنده “جن نامه” نیز هست که جیع سعید امامی ها را در آورده است توی کت هیچکدام نرفت. سعیدی سیرجانی هم پیش از اینکه “زیر هشت” اوین را تجربه کند یکی دو باری به “زیر هشت” غربت فراخوانده شد. او چوب زبان سرخش را در این غربت بی حرمت می خورد که بالاخره سر سبزش را در وطن به باد داد. دو سال پیش هم کسانی که محمود دولت آبادی به اندازه وزنشان کتاب نوشته است او را به “زیر هشت” غربت بردند و حقش را کف دستش گذاشتند تا او باشد که دیگر در کنفرانسی که آنها نمی پسندند شرکت نکند. اگر بخواهم از همه کسانی که این تجربه را کرده اند نام ببرم کار به درازا می کشد. راه دور چرا بروم؟ خودم من هم یکبار وقتی مرتکب گناه نابخشودنی “قصد فیلمسازی در ایران” شدم توسط فیلمسازانی که فیلمی در کارنامه سینمائیشان نداشتند و هنرمندان تبعیدی ایکه بالاترین خدمتشان به سینمای در تبعید نشان دادن فیلمهای خود من بود به “زیر هشت” غربت برده شدم و چون “تجربه” داشتم هیچ نگفتم. فقط سرم را لای بازوانم پنهان کردم تا لگدهاشان به چشم و چارم نخورد.
حالا شنیدم نسیم خاکسار را صدا زده اند. خیلی دلم برایش گرفت. نه که تاب کتک نداشته باشد. آنقدرخورده است که عادتش شده. اما به آنچه هرگز عادت نمی کند به “نادوستی” هاست. مثل کف دستم می شناسمش. دل بی مهری ندارد. اگر این قلم راحتم بگذارد زنگی به او خواهم زد. شاید هم نزنم. چه دارم بگویم که خودش بهتر از من نداند؟