“رویاهایم را اجاره می دهم”

اگر شانس یارى کند این روزهاى اقامت در ینگه دنیا را با نوشتن یادداشتهاى روزانه پر خواهم کرد تا هم رابطه ام با دوستان این صفحه قطع نشود و هم ناچار شوم با چشم باز راه بروم تا حرفى براى گفتن بیابم. و اما بگذارید این کار را با نوشتن از کسى که نه به ینگه دنیا ربط دارد و نه اهل اینجاست آغاز کنم: از گابو ﴿Gabo﴾.
“گابو” کوتاه شده نام گابریل باید باشد اما براى مردم سراسر آمریکاى لاتین گابو یعنى گابریل گارسیا مارکز. روزنامه نگاران در نوشته هایشان، شاگردان در سر کلاس درسشان، و مردم عادى در گفتگوى روزمره شان وقتى نامى از او میبرند به سادگى “گابو” مینامندش. اگر حوصله کنید البته ربط او را به این سفر خواهید فهمید.


من وقتى عازم ینگه دنیا باشم معمولا کتابى با خودم برنمی دارم. به جاى آن نیمى از جامه دانم را خالى میگذرام تا آنرا از کتابهائى که در اینسوى دنیا خواهم خرید و یا از دوستان اهل قلمم هدیه خواهم گرفت پر کنم. همینقدر که یک کتاب همراه داشته باشم کافی است تا زمان طولانی انتظار در فرودگاهها و ساعات کشدار بسته بودن به صندلی هواپیما را پر کند. این بار کتابی را که با خودم برداشتم سومین کتابی بود که “مدرسه بین المللی سینما و تلویزیون کوبا” از کارگاههای فیلمنامه نویسی “گابو” که در این مدرسه برگزار شده انتشار داده است. همانطور که پیداست این کتاب نوشته مارکز نیست بلکه مجموعه گفتگوها و بحث و جدلهائی است که برای نوشتن یک سریال تلویویونی بر مبنای خط داستانی کوتاهی از او با فیلمنامه نویسان جوان داشته است. تعداد شرکت کنندگان در این کارگاه فیلمنامه نویسی یکماهه که دراواخر سال هشتاد و هفت میلادی برگزار شد نه نفر بوده است که اهل کوبا و بسیاری از کشورهای دیگر امریکای لاتین بودند. در پایان کتاب فصلی از فیلمنامه تمام شده نیز آمده است. نام فیلمنامه “رویاهایم را اجاره می دهم” است که چند سال بعد، در سال نود و دو، توسط “روی گررا” کارگردانی و به فیلم برگردانده شد.
در این فرصت کوتاه با دوندگیهای زیادی که فعلا دارم نمی توانم بخشی از گفتگو در این کارگاه را برای نشان دادن نحوه خلاقه رهبری “گابو” برایتان ترجمه کنم. این را می گذارم برای بعد، ولی سخنی سخت شنیدنی از او را که تدوین کننده در پشت جلد کتاب از “گابو” نقل کرده است برایتان ترجمه می کنم:
“آنچه بیش از همه در این دنیا برایم اهمیت دارد روند آفرینش هنری است. این چه رمزی است که موجب می شود یک تمایل ساده به قصه گوئی به چنان اشتیاقی بدل شود که یک موجود انسانی را قادر سازد به خاطرش از گرسنگی، از سرما یا از گرفتاریهای دیگر بمیرد تنها برای انجام کاری که نه می شود آنرا دید، نه می شود آنرا لمس کرد و در نهایت، اگر درست به آن نگاه شود، به درد هیچ کاری نمی خورد؟”