روزى که به نیویورک نرفتم

استقبال از داستان کوتاه “اتوبوس” و بازچاپ آن در سایتهاى دیگر به قدرى بود که وسوسه شدم قصه کوتاه زیباى دیگرى از همان مجموعه “قصه نویسان جدید کوبا” را برایتان ترجمه کنم. نام قصه همان است که در عنوان این مطلب میبینید. قصه اى است سرشار از ظرافت و تخیل نوشته خانم “میلنه فرناندز پینتادو Mylene Fernández Pintado” که در سال ۱۹۶۳ در هاوانا متولد شده و همانجا هم زندگى میکند. قصه هایش تا کنون در بسیارى از نشریات ادبى درون و بیرون از کوبا چاپ شده اند و برخى از آنها جوائزى را هم دریافت کرده اند. داستان “روزى که به نیویورک نرفتم” در سال ۱۹۹۹ در نشریه ادبى “یونیون Unión” در هاوانا منتشر شده است.


روزى که به نیویورک نرفتم
“خانم فرناندز عزیز: شما دعوت میشوید به …” و در سرکاغذ متعلق به “هانتر کالج” آدرس جاده لکزینگتون خیابان ۶۸، نیویورک، آمده بود. سرم را بلند کردم و به آسمانخراشهاى “گران مانزانا” جائیکه میگویند آفتاب در کوچه هایش نمیتابد، نگاه کردم و نور کور کننده بعد از ظهرهاى هاوانا چشمم را زد.
شروع کردم به رویابافى. رویاى سفر به نیویورک. خیابان “پاسئو” ﴿در هاوانا﴾ به “خیابان پنجم” نیویورک، و “المنتراس” به “سنترال پارک” بدل شدند. “ماله کون”، همزاد “هودسون” و “ایست” شدند و “لوپز سرانو” همزاد “امپایر استیت”. “لا توره” شد برج دوربین دار “مرکز تجارت جهانی” و محله “بدادو” در هاوانا هم در شب با “مانهاتان” یکى شد.
و فهمیدم که از آنروز به بعد زندگى من تبدیل شده بود به یک سلسله کار براى آماده شدن براى این سفر، چون نیویورک از همان اولین نامه چشم انتظار من بود، چون چیزى از وجود من همواره در آنجا میزیست. و اگرروح من جائى قرار و آرام میگرفت آنجا همانا نیویورک بود. شهرى مملو از مردمى که به آنها نیویورکى میگویند. شهرى که فوج آدمها را تحمل میکند و بی آنکه از کسی استقبال کند همه را می پذیرد. جائیکه همه در آن غربیه اند و توریستها در آن احساس غربت نمی کنند. شهر. شهری که مهاجرین آنرا ساختند که به چشم باقی جهان بکشند.
از زندگی افتادم. وقتم را میان اعمال عقلانی و کارهای احمقانه تقسیم کردم. از میان کارهای دسته اول تقاضای خروج بود که انجام دادم و هر روزه بر آن پا فشردم تا بگیرمش. فرمولهایم را پر کردم و به دفتر حفظ منافع (= کنسولگرى غیر رسمى امریکا در کوبا) فرستادم. و به خودم امید زیادى ندادم.
زندگی کسل کننده ای را شروع کردم. روزهائی که فقط به معنای روزهای پیش از سفر بود. روز مثل یک “روبوت” شده بود که در مغز من عملیاتی مکانیکی انجام می داد: نقشه می کشید، برنامه سفر می ریخت و متروها را عوض می کرد و چون فوق العاده خوشحال بودم درخیابانها فریاد می کشید (می گویند در نیویورک آدم هر کاری بخواهد می تواند بکند وهیچ چیز تعجب آورنیست). و وودی آلن در گوشم کلارینت می زد وقتیکه سیناترا و لیزا مینه لی ترانه “نیویورک، نیویورک” را می خواندند.
شبها اما دلچشب بود. بی حرکت در میان نگرانی و وحشت به نیویورک می اندیشیدم و بند بند وجودم با فکر به آن به لرزه در می آمد. شهر چشم انتظار من بود و من به سویش پیش می رفتم. و در این آرزو، اشتیاق و تمام احساسات دیگر با هم جمع و در هم ادغام می شد. احساس دیدن شهرى جهانی، خطرناک، پر دانش، مدرن و با فرهنگ و ساده و حاشیه ای و مشهور. از یک معشوقه چیزی بیش از این نمی شود خواست. دلم می خواست در چراغهای شهر و مردم آن غوطه بزنم و شهر مرا مثل قربانی ساده الهه کفر در جلوه فروشی های کوچکش ببلعد.
کلیسای “سن خوان د لتران” (درهاوانا) به کلیسای “سن پاتریک” (در نیویورک) می ماند. بخصوص منبر سمت چپش، جائی که خدا با دو فرشته اش ایستاده اند. در هیچ جاى دیگرى به اندازه این گوشه سفید، کم نور و گوتیک احساس نزدیکى به نیویورک نمى کنم. از خدا خوشبختیهاى مجرد، تندرستى، زندگى خوب، آتیه روشن و صلح طلب نکردم. تنها یک چیز مشخص از او خواستم. سفر به نیویورک، حتى اگر مثل خانه بدوشها فقط میتوانستم در خیابانهایش قدم بزنم. به خدا نگاه کردم تا مطمئن شوم که دارد به من گوش میدهد. من هرگز هیچ چیز مادى از او طلب نمیکنم. بیمارى سفر کردن که ما در این جزیره بى مرز به آن مبتلائیم نیست که مرا به رفتن وامیدارد، چیزى بیشتر از آن است. به تو قول میدهم که اگر بروم برایت از “سن پاتریک” گل بیاورم حتى اگر مجبور باشم از “پارک اونیو” گل لاله بدزدم.
نیویورک اصیل. یکى از سیزده شهر قدیمى جهان که قبلا نیوآمستردام نامیده میشد و در سال ۱۶۷۴ توسط “دوک یورک” دوباره غسل تعمید داده شد. نیویورک و وسطش: مانهاتان.
مانهاتان: مال من و مال وودى آلن. با مردم خسته اش، با تاکسیهاى زرد رنگش، با “راننده تاکسى” هاى عربش، با اتواستاپ کردنهایش، و با تمام دنیاى زیرزمینى مترو اش، با موزیک “رگائه” و “هارد راک” اش. پیوند دهنده ى کرم خاکیهاى مدرن که با دستمال گردن و کیف دستى، ستون فقرات شهر را از “بالا محله” تا “پائین محله” و از آنجا تا محله چینى ها درمینوردند، چینى هائى که پکن و شانگهاى را از طریق قصه هاى تکرارى پدربزرگهاشان میشناسند. و به محله ایتالیائیها با چرخ فلک ناپلى اشان و اسپاگتى و رقص “تارانتلا” شان.
اما اگر نروم؟ و اگر این همه بازى سرنوشت باشد براى آزمایش احساس تعادلم؟ یا براى آزمایش قدرت تحملم در مقابله با دروغ؟ نه، این نمیتواند باشد. ستاره هاى من در آسمان شکلى را ترسیم میکنند که من منجمانه و پیشگویانه، در آن جز نشانه اى از باران نور در بیدار خوابى همیشگى نمیبینم.
از پلکانى خود ساخته و بدون دستگیره سرازیر میشوم. در آنسوى رودخانه سواد خانه اى ظاهر میشود، در آنسوى آب همه چیز نظیف است. روى نیمکت شکسته اى که کسى دورش انداخته است مینشینم و احساس میکنم “ماریل همینگوى” یا “دایان کیتون” در فیلم “در ساحل رودخانه” هستم. در همان حال مثل هیپتونیزم شده ها، دستهاى چروکیده ام را میبینم که یک دسته ورق بازى را گرفته اند و به من نگاه میکنند تا چشمانم بیش از آنچه مى بینند به آنها بگویند. و ورقها شروع میکنند به پیش بینى آینده. سرباز پیک: سفر. آس خاج: تایید سفر. و بعد یکى پس از دیگرى: پنج خشت، سه دل، سه خشت. باز هم سفر. حتما؟ احساس میکنم دارم چمدانهایم را در فرودگاه جان کندى میگیرم. کم و بیش. سرباز دل: اول سانتا بارابارا، که نام کارمند مسئول مهاجرت در “دفتر خفظ منافع” است و بعد مهماندار که مرا به آنجا خواهد برد.
محراب کوچکى براى خودم تدارک دیدم با شمع و گل، و از همه تقاضا، استدعا، تمنا، خواهش و التماس و درخواست کردم، فرمان دادم و کمک طلبیدم: میخواهم بروم نیویورک. و به آن رزمنده مقدس در وجود خودم نگاه کردم که مثل تیر شهاب در جاده سرنوشت پیش میراند. تو میدانى که رم شهر جاودانه نیست بلکه فقط آنجا ﴿نیویورک﴾ جاودانه است شهرى که میگویند همه در آن دیوانه اند. البته که هستند، باید خیلى بى احساس بود تا بتوان در آنجا هشیار باقى ماند، باید خیلى الکى خوش بود تا در ورطه جنون نیافتاد. خیابان برادوى که آنگونه جسورانه در میان خیابانهاى به دقت طراحى شده تاب میخورد، مرا به سوى خود میکشید، خیابانى مملو ازتئاتربا بلیتهاى گرانى که براى دیدن کارهاى روى صحنه مثل “شبح اپرا” و “بینوایان” باید خرید.
نیویورک: نهایت همه چیز. کوکتل زبانهاى مختلف، بازیگر سینما، ملغمه اى از عطرها و طعمها، جهانشهرى با حروف درشت. معشوقه ى همه و شهر هیچکس که گذشه اش در مترو، حالش در کوچه ها و آینده اش بر روى نوار فیلم رقم خورده است و میخورد.
و اگر واقعا بروم؟ و اگر اسفالت زیر پایم تغییر کند و خانه هاى آنجا سقفى بشنود بر روى کله ى پر از امید من؟ و مترو خدمتگذارى ساده باشد فقط براى جابجائى من از نقطه اى به نقطه دیگر؟ چه اتفاقى میافتد وقتى رویاهاى کسى به واقعیت بدل میشود؟ تخیلاتم را کجا میتوانم انبار کنم؟ صدها تخیل از نیویورک که رویهم تلنبار شده اند تا در جائى محافظت شوند؟ چگونه میتوانم شهر تخیلاتم را در مغز و قلبم حفظ کنم؟ واقعیت هرگز از تخیل پیش نمیافتد و دیروز همواره بهتر از فردا بوده است. بنابراین وقتى من و او ﴿نیویورک﴾ همدیگر را ببینیم او را براى همیشه گم خواهم کرد زیرا به همگان تعلق خواهد داشت و در عدسى معمولى یک دوربین عکاسى زندانى خواهد ماند: ثابت و آرشیتکت وار. و تازه از ایده آل گرائى فاصله خواهد گرفت، این دست نیافتنى. و آنوقت دیگر نخواهم توانست دوستش بدارم چرا که او چیزى را جاودانه دوست میدارد که …
پایان