خاطرات پشت صحنه ﴿۳﴾

عکسى را که در زیر میبینید در سال ۱۳۵۰ خورشیدى در میدان مرکزى شهر شوشتر گرفته شده است. آنکه بلندگو به دست دارد خود منم که دارم صحنه اى از فیلم “فدائى” را کارگردانى میکنم و آنکه کنارم ایستاده و پوشه قطورى زیر بغل دارد ایرج جنتى عطائى است که علاوه بر نویسنده این فیلمنامه بودن دستیارى مرا هم در این فیلم بعهده دارد. کنار او هم ناصر تمدن نژاد تهیه کننده فیلم ایستاده است و باقى بچه هاى شوشترى اند که براى تماشاى فیلمبردارى آمده اند. حالا کدام صحنه را داریم فیلمبردارى میکنیم به یاد ندارم. آنچه را که البته به یاد دارم و بیانش خالى از لطف نیست خاطره اى است که از بس از روى مزاح به ویژه توسط ایرج بازگو شده و هر بار هم براى جالبتر شدن شاخ و برگى به آن افزوده شده، همچنان در خاطرم مانده است.
fadaei.BMP


مقدمتا باید بگویم که آنروزها من در آغاز کار فیلمسازیم بودم و طبعا آدم شناخته شده اى نبودم ﴿البته حالا هم که در پایان کار فیلمسازیم هستم باز هم کسى مرا نمیشناشد!﴾ ایرج هم با اینکه ترانه هایش از همان اوان نوجوانى بر لبهاى مردم جارى بود اما حتى اگر هم قیافه اش را میشناختند باور نمیکردند که خودش باشد! از بازیگرانى که در فیلم ما بودند، تقى مختار و وجستا در آغاز کار بازیگرى بودند و داود رشیدى که در میان تاتر دوستان و روشنفکران جایگاه والا و بخصوصى داشت هنوز در سینماى ایران چهره شناخته شده اى نبود ﴿فیلم “فرار از تله” ساخته جلال مقدم که در آن داود با بهروز وثوقى، بازیگر روز ایران، همبازى شده بود هنوز روى پرده نیامده بود﴾. به هر حال معروفترین و محبوبترین هنرمند جمع ما در میان مردم شوشتر که موجب میشد آنها دور ما جمع شوند و براى امضا گرفتن از او از سر و کول هم بالا بروند “حسن رضیانى” بود که به خاطر بازى در نقش کمیک “آقاى باقرزاده” در سریالهاى تلویزیونى سخت محبوب مردم و بخصوص نوجوانان بود. و این البته کمى به داود رشیدى گران میآمد که اینهمه آدم دور رضیانى، که در فیلم ما نقش کوچکى داشت، جمع شوند و کسى متوجه حضور او نشود! ﴿امیدوارم استاد نازنینم بیان این خاطره را نشانه دلتنگى ام براى بوسیدن روى ماهش بگیرد که در واقع هم جز این نیست.﴾
با این مقدمه باید تجسم صحنه اى که برایتان مینویسم ساده باشد. یکى از همان روزهاى اقامت در شوشتر بود. برنامه فیلمبردارى نداشتیم و من و ایرج و داود داشتیم در بازار شوشتر دنبال سوغاتى مناسب میگشتیم. صداى چند نوجوان که “داود رشیدى” گویان به سمت ما میدویدند توجه مان را جلب کرد. دیگران هم متوجه گروه کوچک ما شدند و به طرف ما نگاه کردند. چند نوجوان که کاغذ هائى براى امضا گرفتن در دست داشتند از میان جمعیت راه باز میکردند و پیش میآمدند. داود که رگه خفیفى از رضایت در نگاهش دویده بود منتظر بچه ها ایستاد و من و ایرج نفسى به راحتى کشیدیم. بچه ها وقتى به ما رسیدند در حالیکه کاغذهایشان را در هوا تکان میدانند با اشتیاق به طرف ایرج رفتند و مصرانه از او درخواست امضا کردند! آنها ایرج جنتى را با داود رشیدى عوضى گرفته بودند!