بهاریه

بهار که بر اساس تاریخ شعر و ادبیات و نقاشى ما ایرانیان قرار بود با گل و گیاه و آفتاب و شکوفه اندامش را از برف و بوران زمستانى بتکاند، در این غربت بى حرمت با بالاپوشى از باد و باران راه زمستانیش را ادامه داد و اینسوى جهان بوى همه چیز گرفت جز بوى بهار آنگونه که بر ذهن و قلم شمس الحق تبریزى رفته است:
آب زنید راه را، هان که بهار میرسد / مژده دهید باغ را، بوى بهار میرسد
چاک شده است آسمان، غلغله ایست در جهان / عنبر و مشک میدمد، سنجق یار میرسد
بیست و دو سال پیش، فروردین سال ۱۳۶۱ خودمان بود که ما، یعنى عزیزان هماره من، نسیم و منصور خاکسار، زنده نام جاودانه محمد مختارى و من که سردبیرى گاهنامه اى ادبى فرهنگى با نام “بیداران” را به عهده داشتم در تدارک شماره مخصوص نوروز ۱۳۶۱ بیداران بودیم.


در جلسه اى ساده، گرم و سرشار از تفاهم مطالب یکى بعد از دیگرى پیشنهاد و انتخاب میشد: شعرى از منصور خاکسار و یکى هم از شمس لنگرودى نازنین. قصه هائى از خود نسیم و قادر عبداله و عکسهائى از نصراله کسرائیان که یادش همواره قلبم را میلرزاند، بس که دوستش دارم. ادبیات انقلاب که ادامه سلسله مقالات مختارى بود که با نام مستعار “سیاوش” براى بیداران مینوشت و شعرى از خود او که اینگونه با بهار پیوند میخورد:
اگر بیائى اندام کودکانمان در باغهاى زیتون به قامت تو میآرایند
بهار مائى و تا بیائى هزار پرستو از سینه هامان پر میکشد.
من اما سهمم در این شماره مخصوص نوروزى بیداران انتخاب همان شعر عسل گونه ى شمس تبریزى بود که در پیشانى این بهاریه دو بیتى از آن را آوردم و اینک تصویر شگفت انگیزترى از بهار در بیت دیگرى از همان غزل:
باغ سلام میکند، سرو قیام میکند / سبزه پیاده میرود، غنچه سوار میرسد.