عروسک پارچه اى

داشتم کاغذهایم را بالا و پائین میکردم که چشمم به این نوشته کوتاه از “گابریل گارسیا مارکز” افتاد که چندى پیش به فارسى ترجمه کرده بودمش. امیدوارم در ترجمه موفق به حفظ لطافتى که در متن اصلى این قطعه هست شده باشم.
عروسک پارچه‌ای می‌گوید:
اگر خدا برای یک لحظه یادش می‌رفت که من یک عروسک پارچه‌ای هستم و به من یک ذره زندگی می‌بخشید احتمالا هرچه را که به فکرم می‌رسید بر زبان نمی‌آوردم اما به هرچه می‌گفتم فکر می‌کردم.
هرچیز را نه به خاطر قیمتش که به خاطر معنایش ارزش ‌گزاری می‌کردم.
کم می‌خوابیدم و بیشتر به رویا فرو می‌رفتم چون می‌دانم هر دقیقه که چشمانمان را می‌بندیم ۶۰ ثانیه نور از دست می‌دهیم.


راه می‌افتادم وقتی دیگران توقف می‌کردند، بیدار می‌شدم وقتی دیگران در خواب بودند، گوش می‌کردم وقتی دیگران حرف می‌زدند همانطور که از خوردن یک بستنی شکلاتی لذت می‌بردم.
اگر خدا یک ذره زندگی به من عطا می‌کرد ساده لباس می‌پوشیدم، دمر جلو آفتاب دراز می‌کشیدم، نه تنها تنم که روحم را نیز عریان می‌کردم.
به بچه‌ها بال می‌دادم اما می‌گذاشتم خودشان پرواز را بیاموزند.
به سالخوردگان، به سالخوردگان خودم، می‌آموختم که مرگ با پیری در نمی‌رسد بلکه با فراموشی می‌آید.
چقدر من از شما آدمها چیز آموخته‌ام …
آموخته‌ام که همه مردم می‌خواهند بر فراز کوهها زندگی کنند بی‌آنکه بدانند خوشبختی واقعی در شیوه بالا رفتن از سربالایی نهفته است.
آموخته‌ام که وقتی یک نوزاد تازه به دنیا آمده برای اولین بار انگشت پدرش را در دست کوچکش می‌فشارد او را برای همیشه گرفتار می‌کند.
آموخته‌ام که یک انسان به انسانی دیگر تنها حق دارد از پایین نگاه کند وقتی از او کمک بخواهد که بلندش کند.
خدای من، اگر من قلب می‌داشتم…
از نفرتم از یخ می‌نوشتم و آرزو می‌کردم خورشید در بیاید… با اشکم رُزها را آبیاری می‌کردم تا زخم خارها و بوسه گلبرگهایش را حس کنم.
خدای من، اگر یک ذره زندگی می‌داشتم…
یک روز نمی‌گذاشتم بگذرد بی‌آنکه به مردم بگویم عاشق عشق خودم به آنهایم.
من خیلی چیزهاست که از شما آدمها یاد گرفته‌ام اما در واقع اینها کمکی به من نمی‌کنند چرا که وقتی مرا ناخشنودانه در این چمدان بگذارند خواهم مرد.