اى دل من، دل من، دل من!

هر انحرافى را به خود مى بخشم الا انحراف دور ماندن از دل را! وقتى به نوشته هاى چند هفته گذشته ام نگاه میکنم مى بینم از هر چه حرف زده ام جز از دل. این را نه حالا که پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم این سطور را مى نویسم بلکه ساعتى پیش که در هنگامه باد و برف در جنگل کوچک نزدیک خانه ام قدم مى زدم، دریافتم. تا برگشتم رفتم سراغ همولایتى غول آسایم “نیماى یوش” و شعر بلند “افسانه” اش را باز کردم تا چند بیت از آن را برایتان بنویسم تا بدانید از دل گفتن یعنى چه. روایت “افسانه” که گفتگوئى است بلند میان دو شخصیت ،”افسانه” و “عاشق”، سرشار از لحظه ها و صحنه هائى است که همچون فیلم با فضاساز‌ى استادانه اى تصویر شده اند. در جنگل که بودم یاد یکى از این تصاویر حک شده در ذهنم افتادم و این بود که مثل دخترى که نیما در این صحنه تصویر کرده است “دل من، دل من” گویان به خانه دویدم تا حسم را براى شما قلمى کنم.
در یکى کلبه ى خرد چوبین، / طرف ویرانه ئى، ﴿یاد دارى؟﴾
که یکى پیرزن روستائى / پنبه میرشت و میکرد زارى، // خامشى بود و تاریکى شب.


باد سرد از برون نعره میزد. / آتش اندر دل کلبه میسوخت.
دخترى ناگه از در درآمد / که همیگفت و بر سر همیکوفت: // – “اى دل من، دل من، دل من!”
آه از قلب خسته برآورد. / در بر مادر افتاد و شد سرد.
این چنین دختر بیدلى را / هیچ دانى چه زار و زبون کرد؟ // عشق فانى کننده، – منم عشق!