سال صفر به تقویم پهلوانى

داشتم آلبوم قطور “عکسهاى یادگارى من” را که حالا باید برایتان نامى آشنا باشد، ورق میزدم که چشمم به این عکس افتاد. دستم دیگر پیش نرفت و ذهنم با سرعتى مافوق سرعت نور به مراسم چهلم درگذشت جهان پهلوان تختى در ابن بابویه بازگشت ﴿یا شاید مراسم هفتم او بود، چون تاریخش را پشت عکس یادداشت نکرده ام﴾. این عکس را من از بالاى دیوارى سنگى انداخته ام که مشرف به مقبره زنده نام شمشیرى، یکى از آزادمردان پیرو دکتر محمد مصدق بود ﴿همینجا این را بگویم که من دکتر محمد مصدق را گوهره ى شرف سیاسى میدانم در کشورى که معمولا شرافت و سیاست دو ساز ناهمنوا بوده و هستند. راستى چقدر این ملت دلش براى بازیافتن مصدق تنگ شده بود که چهار صباحى سید متزلزلى مثل محمد خاتمى را به او تشبیه کرد.﴾
برگردیم به عکس! این جمعیت عظیمى که بخش قابل ملاحظه اى از عکس را پوشانده تنها قطره اى از دریاى مردمى است که پاى پیاده از میدان شوش در صفوفى منظم به ابن بابویه در شاه عبدالعظیم آمده اند، جائیکه پهلوان پهلوانان در آن دفن شده است. شعارها تماما رنگ و بوى سیاسى داشت و نیشترى بود به دمل دیکتاتورى عریان حاکم بر وطن. مثل همین شعرى که در سمت راست عکس روى این پلاکارد بزرگ پارچه اى نوشته شده است: “چرا عمر طاووس و دراج کوته / چرا زاغ و کرکس زید در درازى”.


بگذارید شما را با آن مردى که در عمق عکس، پشت تریبون ایستاده و دارد سخنرانى میکند آشنا کنم. او طاهر احمدزاده از ملى گرایان سرشناس و خوشنام کشورمان است که عمرى را در دفاع از آزادى سپرى کرده و هنوز هم با همه کهولت سن و ناصوابیهاى دردناکى که بویژه در زندانهاى رژیم اسلامى تحمل کرده از پا ننشسته است. در این عکس همانطور که پیداست هنوز جوان و قبراق است. هنوز تا وقتى دوباره دستگیر شود و سالهاى بسیارى را در زندان شاه بگذراند فاصله دارد. از آن مهمتر از سالهائى که دو پسر نوجوانش را یکى پس از دیگرى از دست بدهد و خبر شهادتشان را در درگیرى با عوامل ساواک در زندان به او بدهند خیلى دور است. آخر او پدر دو تن از بنیانگذاران سازمان چریکهاى فدائى خلق است.
شناخت من از طاهر احمدزاده البته به دوران زندانى بودن خودم برمیگردد، وقتى که با او در بند شش زندان قصر تهران همبند بودم. پس از زندان هم اگر براى فرار از فشار کار در مشهد ﴿او اولین استاندار خراسان در بعد از انقلاب و محبوبترین آنها در میان مردم آن دیار بود﴾ به تهران میامد این شانس را مییافتم که ساعتى با او بنشینم و گپ بزنم. با سقوط دولت بازرگان او هم کنار رفت و دور تازه اى از فشار و زندان و مشقت را این بار به دست همبندان هم مذهب خودش از سر گذراند. “هر کجا هست خدا را به سلامت دارش”… از عکس یادگاریم دور نیافتم! گفتم پشت عکس تاریخى نوشته نشده تا روز و ماهش را به یاد بیاورم. اما میدانم آن را در سال صفر به تقویم پهلوانى انداخته ام.