هر کسى از ظن خود شد یار من

خاطره اى که دیشب از توماج و فیلم “حرف بزن ترکمن” برایتان نوشتم شب تا سحر مثل رویائى کابوسواره و یا کابوسى رویاوار، با من بود. یادم آمد به فیلمبردارى از زیباترین صحنه این فیلم که مصاحبه با پدر بزرگ توماج بود. صحنه اى که در آن پیرمرد تاریخچه مختصرى از مبارزات ترکمنها را در تاریخ معاصر ایران مرور میکرد. و نیز یادم آمد که آخرین بارى که نامى از این فیلم شنیدم وقتى بود که براى اولین بار پس از گریزم از ایران و پناهگیریم در هلند به پاریس رفته بودم و در یکى از متروهاى پاریس پوستر یکى از سازمانهاى سیاسى را که به دیوار نصب شده بود دیدم که در مراسم خود نمایش این فیلم را هم خبر میداد. از شادى پر در آوردم که دستکم یکى از فیلمهاى من از کشور خارج شده است. بعد از یکماه دوندگى از طریق دوستان مشترک توانستم نسخه اى از این فیلم را از آن تشکیلات بگیرم. وقتى همراه با چند دوست، با اشتیاق تمام، به دیدن ویدئو نشستم متوجه شدم که بسیارى از صحنه هاى فیلم که مورد تائید مواضع آنان نبوده است از فیلم حذف شده اند. شرمنده از دوستان حاضر نمایش را متوقف کردم و نوار ویدئوئى مثله شده را به ظرف زباله انداختم.


حالا براى اینکه با اینگونه خاطرات ناخوشایند کامتان را تلخ نکرده باشم با خاطره شیرینى از نمایش فیلم دیگرم “جنایت مقدس”، مطلب را به پایان میبرم، هرچند که ممکن است ربط مستقیى بین این دو تکه وجود نداشته باشد. تداعى معانى است دیگر! دوست نزدیکى تعریف میکرد که همراه با چند نفر در خانه داشتند این فیلم را میدیدند. یکى از حاضران که از آن دسته بود که معمولا پاسخ هر پرسشى، حتى پرسشهاى نپرسیده را میدانند، وقتى سکانس اول فیلم را که مربوط به جنایت میکونوس و کشتار رهبران حزب دموکرات کردستان بود میدید گفت “این علامه زاده چون خودش کرد است اینقدر به کردها پرداخته!” وقتى سکانس بعدى که به ترور دکتر کاظم رجوى اختصاص داشت رو به پایان داشت با صداى شکسته اى گفت: “شنیده بودم که علامه زاده به مجاهدین گرایش پیدا کرده.” و وقتى سکانس مربوط به ترور دکتر بختیار آغاز شد مهلت نداد و معترضانه گفت: “آدمى که زندانى رژیم شاه بوده ببین چطور از نخست وزیر شاه دفاع میکند!”
دوست نزدیکم میگفت ما حرفى نزدیم تا اینکه به آن سکانس کوتاهى رسیدیم که در آن از تمام ترورهاى سیاسى رژیم، از ترور شهریار شفیق، خواهرزاده شاه سابق، و اویسى تا رهبر سازمان طوفان و حزب کمونیست ایران و و و به ترتیب یاد شده بود. اینجا بود که آن آقا از جا پرید و گفت: “بابا این علامه زاده خودش قاطى است و ما را هم قاطى‌ کرده است!”