“تهران ساعت ۷ صبح”

فیلم زیباى شهاب رضویان را با عنوان “تهران ساعت ۷ صبح” در چهارچوب جشنواره جهانى فیلم رتردام دیدم و به دو دلیل ویژه دلم میخواهد در موردش مطلبى بنویسم، با اینکه نه خودم را نقاد فیلم میشناسم و نه این صفحه را جاى مناسبى براى این کار. دلیل اول، خصوصیت کمیابى است که در این فیلم و در فیلم قبلیش “سفر مردان خاکسترى” به آن برخورد کردم. منظورم انعکاس مشغله ذهنى خالق اثر در کار اوست. در شعر و ادبیات، حدیث نفس همواره جاى وسیعترى داشته است تا در سینما. سینما شاید به دلیل مخارج سنگین تهیه اش، براى ذهن مخاطبینش بیشتر ارزش قائل است تا ذهنیت خالقش. اگر گارسیا مارکز بتواند رد پاى اغلب شخصیتها و حوادث مهم رمانهایش را در زندگى شخصى اش نشانمان دهد، مارتین اسکورسیزى هرگز نمیتواند همین کار را در مورد فیلمهایش، به جز یکى دو تا از آنها مثل “راننده تاکسى” و “گاو خشمگین”، انجام دهد. به زبان دیگر هیچ نویسنده خلاق دیگرى حتى کلمبیائى و همسن و سال مارکز قادر نمیبود رمانهاى “صد سال تنهائى” و “عشق در سالهاى وبا” را نوشته باشد چرا که این قصه ها نه تنها محصول زمانه نویسنده بلکه تراویده از زندگى شخصى اوست. در حالیکه فیلمهاى “آخرین وسوسه مسیح” و “بر و بچه هاى خوب” همانقدر میتوانند به اسکورسیزى متعلق باشند که به بسیارى از کارگردانان شاخص دیگر. پیداست که منظورم “سبک” و حتى سبک ویژه و یا فردى هنرمند نیست. منظورم به سادگى آغشتن اثر است به مشغله هاى ذهنى خود، حالا به هر سبک و به هر سیاق. فیلم شهاب به روشنى به ذهنیت خود او آغشته است. آدمهاى فیلمش انگار از دور و بریهاى خودش هستند و ذهنیت خود او را بازتاب میدهند. به شکلى ساده و خیلى هم صمیمى. به دور از اداهائى که اینروزها سینماى جشنواره اى ایران را آلوده کرده است، مثل نماهاى کشدار و کسالت آور و تکرارهاى مکرر در مکرر.


دومین نکته قابل تامل در کار اخیر او، “ساختار نوین” فیلمنامه آن است. من این عبارت را نه به معناى اینکه فیلمنامه او از نظر
ساختارى تازگى دارد، به کار میبرم. منظورم تعلق این فیلمنامه به شکل تازه اى از قصه پردازى در سینماست که در دهه اخیر نمونه هاى قابل توجهى از آن به فیلم در آمده اند. در این ساختار هر چند قصه در چند اپیزود بیان میشود ولى اصطلاح “فیلمنامه اپیزودیک” مناسب آن نیست. اولین نمونه ایکه میتوانم مثال بیاورم “دود Smoke” است که فیلمنامه از پیوند چند اپیزود که با پس و پیش رفتن زمان در هم تداخل میکنند شکل میگیرد. یا فیلم معروف “عشقهاى سگى Amores perros” یکى از اثار برجسته سینماى نوین مکزیک، که سه اپیزود کاملا جدا از هم را در یک تصادف خونبار اتومبیل به هم پیوند میزند. و یا فیلم پر سر و صداى برزیلى “شهر خدا” که بسیارى از حوادث تعیین کننده در آن از دیدگاههاى متفاوت به هم در ارتباط قرار میگیرند و به ساختار واحدى میرسند. اگر بخواهم از فیلمهاى ایرانى نام ببرم تنها میتوانم به اثر چشمگیر جعفر پناهى “دایره” اشاره کنم. فیلمنامه که کار مشترک او و فیلمنامه نویس برجسته، کامبوزیا پرتوى است نمونه درخشانى از آنچه من آنرا ساختار نوین در فیلمنامه نویسى مینامم است. قصه با ورود هر شخصیت تازه، شخصیت سابق را ترک میکند و به دنبال شخصیت تازه میرود و در نهایت همه را در “ساختارى نوین” همچون “دایره” به هم پیوند میزند. در تمام نمونه هائى که نام بردم هیچ نشانى از تقلید و نمونه بردارى از یکدیگر وجود ندارد. فصل مشترک همه، حرکت در راستائى مشابه براى بیان قصه به شیوه اى تازه است. و “تهران ساعت ۷ صبح” هم از نظر فیلمنامه نمونه موفقى از همین شیوه است.
فیلمنامه از ترکیب چهار اپیزود شکل میگیرد. اپیزود عشق ساده یک سرباز راهنمائى رانندگى به یک دختر بازیگر سینما که هر روز صبح پشت چراغ قرمز محل ماموریت او به انتظار سبز شدن چراغ میایستد، ماجراى مظنونین به اعتیاد که براى آزمایش ادرار در آزمایشگاه مربوطه صف کشیده اند، رابطه لطیف یک زن فرارى از خانه که به اسکلت بندى یک آپارتمان در حال ساخت پناه میبرد با یک کارگر جوان افغان، و بالاخره ماجراى گفتگوى شیرین یک راننده موتورسیکلت مسافرکش در تهران با مسافران رنگوارنگش. این چهار قصه مجزا به شیوه اى بدیع در یک ساختار منسجم در هم ترکیب میشوند و پیکره اى و احد میآفرینند.
ناگفته نگذارم که اپیزودهاى مختلف، همه به یک میزان موفق از آب در نیامده اند. “سرباز و بازیگر” به گمان من همسنگ آن سه اپیزود بسیار زیباى دیگر نیست. اپیزود “آزمایشگاه” اما به معناى واقعى درخشان است. بازیها و گفتگوها در سراسر فیلم سرشار از ظرافتند. بگذارید این نوشته را با بیتى از غزلى که یکى از مسافران موتورسیکلت ﴿مردى شاعر پیشه﴾ براى راننده میخواند به پایان ببرم آنجا که موتور سیکلت از مقابل یکى از ساختمانهاى قدیمى دوره قاجار رد میشود و مرد میخواند: آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نیز بگذرد!