التماس دعا!

از دو شب پیش که چند فیلم ایرانى را در جشنواره جهانى فیلم رتردام دیدم خیال داشتم یکى دو مطلب در مورد آنها بویژه فیلم “تهران ساعت ۷ صبح” ساخته زیباى “شهاب رضویان” برایتان بنویسم ولى این امتحانى که در پیش دارم مگر میگذارد؟! باور کنید یا نه، سه شنبه آینده امتحان آئیننامه رانندگى موتورسیکلت دارم. از آن موتورهاى گنده ى فیلم “ایزى رایدرى”! آنها که با من میانه اى ندارند پشت سرم میگویند سر پیرى معرکه گرفته است! اما معلم رانندگى ام که تا حالا شاگرد شصت ساله نداشته است میگوید دست مریزاد جوان هم جوانهاى قدیم!
به هر حال خوب یا بد، شایسته یا نشایسته، از وقتى کورس فیلمم تمام شده گذاشته ام پشت موتور سوارى و میتازم مثل چى! با لباس چرمى و کلاه کاسکت جوان هیجده ساله و پیرمرد هشتاد ساله از هم تمیز داده نمیشوند! آیا همین است دلیل بیتابى من براى تصدیق موتور گرفتن؟ شاید.
یاد اولین روزهاى هیجده سالگى ام میافتم که بیصبرانه براى گرفتن تصدیق رانندگى ماشین بیتابى میکردم. هنوز یکماه هم از ورودم به هیجده سالگى نگذشته بود که قبول شدم. یکروز ولرم پائیزى تهران بود با پیاده روهائى که انگار از شاخه هاى چنارهاى جاده شمیران براده طلا روى سنگفرششان میبارید. مست قبولى از محل امتحان در کلانترى سوار بیرون زدم و اولین اتوبوسى را که به طرف شهر میرفت گرفتم. با اینکه چند صندلى خالى وجود داشت همانجا جلو در، نزدیک راننده اتوبوس ایستادم. در خودم و در اتوبوس که هیچ، در جهان جا نمیشدم. راننده، عاقل مردى تکیده، نگاهى به من کرد و خواست بگوید بروم بنشینم ولى انگار در مدل ایستادم، آنطور که دستم را به میله گرفته و نیم تنه ام را به سوى شیشه جلو گرداند بودم، احساس کرد که نه با یک مسافر معمولى که با یک همکار آینده احتمالى خودش روبروست!
وقتى تو سرازیرى جاده شمیران راننده دنده را چاق کرد و گذاشت تو چهار و صداى موتور آرام گرفت، سرش را برگرداند به من و گفت: “گرفتیش! نه؟” با غرور یک طاووس نر گفتم “یه ضرب!” دستش را از دسته دنده برداشت و به سوى من دراز کرد و گفت “بزن قدش!”
حالا تا سه شنبه وقت دارم تا یکى توى سر خودم بزنم و یکى توى سر آئیننامه موتور سوارى آنهم به زبان نچسب هلندى. اگر پیش خدا قربتى دارید براى قبولى من هم دعا کنید!!