مرثیه ادواردو گالیانو براى پابلو نرودا

نرودا، جائى در شیلى، ۱۹۴۸: تیتر اصلى روزنامه “ال ایمپارسیال” این است: در تعقیب نرودا در سراسر کشور. و زیر آن نوشته شده: هر که از مخفیگاه او خبر دهد جایزه میگیرد. شاعر شباهنگام از این مخفیگاه به مخفیگاه دیگر میرود. نرودا یکى از بسیاران است که از تعقیب در امان نیستند چرا که سرخ هستند یا نحیب هستند و یا چون فقط هستند. و او از سرنوشتش گلایه ندارد، سرنوشتى که خود آنرا رقم زده است. از تنهائى هم نمینالد، از این شور جنگاورى لذت میبرد، با همه دردسرهایش. همانقدر که از نواى زنگ کلیسا، از شراب، از خوراک مارماهى و از ستاره هاى دنباله دار که با بالهاى گشاده در پروازند لذت میبرد.


تصرف دوباره شیلى، سانتیاگو، ۱۹۷۳: ابرى انبوه و سیاه از کاخ شعله ور به هوا برمیخیزد. پرزیدنت آلنده سر پستش میمیرد و در همان حال ژنرالها مردم شیلى را هزار هزار میکشند. اداره ثبت احوال تعداد مردگان را ثبت نمیکند چون در دفاترش به اندازه کافى جا نیست، اما ژنرال توماس اوپاز سانتاندر اطمینان خاطر میدهد که رقم قربانیان از یک در صد جمعیت تجاوز نمیکند، که به هر حال بار اجتماعى بالائى ندارد، و ویلیام کلبى، رئیس سی آى ا، در واشینگتن توضیح میدهد که به یمن همین اعدامها شیلى از خطر جنگ داخلى رهائى یافته است. جناب پینوشه اعلام میدارد که اشک مادران کشور را نجات میدهد. قدرت، تمامى قدرت به چنگ یک خونتاى نظامى با چهار عضو میافتد که در “آموزشگاه قاره امریکا” در پاناما شکل گرفته است. رهبرش، ژنرال آگستو پینوشه، استاد جغرافیاى سیاسى است. مارشهاى نظامى در پسزمینه اى از انفجار و آتش مسلسل شنیده میشود. رادیوها فرمانها و اعلامیه هائى را پخش میکنند که نوید خونریزى بیشترى را میدهند. و این در حالى است که قیمت مس به ناگهان در بازار جهانى افزایش مییابد. پابلو نروداى شاعر در بستر مرگ میخواهد در جریان اخبار وحشت قرار بگیرد. دقایقى‌ میتواند بخوابد ولى در خواب فریاد میکشد. خواب و بیدارى کابوسى دهشتبارند. از وقتى بدرود غرورآمیز سالوادور آلنده را از رادیو شنیده، شاعر رعشه مرگ را آغاز کرده است.
خانه نرودا، سانتیاگو، ۱۹۷۳: در میان خرابه ها، در خانه اى به همان سان ویرانه، نرودا مرده است. از سرطان، از غم. مرگ او اما کفایت نمیکند. نظامیان میبایست نرودا، مردى که آنچنان سرسختانه زنده مانده بود را، همراه با مایملکش میکشتند. آنها تختخواب و میزش را متلاشى میکنند. پنبه لحافش را بیرون میکشند و کتابهایش را میسوزانند. چراغها و بطریهاى رنگ وارنگش را میشکنند، نقاشیها و گوش ماهیهایش را خرد میکنند. پاندول و عقربه هاى ساعت دیواریش را میشکنند. با سرنیزه چشم همسرش را از تابلو دیوارى در میآورند. شاعر از همین خانه ویرانه، روبیده به سیلاب گل آلوده، به گورستان برده میشود. در پیچ هر خیابان مردم تازه اى بى اعتنا به کامانکارهاى نظامى که با تفنگ و مسلسل نفس کش میطلبند و سربازانى که با موتور سیکلت و ماشینهاى ضد گلوله در رفت و آمدند و غوغا و وحشت میافشانند، پا در صف میگذارند. دستى، پشت پنجره اى به سلام بالا میرود. جائى در بالکنى دستمالى به اهتزاز در میآید. این دوازدهمین روز بعد از کودتاست. دوازده روز خفقان و مرگ. و براى اولین بار است که سرود انترناسیونال در شیلى شنیده میشود. انترناسیونال زمزمه میشود، ناله میشود، گریه میشود، اما خوانده نمیشود تا وقتى که جمع مشایعین به انبوه تشییع کنندگان و از انبوه تشییع کنندگان به تظاهرات بدل میشود. و مردم در مسیرى خلاف جهت ترس، یکباره با همه نفسى که در سینه دارند، با همه صدایشان به خواندن در خیابانهاى سانتیاگو میپردازند و با این سرود نرودا، شاعرشان را، به وجهى شایسته در آخرین سفرش همراهى میکنند
﴿ترجمه شده از تریولوژى “یادمان آتش”﴾