راز بزرگ من

مدتهاست می خواهم رازی را برایت فاش کنم. راز که می دانی چیست؟ راز یعنی چیزی که بزرگترها از کوچکترها پنهان می کنند. فاش کردن هم یعنی پنهان نکردن راز.
رازی که می خواهم برایت فاش کنم مربوط به فرق بزرگى است که من با همه آدمهای دیگر دارم. راستش را بخواهی هر کسی با دیگران فرق دارد. کجا می توانی دو نفر آدم را عین هم ببینی؟ ولی منظور من این نیست. فرق من با دیگران نه درزیبائی و زشتی، بلندی و کوتاهی، سیاهی و سفیدی است. فرق من مهمتر از این گونه تفاوتهاست. مثل فرق آدمی که دوتا شاخ کوچک زیر موهایش داشته باشد با باقی آدمها. نگران نشو، فقط مثال زدم. من نه دوتا شاخ کوچولو لای موهایم دارم و نه یک دم دراز پشت سرم. با وجود این یک فرق بزرگ با دیگران دارم. رازی که می خواستم با تو در میان بگذارم اینست که …
اما بگذار قبل از آن یک سئوال از تو بکنم. یادت هست دیشب شام چی خوردی؟ اگر یادت هست راستش را بگو یادت هست یک هفته پیش شام چی خوردی؟ هر قدر دلت می خواهد فکر کن. یادت آمد؟ حالا بگو ببینم هفت ماه پیش در چنین شبی چه خورده ای؟ دیگر قبول کن که غیرممکن است بیاد بیاوری. راز بزرگ من اینست که من یادم هست هفت ماه پیش در چنین شبی چه خورده ام. این که چیزی نیست من حتی یادم هست که اولِین روزی که تو را دیدم چه پوشیده بودی. یک پیراهن آبی کم رنگ با نقش برجسته یک موش روی سینه چپش. از این عجیبتر اینکه من یادم هست اولین صدائی که در عمرم شنیدم صدای مادرم بود که داشت جیغ می کشید. من هنوز دنیای دنیا نیامده بودم. تازه داشتم دنیا می آمدم. در یک اتاق کوچک مادرم روی دوتا خشت نشسته بود و جیغ می کشید و ماما داشت کمکش می کرد تا من را دنیا بیاورد. اولین غذائی هم که خوردم از پستان چروکیده او بود که شیری ولرم و رقیق – مثل دوغی آبکی – در آن بود. یادم می آید یک قلپ که خوردم به سرفه افتادم و مادرم از ترس پستانش را از دهانم بیرون کشید. اگر باور نمی کنِی از خودش بپرس.


از همانروز تا حالا همه چیز یادم هست. همه غذاهائی که خوردم یا نخوردم، همه لباسهائی که پوشیدم یا دلم می خواست بپوشم. همه حرفهائی که آدمهای دیگر به من زدند یا من به آنها زدم را یکی یکی و بی کم و کاست بیاد دارم. بیاد دارم مادرم وقتی من به سن تو بودم می گفت من را وقتی رفته بود توی مزرعه، از زیر بوته پیدا کرده بود. او نمی دانست من آن اتاق کوچک را که با فریادهای او پر شده بود بیاد داشتم.
بزرگترها از این رازها برای پنهان کردن زیاد دارند. مادرم دروغ می گفت که من را وقتی رفته بود توی مزرعه زیر بوته پیدا کرده بود. همه مادرها این دروغها را تکرار می کنند. اگر خجالت نکشی به تو می گویم بچه چه جوری درست می شود. من همه چیز یادم می ماند. البته یادم نیست که پدر و مادرم من را چه جوری درست کردند چون آنوقت نبودم. ولی در مورد خواهر کوچولویم همه چیز را به یاد دارم. یکشب پدرم خسته و نگران آمد خانه. دلش پر بود. سرش را گذاشت روی سینه مادرم و گریه کرد. نمی دانم چرا آنقدر دلش گرفته بود. مادرم سرش را بغل زد و لبهایش را بوسید. قشنگ یادم هست که یک غنچه کوچولو به رنگ نارنجی از وسط لبهایشان جوانه زد. مادرم آرام غنچه نارنجی را از لب پدرم چید. هر دو درتاریکی شب بدون سر و صدا از رختخواب درآمدند. لخت لخت بودند. رفتند توی مزرعه. غنچه را گذاشتند زیر یک بوته بزرگ گوجه فرنگی و به همان آرامی برگشتند و رفتند توی رختخوابشان خوابیدند. بعدها وقتی می پرسیدم خواهرم از کجا آمده است می گفتند تو مزرعه اتفاقی پیدایش کرده اند، در حالی که من به یاد داشتم که آنشب به چشم خودم دیدم که آنها لخت لخت خواهر کوچولویم را تو مزرعه کاشتند تا بزرگ شود.
آدمها اِِِینجوری به دنیا می آیند. بدن آدمها توی شکم مادرهایشان است اما جان ندارد. بدن که می دانی چیست؟ دست و پا و سر و شکم است. جان هم که می دانی چیست؟ راستی جان چیست؟ جان یک غنچه نارنجی کوچک است که از لبهای مادرها و پدرها جوانه می زند و فقط زیر بوته گوجه فرنگی رشد می کند.
داشتم می گفتم که فرق من با دیگران اینست که هیچ چیز فراموشم نمی شود. فکر نکن که دارم از خودم تعریف می کنم. فکر نکن که خیلی خوب است آدم هیچ چیز را فراموش نکند. نه. گاهی خیلی هم بد است. مثلا یکی از آرزوهای من این بوده که یکی از همکلاسیهای سابقم را که خیلی خیلی دوستش داشتم فراموش کنم. وقتی من به سن تو بودم او با پدر و مادرش از شهر ما رفت و دیگر حتی نامه ای هم برای من ننوشت. هنوز نه فقط او را بلکه همه حرفهایش را تک تک به یاد دارم. حالا ببین چقدر سخت است. از آن سختتر خاطره آخرین باری است که پدرم را دیدم. پدرم آمده بود منزل تا به مادرم بگوید می خواهد برود سفر. پدرم زیاد سفر می رفت. ولی آن بار یادم هست که با بارهای دیگر کاملا فرق داشت. مادرم آرام اشک می ریخت و سر پدرم را در بغل گرفته بود. یادم می آید که پدرم آمد بالای سرم و لب مرا بوسید. فکر می کرد خوابم. اما من خواب نبودم. لبهای پدرم شور بود. سرد بود و شور. مثل یک دانه آلوچه بود که رویش نمک زده باشند. خیس هم بود. بعد رفت پیش مادرم. یادم هست که تا نیمه های شب با هم حرف زدند. بعد آرام و بی صدا بلند شدند. لخت لخت بودند. رفتند توی مزرعه. فکر کردم لابد می خواهند یک برادر کوچولو برایم پیدا کنند. ولی آن غنچه کوچک نارنجی دست مادرم نبود. دست پدرم هم نبود. باران آرام می بارید و مزرعه تاریک بود. دلم شور افتاده بود. یک ساعت بعد مادرم را دیدم که تنها از مزرعه برمی گشت. خیس باران بود. برهنه و خیس. رفت توی رختخوابش و لحاف را کشید روی سرش و هق هق گریه کرد. پدرم کجا رفته بود؟ چرا لخت و خیس، تو تاریکی، وسط مزرعه مانده بود و برنگشته بود؟ مادرم چرا گریه می کرد؟
مادرم بعدها می گفت پدرم رفته سفر، اما نمی گفت این سفر با سفرهای دیگر پدرم چه فرقی داشت. من چون هیچ چیز فراموشم نمی شود از آنچه جسته و گریخته شنیده ام می دانم چه پیش آمده است. این حرف را مادرم برای خواهر کوچولویم می زند که همه چیز را مثل آدمهای دیگر زود فراموش می کند. من هرگز حرف مادرم را در مورد سفر پدرم باور نکرده ام. من همانطور که می دانم بچه ها چه طوری به دنیا می آیند می دانم که بزرگترها چه طوری از دنیا می روند. اگر حوصله کنی برایت می گویم چطور. هیچوقت رنگین کمان را دیده ای؟ حتما. رنگین کمان همان پل بافته از رنگهاست که این سر آسمان را به آن سر آسمان پیوند می دهد. هیچوقت چند لحظه قبل از آنکه رنگین کمان در آسمان دیده شود جای خالی آنرا دیده ای؟ نه؟ من دیده ام. اول هیچ نیست. خالی خالی که نه. فقط آسمان آبی است با خیسی به جا مانده از باران. آنوقت رنگ اول می آید. بنفش. بعد سرمه ای می آید و آرام روی بنفش کمانه می زند. بعد آبی می آید. بعد سبز و زرد و نارنجی. و آخر از همه هم قرمز. کسی نمی داند رنگین کمان چقدر می ماند. اما همه می دانند که دیر یا زود می رود. همانطور که آمده بود می رود. رنگ به رنگ. اول قرمز، بعد نارنجی، بعد زرد و سبز و آبی و سرمه ای، و آخر سر هم بنفش. بزرگترها اینجوری می روند. آنها مثل بوته های گوجه فرنگی هستند. از دل خاک سبز می شوند، برگهای زبر و پهن در می آورند، گوجه های سبز و سرخ می دهند و بعد گاهی زود و گاهی دیر به همانجا که از آن آمده بودند برمی گردند. می دانی که کجا؟ راستی کجا؟