یک کابوس در سه گزاره

همواره معتقد بوده‌ام و روز به روز بیشتر به این اعتقاد میرسم که زندگى روزمره مملو از واقعیتهائى است که از هر فراواقعیتى فراتر میروند. اگر باور ندارید یکبار دیگر به عکسهائى که از یگانه شدن پوست و گوشت و خون آدمى با خاک و چوب و آهن در فاجعه بم گرفته شده‌اند نگاه کنید. براى کشف واقعیت از ملغمه رویا و کابوس نیاز به ذهن خلاق گارسیا مارکز و یا چشم نافذ لوئیس بونوئل نیست. بم واقعیتى است فراواقعیتگونه از دهها هزار رویاى سحرگاهى که به کابوسى برآشفته شده‌اند. تا بدانید از چه دارم حرف میزنم بیائید در این هنگامه اختلاط واقعیت و رویا و کابوس، به این سه گزاره نگاهى بیاندازید.
گزاره اول: حکم اعدام کبرى رحمانپور زن بیست و چهار ساله‌اى که مادر شوهر ۹۰ ساله‌اش را کشته است تائید شد. این خبر در روزى پخش مىشود که همان خبرگزارى خبر دفن روزى ده هزار نفر قربانى زلزله را در گورهاى جمعى گزارش مىکند. جدا از اینکه اعدام هر کسى ﴿حتى جانیان حرفه‌اى﴾ را مثل من کارى غیراصولى بدانید یا عملى ضرورى، اینکه در روزهائى که ملتى دارد در هر دقیقه صدها انسان را دفن مىکند باز هم مقامات قضائى از به گور سپردن یک انسان دیگر ابائى نداشته باشند این پرسش را دامن مىزند که کى بالاخره چشم حریص مرگ ستایان از دیدن جنازه پر مىشود.
گزاره دوم: تنها ساختمانى که در شهر بم سر پا ماند زندان بم بود. زندانیان با استفاده از فرصت موفق به فرار شدند و پلیس اکنون در تعقیب آنان است! در کدام رمان تخیلى صحنه‌اى فراواقعیتگونه تر از این سراغ میتوان کرد؟
گزاره سوم: یک روزنامه‌نگار ایرانى که از بم براى برنامه فارسى رادیو بى بى سىگزارش مىداد مىگفت با جوانى روبرو شده است که پس از کشف جسد پدر و مادرش و دفن آنان موفق شد سر قطع شده خواهرش را پیدا کند و چون شب شده بود سر را کنار خودش نگاه داشت تا فردا دفنش کند.
به راستى که هیچ فراواقعیتى از واقعیتهاى روزگار ما فراتر نیست.