یادمانهاى سفر به کردستان عراق

به قول یارو گفتنى “حرف حرف مىآورد”. حالا نقل من است. از روزى که به خاطر دستگیرى صدام یاد سفرم به کردستان عراق افتادم و اشاره‌ا‌ى به آن در اینجا کردم، تا حالا که دارم این سطور را رقم مىزنم یک لحظه از هجوم خاطرات تلخ و شیرین این سفر پرماجرا خلاص نشده‌ام: خاطره شگفت زده شدنم از آنهمه پیشرفت که در کمتر از دهسال با پشتکارى باور نکردنى انجام گرفته بود، یعنى پس از شکست صدام در ماجراى اشغال کویت وقتى که صدام از دخالت در امور کردستان منع شد و امور کردستان به خود کردها سپرده شد. این پیشرفت را در هر زمینه‌اى که مىخواستید مىتوانستید ببینید، در زمینه تامین امنیت و تضمین کامل آزادى اندیشه و بیان، ایجاد جاده و پل در گستره وحشى کردستان، و بازسازى سرزمین مخروبه‌اى که از چنگ ویرانگرى صدام در آمده بود، تاسیس دانشگاهها و دانشسراهاى مختلف، تاسیس رادیو تلویزیونهاى محلى و سراسرى، و همه اینها با استفاده از ۱۳ در صد از درآمد نفت عراق که سازمان ملل متحد بر مبناى قرارداد “نفت براى تامین معاش” با رژیم صدام بسته بود و به اکراد تعلق مىگرفت. خاطره شرکتم در جلسه کانون نویسندگان کرد و سخنان خودم در مورد جنایت مخوف کشتار محمد مختارى و پوینده و دیگران صرفا به خاطر تاسیس کانونى براى گردهمائى و تبادل نظر آزادانه نویسندگان دگراندیش ایران. خاطره بازدیدم از نمایشگاه و آرشیو اسناد جنایتهاى صدام در حق کردهاى عراق، از حلبچه و بمباران شیمیائى تا هجوم و کشتار خانه به خانه و با خاک یکسان کردن بسیارى از روستاهاى کردنشین. خاطره سفر بلندم در گردنه‌هاى سرفراز کردستان به منطقه بارزان براى دیدار از مزار ساده و سنگچین ملا مصطفى بارزانى، پدر کردهاى عراق، و دیدار با یکى از همرزمان پیر او که سالها در ایران در تبعید به سر برده بود و مىگفت دوبیتىهاى خیام را به کردى برگردانده است. و کلاسهاى درس خودم در “هتل ژیان” در شهر زیبا و مدرن “دهوک” و شاگردانم که نیمى از آنها در ایران متولد شده بودند و فارسى را مثل خود من حرف مىزدند. از بازدیدم از شهرکهاى تازه تاسیسى که ساکنانش پس از بیش از دو دهه از ایران بازگشته بودند و وقتى مىفهمیدند ایرانى هستم عاشقانه بغلم مىزدند و سپاسشان را از مهمان نوازى هموطنانم نشانم مىدادند. و از مراسم پایان تحصیلى دانشجویانم که در مرکز تلویزیون کردستان در شهر صلاح الدین ﴿نه چندان دور از شهر اربیل﴾ تشکیل شد و در آن اشاره کردم که من که حالا اینجا ایستاده‌ام دو علامه‌زاده هستم، یکى آنکه مدرس تلویزیون است و از هلند براى تدریس آمده و دیگرى علامه‌زاده ایست که احساس مى کند پس ار هیجده سال دورى به وطنش بازگشته و در میان هم میهنانش ایستاده است. و بالاخره از ماجراى سفرم به زیارت حج فرقه شیطان پرستان که مکه‌شان جائى در میان کوههاى سر به فلک کشیده کردستان عراق است…
من با دوربین کوچک دیجیتال خودم نزدیک به ۵ ساعت از لحظاتى که در بالا از آنان نام بردم فیلم گرفته‌ام. هر چند کیفیتى قابل ارائه ندارند اما براى یادگارى و یادآورى آن روزهاى تکرار نشدنى کفایت مىکنند. بویژه فیلمى که موفق شدم از مراسم حج شیطان پرستان بگیرم. این ماجراى شنیدنى همانست که قول مىدهم در اولین فرصت برایتان تعریفش کنم.