کلارا خانز، شاملو و ابوسعید ابوالخیر

کلارا خانز کتاب کوچک اما نفیس “رباعیات ابوسعید ابوالخیر” را که با کمک همکار دائمى‌اش احمد طاهرى از فارسى به اسپانیائى برگردانده برایم فرستاده است. این کتاب که ناشر آن “نشر تروتا” در مادرید است به دو زبان فارسى و اسپانیائى در آمده و شامل ۵۱ دوبیتى از ابوسعید ابوالخیر و مقدمه‌اى بلند و فاضلانه در مورد شاعر و زمانه‌اش است. کلارا با آوردن عبارت “با خاطره احمد شاملو” کتاب را به این شاعر نامدار تقدیم مىکند که دوستیشان از ترجمه شعرهاى همدیگر به زبان مادریشان آغاز شد و به دیدار در ایران حدود دو سال پیش از مرگ شاعر انجامید. پس از بازگشت از ایران کلارا در نامه مفصلى به من ماجراى سفر و دیدارهایش را شرح داد که من بخش قابل ملاحظه‌اى از آنرا با اشعارى از او به ترجمه شاملو در مقاله مانندى همانوقتها در فصلنامه وزین “مهرگان” که به همت آموزگار خستگى ناپدیر، دکتر محمد درخشش، در واشنگتن منتشر مىشود به چاپ سپردم. گمانم در همان نامه بود که کلارا مىگفت تازه ترجمه رباعیات مولاى رومى را در آورده بود و نسخه‌اى از آن را براى شاملو برده بود که شاملو به او توصیه کرد اینبار دوبیتهاى ابوسعید ابوالخیر را به اسپانیائى برگرداند. و اینست که کار را حالا کلارا به شاملو تقدیم کرده است.
و اما من کلارا را از دهسال پیش وقتى فیلم بلند “شعر عمل است” را به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد جشنواره جهانى شعر رتردام مىساختم، مىشناسم. بگذارید اولین دیدارم با او را به همان صورت که در مقدمه مقاله “سه تکچهره” در آذرماه ۱۳۷۳ آورده‌ام شرح دهم:


وقتى به اتاق کارش در آپارتمانى کوچک در بالاترین طبقه یک مجتمع مسکونى در مادرید پا گذاشتم اولین چیزى که توجهم را جلب کرد پرده قلمکار بلندى بود که به دیوار مقابل آویخته بود. به آرامى به تهیه کننده‌ام گفتم: “این پرده کار ایران است.” با اینکه آهسته و به هلندى حرف زده بودم شاید به خاطر نام ایران و جهت نگاهم، کلارا خانز حرفم را فهمید و به انگلیسى گفت که مىداند و به همین خاطر هم دوستش دارد. بعد که فرصت کردم اتاقش را بیشتر دید بزنم ده‌ها کتاب به زبان فارسى و صدها حرف از دهانش در مورد ایران شنیدم. گفت وقتى چند ماه قبل نامه تهیه کننده‌ام را براى تعیین روز ملاقات دریافت کرد و نام مرا به عنوان کارگردان فیلم در آن دید به دلیل آشنائى با زبان فارسى حدس زد که من باید ایرانى باشم. بعد نامه را به یکى از آشنایان ایرانیش نشان داده بود و او، یک پناهنده سیاسى، زیر و بالایم را برایش تعریف کرده بود!
به هر حال از آنسال تا کنون رابطه ما به طور مداوم به طرق مختلف ادامه داشته است. آخرین بار که در مادرید بودم داشت شعر بلندى را که در مورد مازندران گفته بود بازنویسى مىکرد. در این شعر کلارا اینجا و آنجا ابیاتى از اشعار محلى مازندانى را مستقیما به کار برده است. شعرها را دوستى ایرانى، مازندانى الاصل، به او داده بود که روى نوار ضبط شده بود. عصرها کار من این شده بود که بروم پیش کلارا و ابیات مازندرانى را ﴿چون هنوز مازندرانى به کلى از یادم نرفته﴾ به اسپانیائى ساده برایش ترجمه کنم تا او آنرا به زبان شاعرانه برگرداند. معامله بدى نبود، من اسپانیائىام را تقویت مىکردم و او مازندرانىاش را!
بگذارید این قطعه را با ترجمه کردن شعر کوتاه و زیبائى از کلارا به پایان ببرم:
نمىخواهم برخیزم و با سرگیجه زمان روبرو شوم،
و با ساعتها و دقیقه‌ها، که پوک و پوچ
بر دو شانه‌ى عمودى بودن ایستاده‌اند.
پنهان در ملافه، به آرامش زهدان مادرم رسیده‌ام،
زهدانى سفید که هنوز هم فراموشى را پس مىزند.