حیاط خوابى در زندان

انگار هزار سال پیش بود. چند سال قبل از انقلاب را مىگویم. دقیقتر حرف بزنم منظورم سال ۵۴ یا ۵۵ خودمان است. توى بند شش زندان شماره یک قصر که زندان سیاسى بود تابستانها حیاط‌خوابى داشتیم. یعنى مىتوانستیم رختخوابمان را توى حیاط پهن کنیم و ردیف کنار هم بخوابیم. حالى داشت نگفتنى. زندانى ابدى باشى و شب تابستان زیر آسمان پر ستاره دراز بکشى و اسب خیال را تا آنسوى حصار بلند گرداگردت بتازانى و از این ستاره به آن ستاره بجهى…
این مرتضى سیاهپوش، هم پرونده من، که با دو کلام حرف زدن در اول جوانى پایش به سنگینترین پرونده سیاسى نیم قرن اخیر ایران کشیده شده بود و پنج سال حبس گرفته بود یک لحظه روحیه طنزآلودش را از دست نمىداد ﴿او زندانش را تا به آخر کشید و در آستانه انقلاب آزاد شد، وقتى که ابدیها هم مثل من داشتند آزاد مىشدند.﴾. در آن سالها حرفى از دهان مرتضى در نمىآمد که بوى شوخى و مزاح نداشت. آن شب مرتضى رختخوابش را کنار مال من در حیاط پهن کرده بود. خاموشى که مىشد دیگر کسى حق نداشت حرف بزند و یا راه برود. من چشمم را دوخته بودم به آسمان و داشتم اسب راهوارم را زین مىکردم که به صداى خفه‌ى مرتضى از عالم خودم در آمدم. گفت “ببین رضا، واقعا شانس آوردیم پیروز نشدیم!” فهمیدم هوس شوخى دارد. جوابش را ندادم ولى نگاهم را به طرفش گرداندم. طاقباز دراز کشیده بود و نگاهش به حصار بلند گرد حیاط بود که در هر ضلعش پاسبانى به نگهبانى ایستاده بود. دو باره با صداى بسیار خفه گفت “به جان تو شوخى نمىکنم. اگه رژیم رو سرنگون کرده بودیم مىدونى چى مىشد؟ آخه ما که کاره‌اى نبودیم تا بعدش وکیل و وزیر بشیم. اگه پیروز مىشدیم این پاسبانها که اون بالا هستن حالا اینحا جاى ما خوابیده بودن و من و تو بدبخت باید اون بالا براشون نگهبانى مىدادیم!”