کوماندانته!

دیشب بالاخره فیلم پر سر و صدای اولیور استون را در مورد فیدل کاسترو در سالنی مملو از تماشاگر در چهارچوب جشنواره جهانی فیلم مستند آمستردام دیدم: کوماندانته به معنای فرمانده.
الیور استون که تا کنون در فیلمهای سینمائى‌اش با کاملترین و پیچیده‌ترین امکانات فنی کار کرده است در این سه روزی که با کاسترو گذرانده و از او فیلم گرفته تنها سه دوربین کوچک ویدئوئی را به سه فیلمبردار سپرده و از آنها خواسته مثل آماتورها از هرچه بین او و کاسترو می‌گذرد فیلم بگیرند. جالب اینکه در تدوین هم کمترین توجهی به تداوم و هماهنگی تصویری نکرده است و هر نما را به هر نمائی که دلش خواسته چسبانده است. این سبک که البته در حد عادیش در مستندسازی کاربرد فراوانی دارد در این فیلم به شکلی افراطی ولی به نظر من در اکثر صحنه ها بسیار به جا به خدمت گرفته شده است، هرچند که این کار باعث شد خیلیها از چشمدرد در پایان فیلم بنالند!
و اما فیلم سرشار از لحظه‌های بکر و تکرارناشدنی است. من در این نوشته تنها به چندنکته اشاره می‌کنم و نوشتن در مورد این فیلم را می‌گذارم به عهده نقدنویسان حرفه‌ای.
الیور استون که در طول فیلم موفق می‌شود رابطه‌ای صمیمانه با کاسترو برقرار کند جدا از پرداختن به مسائلی همچون انقلاب و خلیج خوکها و اظهار نظر در مورد شخصیتهائی همچون پاپ و کندی و گورباچف و… وارد زندگی شخصی او هم می‌شود و پیرمرد را می‌پیچاند. کاسترو طبق معمول از پاسخ به اینگونه سوالات سر باز می‌زند اما استون تا وقتی از دهان او نمی‌کشد که پس از مرگ تنها همسرش که در جوانی به بیماری سرطان درگذشت معشوقه‌های فراوانی داشته است که اسمشان را هم بیاد نمی‌آورد دست از سرش برنمى‌دارد (استون اسم چندتایشان را می‌برد ولی کاسترو دلیل مجاب کننده‌ای برای یاسخ ندادن می‌آورد. می گوید رابطه عاشقانه رابطه‌ای دوجانبه است و چون نمی‌داند آیا معشوقه هایش مایل به افشای نامشان هستند پاسخ به این پرسش را اخلاقی نمی‌داند.) استون از در دیگری وارد می‌شود و بالاخره از او و از منشی مخصوصش که در همین فیلم بعنوان مترجم آندو در همه صحنه‌ها حضور دارد، اعتراف می‌گیرد که سالهاست با هم رابطه عاشقانه دارند!
اولیور استون که به وضوح در فیلم تحت تاثیر شخصیت کاستروست هرچند به مسائل جاری سیاسی جامعه کوبا می‌پردازد اما پیگیری لازمه را از خود نشان نمی‌دهد و به اعتقاد من فرصتهائی تکرار ناشدنی را از دست می‌دهد. در جائی از فیلم به فحشا و تن فروشی دختران جوان اشاره می‌کند ولی به این پاسخ که پیش از انقلاب تعداد فاحشه‌ها بیشتر بود قانع می‌شود و از پیرمرد نمی‌پرسد چرا بعد از چهل و اندی سال که از انقلاب می‌گذرد هنوز باید شرائط را با زمان باتیستا مقایسه کنید.
یا جای دیگر که صحبت از نبود انتخابات در کوبا می‌شود و کاسترو پاسخ می‌دهد که در هیچ کشوری در چهل سال گذشته به اندازه کوبا انتخابات عمومی برگزار نشده است استون از او نمی‌پرسد آخر در شرائطی که هیچ حزب مخالف و یا حتی موافقى امکان فعالیت ندارد انتخابات چه معنائی مىدهد. و این را هم نمی‌پرسد که چطور در طول این چهل و سه سال هیچکس در این جامعه، دستکم در خود حزب کمونیست و گیرم از روی جاه طلبی هم که شده، هوس نکرده است در هیچ انتخاباتی به رقابت با شما برخیزد. یا گیرم که شما از فره ایزدی برخوردارید و همتا ندارید آخر چطور از میان نظامیان یکی پیدا نمی‌شود که دلش بخواهد پس از چهل سال جای رائول برادر شما را که بر خلاف شما محبوبیتی هم در میان مردم کوبا ندارد در فرماندهی ارتش بگیرد… بگذریم.
استون اینجا و آنجا از طنز هم غافل نمی‌ماند. حریفش اما از او طنازتر از آب در می آید. جائی استون از طول عمر دویست سیصد ساله برای بشر آینده حرف مىزند و کاسترو می‌گوید در سن بالا خیلی کارها از انسان برنمىآید. استون به طعنه می‌گوید ویاگرا برای همین پیدا شده. کاسترو به کوچه علی چپ می‌زند و مى‌گوید ویاگرا که فکر آدم را فعالتر نمی‌کند. استون می‌گوید چرا نه. مگر نه اینکه گردش خون را بیشتر می‌کند همین در فکر کردن هم اثر می‌گذارد. کاسترو لحظه‌ای آچمز می‌شود ولی بلافاصله دستش را روی شانه استون می‌گذارد و با خنده می‌گوید: الیور مواظب باش فردا روزنامه‌های آمریکا تیتر نزنند که استون برای کاسترو قاچاقی ویاگرا برده است!
شاه بیت این فیلم اما جای دیگری است. آنجا که استون پس از یادآوری ترور جان کندی در خیابان، از کاسترو می‌خواهد با هم به خیابانهای هاوانا بروند. کاسترو می‌پزیرد که راهنمای تور استون باشد و فیلمبرداران استون صحنه‌هائی درخشان از حضور سر زده “کوماندانته” در میان مردمش در نقاط مختلف شهر فیلمبرداری می‌کنند: مردمی که فرمانده را مثل نگین در میان می‌گیرند و می‌بوسند و می‌بویندش.
فیلم با صحنه‌ای سخت به یادماندنی به پایان می‌رسد. کاسترو برای بدرقه استون و فیلمبردارهایش به فرودگاه می‌رود. وقت خداحافظی استون با چشمی سرخ کاسترو را برای مدتی طولانی به آغوش می‌فشارد. بعد کاسترو به طرف فیلمبردارها که بی‌خیال مشغول تصویربرداریند می‌رود و یکی یکی آنها را که ناباورانه نگاهش می‌کنند صمیمانه و بی‌تکلف مىبوسد و آنها را بهت‌زده بر جای می‌گذارد.
اگر به خواهم لحظه‌هائى از این فیلم را که در همین یکبار دیدن به ذهن دارم برایتان بنویسم کار به درازا مىکشد. بگذارید با یادآورى یک صحنه دیگر کار را تمام کنم. استون به پر حرفى فیدل که شهره خاص و عام است اشاره مىکند و فیدل مىگوید چون اهل اقناع است ناچار است زیاد توضیح بدهد تا دیگران را قانع کند. بعد انگار فهمیده باشد که پاسخش خیلى اقناع کننده نیست مدتى طولانى به فکر فرو مىرود و سپس زیرلبى مىگوید: راستش به ساکت نشستن عادت ندارم!