معرکه‌گیرى!

در یادداشت دیروز خاطره‌اى از پشت صحنه فیلم سه قاپ برایتان نوشتم یادم به خاطره دیگرى از همان روزها افتاد که با همه جزئیاتش در ذهنم حک شده است. جالب است که ده دوازده سال پیش وقتى فرصت دیدار مجددى پس از سالیان سال با حسن خیاطباشى در مونیخ دست داد او هم که در این ماجرا با ما همراه بود همین خاطره را با دقت به یاد داشت. سال پیش هم که در لندن شبى با ذکریا هاشمى و دیگر دوستان لبى تر مىکردیم او هم که یک پاى اصلى این خاطره بود لحظه به لحظه‌ى آن شب را پس از گذشت سى و اندى سال به یاد مىآورد.
حالا با این صغرا و کبرا چیدنها باید مثل معرکه‌گیرها شما را به دنبال کردن ماجرا راغب کرده باشم. نگران نباشید داستانى کوتاه و شنیدنى است و بویژه آن که عین واقعیت نیز هست. یکى از همان شبها بود که ذکریا هاشمى ﴿کارگردان فیلم﴾ و من ﴿دستیارش﴾ و بچه‌هاى فنى و بازیگران در استودیو ایماژ فیلم منتظر رفتن سر صحنه بودیم که تهیه کننده زنگ زد و اطلاع داد که مشکلى پیش آمده و کار تعطیل است. شب از نیمه گذشته بود و ما طبق معمول هرچه عرق و آبجو در یخچال بود را آوردیم وسط تا دمى به خمره بزنیم. آنقدر نبود که عطش ما را بخواباند. اما کله‌ها را به اندازه‌اى گرم کرد تا هوس شبگردى به سرمان بزند و بلند شویم برویم دربند و چند جام دیگر بزنیم. من و هاشم ﴿ذکریا هاشمى﴾ و خیاطباشى و یدى ﴿یدالله شیراندامى﴾ که هر دو در فیلم سه قاپ بازى مىکردند در پیکان صفر کیلومتر یدى نشستیم و پنج شش تا از بچه‌هاى فنى هم سوار جیپ استودیو شدند و کوبیدیم طرف دربند. تابستان بود و ملت چنان خوابزده بودند که حتى آنوقت شب به سختى در سربالائى دربند جاى پارک پیدا مىشد. یدى بالاخره ماشین را پارک کرد و ما که دیگر از صرافت عرقخورى افتاده بودیم پیاده شدیم تا قدمى بزنیم اما همان لحظه اول حالمان گرفته شد. دو تا جوان گردن کلفت و لات مسلک که کله‌شان حسابى گرم بود وقتى حسن خیاطباشى را شناختند پشت سر ما راه افتادند و با صداى بلند طوریکه او بشنود شروع به درىورى گفتن کردند ﴿حسن آنروزها به خاطر برنامه تلویزیونى بسیار موفقش که در آن در نقش مهندس بیلى ظاهر مىشد سخت مشهور بود.﴾ یکى از آندو حتى یکى دو بار حرفهاى رکیکى هم زد تا صداى حسن را در بیاورد. ما اما براى اینکه دهن به دهانش نگذاریم راهمان را کج کردیم و دقایقى بعد برگشتیم طرف ماشین. وقتى از پارک در آمدیم و در جاده باریک دربند راه افتادیم تازه متوجه شدیم که آندو جوان هم در یک پیکان تیره رنگ جلو ما داشتند مىراندند. آنکه پشت رل بود همانى بود که خیلى دهن لقى کرده بود. حالا هم کرمش را طور دیگر مىریخت. هى می‌زد روى ترمز و تا یدى مىخواست سبقت بگیرد گاز مىداد و راه را مىبست. اینقدر این بازى را تکرار کرد تا یدى که دستکم به خاطر ماشین نواش تا آنوفت خوددارى از خود نشان داده بود افتاد روى لج و وقتى از شمیران سرازیر شدیم و جاده وسیع شد با او که دیوانه‌وار مىراند کورس گذاشت و نزدیکهاى تلویزیون موفق شد او را بگیرد و وسط خیابان بپیچد جلوش و همانجا متوقفش کند.
باز هم مثل معرکه‌گیرها اجازه بدهید قصه را همینجا ببرم و این توضیح ضرورى را پیش از ادامه ماجرا بدهم. آنها که یدى را در آن سالها به یاد دارند مىدانند که جوان بسیار قد بلند و چارشانه‌اى بود و در بسیارى از فیلمها هم نقش بزن بهادرها را بازى مىکرد. اما شاید کمتر کسى بداند که هاشم، رمان نویس و کارگردان و بازیگر روشنفکر سینما اگر پا مىافتاد در بزن بهادرى دست آرتیستهاى فیلمهاى فارسى را هم از پشت مىبست. آن شب آن پائى که نباید مىداد داد!
هاشم و یدى در یک چشم بهمزدن جوان دهن دریده را خرکش از پشت پیکانش بیرون کشیدند و بردندش لب جوى پهن جاده و با مشت و لگد به جانش افتادند. رفیق او که از گوشهاى شکسته است بر مىآمد که کشتى‌گیر باشد وقتى هوا را پس دید افتاد وسط به جدا کردن. من و حسن که هر دو براى تلویزیون کار مىکردیم جدا از همه چیز نگران بودیم مبادا کسى ما را در این وضع عجیب ببیند و به تلویزیون گزارش کند. اما آنکه بىخیال کتک مىخورد و مدام رکیکترین فحشهاى عالم را نثار ما مىکرد همانى بود که مثل کنه به دست و پاى یدى و هاشم چسیبده بود و هرچه بیشتر مىخورد رکیکتر مىگفت. من و حسن وامانده به تماشا ایستاده بودیم که ناگهان جیپ استودیو از راه رسید و بچه‌هاى فنى که کارگردانشان را وسط درگیرى دیدند بىآنکه ماجرا را بدانند از ماشین پریدند پائین و شروع کردند به زدن آندو جوان. کارمان دیگر در آمد! من بالاخره موفق شدم به بچه‌هاى فنى بفهمانم که به جاى کتک کارى بهتر است آن دو نفر را بگیرند تا ما قبل از اینکه پلیس بیاید و کار به آبروریزى برسد از معرکه فرار کنیم. چند لحظه بعد ما چهار نفر پریدیم توى ماشین یدى و آندو جوان را که وسط جاده شمیران دراز کشیده بودند و با فریاد زن و زار ما را یکى مىکردند با بچه‌هاى فنى تنها گذاشتیم ﴿البته تنها حسن و هاشم زن داشتند. این نکته هم البته به ادامه این قصه مریوط است اگر معرکه امشب مرا ترک نکنید!﴾
هفت هشت روز بعد با نامزد جوانم ﴿همسر بعدى و مادر فعلى فرزندانم﴾ که دلش خوش بود که با یک هنرمند روشنفکر که مشغول همکارى در ساختن یک فیلم سینمائى است سر و سر دارد، داشتیم پیاده از خیابان فرح مىگذشتیم. من تازه از استودیو ایماژ فیلم در آمده بودم و هنوز فاصله چندانى از آن نگرفته بودیم که یک پیکان تیره رنگ جلو پامان ترمز کرد. در یک نگاه همدیگر را شناختیم. مردى که کنارش نشسته بود البته همان جوان گوش شکسته نبود ولى خودش، خود خودش بود!
یک لحظه فکر کردم خودم را به کوچه على چپ بزنم و آشنائى ندهم. بعد دیدم ممکن است کار خرابتر شود. بیش از اینکه نگران دعوا مرافعه باشم نگران این بودم که چو توضیحى براى نامزدم خواهم داشت. مرد از ماشین پیاده شد و بىآنکه چشم از چشم من بردارد پرسید شما همانى نیستى که هفته پیش توى دربند…؟ گفتم چرا، هستم. گفت یک هفته است تمام کافه‌ها و کاباره‌ها را به دنبال آنها مىگردد ﴿منظورش هاشم و یدى بود﴾ گفتم من اتفاقى با آنها بودم و ازشان خبر ندارم. کمى پا به پا شد و بعد گفت گرچه سیاه مست بود ولى یادش مانده است که من رویش دست بلند نکردم. نفسى به راحتى کشیدم و سعى کردم از نگاه تعجب زده نامزدم بپرهیزم. “بهشون بگو زیر خاک برن مىکشمشون بیرون و خرخرشونو مىجووم!” این را گفت و سوار پیکانش شد و گاز داد و رفت. من ماندم و نگاه پرسان و چشم نمدار نامزدم. در دلم ‌گفتم کاش از نامزدم خجالت نمىکشیدم و در پاسخ این خالىبند مىگفتم اتفاقا هر دوشان همین الان در چند قدمى اینجا توى استودیو هستند. بعد مىبردمش ایماژ فیلم تا بچه‌هاى فنى یک کم به‌اش حال مىدادند!