یادى از آنروزها

گمان مىکنم سال ۱۳۴۹ خودمان بود. من هنوز در مدرسه عالى سینما و تلویزیون درس مىخواندم وقتی قرار شد بعنوان دستیار کارگردان با ذکریا هاشمى که هاشم صدایش مىزدیم ﴿و هنوز هم مىزنیم﴾ همکارى کنم. هاشم بر مبناى قصه‌اى از خودش با عنوان کاغذ پاره‌هاى مچاله شده قرار بود فیلم سه قاپ را بسازد و تلویزیون ایران هم در تولید آن سهیم بود. اکثر صحنه‌هاى فیلم در شب مىگذشت و معمولا ما اول شب در ایماژ فیلم جمع مىشدیم تا سر صحنه برویم و تا خروسخوان سحر کار کنیم. خیلى وقتها کار به دلائل فنى گیر مىکرد و ما و هنرپیشه‌ها تا نیمه‌هاى شب در استودیو منتظر مىنشستیم. اگر هم فیلمبردارى بهم مىخورد اکثر ماها که جوان و عزب اوغلى بودیم همانجا در استودیو مىخوابیدیم. در چنین شبهائى نشستن پاى صحبت آدم پر تجربه و شیرین سخنى مثل ناصر ملک مطیعى که نقش اول فیلم را بازى مىکرد سخت دلچسب بود.
با این مقدمه مىخواهم خاطره‌اى که او به زبان شیرینش یکى از آن شبها برایمان تعریف کرد و نمىدانم چرا امروز کله سحر یادآوریش خواب را از چشمم ربود و مرا پاى کامپیوتر نشاند برایتان بنویسم. مىگفت زمستان یکى دو سال پیش از آن به خاطر فیلمبردارى یکى از فیلمهائى که در آن بازى مىکرد چند روزى در اراک بود. یکى از شبها که تا صبح کار کرده بودند او تمام گروه را براى خوردن حلیم به تنها حلیم پزى شهر دعوت مىکند. بیست سى نفرى مىشدند و هر کاسه حلیم آنروزها دو سه تومان بیشتر تمام نمىشد.
حلیم پز که از پذیرائى از میهمانان سرشناسش در پوست نمىگنجید وقتى ناصرخان ﴿طورى که همه او را صدا مىزدند﴾ مىخواست حساب کند بناى تعارف را گذاشت و مىگفت به جان ناصرخان همه باید مهمان او باشند. ناصرخان اما لوطىتر از آن بود که این تعارف را جدى بگیرد. یک اسکناس صد تومانى آماده کرده بود تا به او بدهد و باقیش را هم پس نگیرد. حلیم پز بالاخره کوتاه آمده بود و در پاسخ ناصرخان که پرسیده بود چقدر مىشود گفته بود “قابل نداره قربان، پونصد تومن مرحمت کنین!”
ناصر خان مىگفت نگاهى به دیگ بزرگ حلیمش کردم و با لحن جاهلى، همانطور که در فیلمهایم حرف مىزدم، به شوخى و جدى به او گفتم “مادر قحبه یعنى مىخواى بگى توى این دیگ یک میلیون تومن حلیمه!”