بازى غریب ذهن

دیشب سى و یکمین سال تولد پسرم نیما را در جمع کوچکى از دوستانش جشن گرفتیم. وسط مهمانى، بازى غریب ذهن مرا سى سال به عقب برد و من براى دقایقى آن جمع کوچک را ترک کردم و به سلولى در زندان اوین بارگشتم، جاییکه منوچهر مقدم سلیمى، نقاش و مجسمه ساز، ایرج جمشیدى، روزنامه نگار ﴿که همین الان هم در زندان است و کسى یادى از او نمىکند﴾ ، و اسفندیار منفردزاده، آهنگساز ، در کنار من گرد حوله رنگینى که مثل سفره وسط سلول پهن شده بود نشسته بودیم. چند شاخه گل رز در گلدانى کوچک و یک شمع آبى رنگ اما خاموش وسط سفره به جلوه جشن تولد یکسالگى پسرم می‌افزود ﴿وقتى دستگیر شدم نیما ده ماهه بود﴾.
تازه آهنگ تولدت مبارک را به رهبرى اسفند دسته جمعى در سلول کوچکمان خوانده بودیم که صداى چکمه هایى در راهرو بند، وحشت به دلمان انداخت. پیش از اینکه فرصت کنیم بساط تولد را برچینیم در سلول با صداى کشدارى باز شد و سروان دادرس، سربازجوى پرونده ما همراه با یک سرهنگ که نمىشناختیمش جلو ما ظاهر شدند. سرهنگ با نگاهى به سفره رنگین و گل و شمع چیده بر آن نگاه پرسانش را به دادرس گرداند. من توضیح دادم که داشتیم تولد یکسالگى پسرم ر ا جشن مىگرفتیم. سرهنگ که انتظار این پاسخ را نداشت با لبخندى تلخ دست در جیب فرنجش کرد و فندکش را در آورد و همانجا جلو سفره زانو زد تا شمع را براى ما روشن کند. شمع اما روشن شدنى نبود. این بار منوچهر مقدم مجسمه ساز به نگاه پرسان سرهنگ پاسخ گفت: ببخشید قربان، این شمعو با خمیر نون درست کردم، مثل این گلدون و گلهاى توشو!
فردایش صدایم زدند تا مرا براى اولین بار به قزل قلعه براى ملاقات با پسرم ببرند ﴿آنروزها اوین زندان مخفى رژیم بود﴾.

۱۳ comments

  1. عمو رضا
    همیشه از خواندن مطالبتون لذت می برم. حالا هم دو تا کیک می خوام، تا بیشتر نشده یه فکری بکنید.

  2. با سلام
    تولد نیمای شما را تبریک می گویم. خاطره شما اشک و شادی خواننده را در هم می آمیزد-
    به نظر می آید زندانبان های آن روز دلی در سینه داشتند اما زندانبانهای امروز —
    پیروز باشید

  3. SALAAM
    MAN AZ MASHHAD BARATOON MAIL MIZANAM.BESYAR ZIBA NEVESHTEH BOODID .RASTESH BOGHZ KARDAM.MAN HAM MADARAM SABEGHEYE IN MASAEL RA DARAD.
    BE OMIDE AZADI

  4. amoo reza salam
    az chand rooz pish ke shoma ro peida kardam har rooz be didar e toon daram miam
    tavallod e nima ro ham tabrik migam
    be in omied ke har che zoodtar too iran betoonid benevisid
    kheily kheily az site shoma lezat mibaram
    ghorbane shoma
    vandad

  5. آقا رضای عزیز، داشتن چنین دلی دریائی و نگاهی اینچنین معصوم و بی پیرایه را از صمیم قلب به شما تبریک می گویم. کسی که بتواند از لای تمامی نمودهای ظاهری ظلم و نشان و مدرک و هویت و غیره، جوهره ای اینچنین دلنشین را از انسانی دیگر متوجه گردد، حقاً میتوان گفت کار بزرگی در جانش جریان دارد.
    براستی غیر از عشق هیچ امکان دیگری برای نجات بشریت وجود دارد؟

  6. عمو رضای عزیزم
    پس چرا دیگه نمی نویسید. در ضمن یه جلسه هم باید بزاریم، در مورد طاقچه بالا.

  7. aghaaye allameh zadeh
    hozoretaan ra dar berlin montazerim ,
    gheybatetaan kami toolaani shodeh !
    az bayaane khaateraat darigh nakonid , ghol daadeh boodam ke telefone babak bayat ra be shoma bedaham ,
    shomaareh ra baraayetaan mail mikonam , ba ehteram- payam

  8. رضا جان! دلِ قبله‌ی عالم برای شنیدن صدایت تنگ شده است! سراغی از ما هم بگیر.
    داریوش.

  9. Dear Reza,
    You write infrequently and short but whenever I read them it makes the old fire, hiding under the ashes, burn again and burn my entire sole. The fire of remembering the past, days of falling in love with some inocent eyes, not having the gots to step forward, so had to seat and watch from distance.
    The days of being scared of the Savac, specially if you had a fishy book in your bag, the days of yonghood. With all it’s sorrow and happiness.
    Dorrod bar to.

  10. آقای علامه زاده عزیز سلام .صمیمانه ترین تبریکات را برای تولد نیمای عزیز می گویم امیدوارم پسرتان همانند خودتان انسان بزرگوار و سعادتمند شوند .راستی من هم در مورد آزادی نوشته ام وخوشحال خواهم شد که نظرر زیبای شما را نیز بدانم

  11. سلام
    به راستی چرا هیچ کس یادی از جمشیدی نمی کند؟
    برای من او به رغم همه ضعف ها آدم بزرگی بود

  12. سلام
    شما دیگه چرا اعتصاب کردید؟ هرچند که سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ولی حرف های شما که به دل می شینه. دلمون تنگ شده ها

Comments are closed.