برای «یخزده لب»

اخیرا چتد تن از دوستان و همکاران هلندی ام که برای اولین بار به کوبا می رفتند از من خواستند کمکشان کنم. من هم از دوستی در هاوانا خواستم که برایشان خانه ای اجاره کند و از فرودگاه بگیردشان و …
دیروز پس از دو هفته برگشتند و سوغاتشان برای من چند نامه بود از دوستان کوبایی ام. یکی نامه ای بود از دانشجوی جوانی که معمولا در تصحیح متنهای اسپانیایی کمک حالم بود. در این نامه شعر زیبایی بود همراه با توضیح مختصری در مورد آن به این مضمون:
“مایود” به زبان اسکیموها یعنی کسی که لبانش یخ زده باشد. این البته نام واقعی دختر اسکیمویی است که در سن پانزده سالگی معشوقه جامعه شناس بسیار سالخورده ای بود که سالیان سال در قبیله آنها زندگی کرده بود. این شعر را جامعه شناس برای مایود گفته است:
زمان سگ سورتمه نیست
که به آوای عشق از حرکت باز ایستد.
زمان خرس سفید نیست
که سر یه پس بگرداند تا توله هایش را که به دنبالش روانند بپاید.
و نه مثل شکارچیهاست
که رد پای خودش را در برف دنبال کتد
پیش از آنکه باد آنرا بروبد.
زمان نمی ایستد.
زمان به پس نگاه نمی کند.
باز نمی گردد.
من پیر بودم وقتی پدر و مادرت متولد شدند.
زنده هم نخواهم بود وقتی تو هنوز آنها را به سینه ات می فشاری
زیر بالاپوشی از پوست فوک که دیروز از من هدیه گرفتی.
عاشق وقتی هستم که به یادم بیاوری
آنگاه که خود به زمستان زندگیت پا گذاشته باشی.
عاشقت هستم
و عاشق همه آن دخترانی که بالشان را در آتش جوانی من سوختند
و عمرشان به من کفاف نداد.
راستی وقتی یک دختر بیست ساله این شعر را برای مردی شصت ساله می فرستد منظور خاصی دارد؟

۵ comments

  1. رضای عزیز! حتما واقف بودی که این روزها روزه‌ی سکوت داشتم و از این پهنه غایب بودم. نوشته‌هایت را اما مدام می‌خوانم و گاهی اوقات خطاهای فنی را اصلاح می‌کنم.
    پایدار باشی.
    داریوش

  2. سلام. شعر زیبایی بود. خوشم امد. دست شما درد نکند که انرا به فارسی برگرداندید. شاید هم از فرستادن ان قصدی داشته… نمیفهمم اشکال کار kojast؟ فرض محال که محال نمی شود! شاید هم باید از والدینش ejazeمیگرفت! و به قلبش می گفت که ghalate زیادی نکند…بهر حال غیر ممکن vojoudندارد!
    در ضمن کاتب کتاب..ه(ch را ندارم+ …) هم بی مورد نمی گوید! ولی شعر مال هر کسی هم که با شد … برای شما فرستاده شده! عشق هم دیالکتیک خودش را دارد !ولی حسابگر نیست و سن سال هم نمی شناسد!!
    با درود و بدر ود

  3. استاد عزیزم سلام
    پیروزی خانم عبادی پیروزی ملت ایران بود .اما سیمای لاریجانی تا کنون با بیشرمی تمام از انتشار این خبر جلوگیری می کند وخفاشان از ترس عزم ملتمان سکوت اختیار کرده اند سعید مرتضوی بیشرمانه به اعمال وقیحانه اش اداامه می دهد ولی نمی داند که خون زهرا کاظمی همچون خون سیاوش خونی دامنگیر است.
    به امید فردایی روشن
    ضمنا استاد عزیز رنگ وبلاگم همچون رنگ میهنم تیره است و با فونت بزرگتر مطالبم را نوشتم .خوشحال خواهم شد اگر نظری مجدد به وبلاگم بزنید .
    استاد عزیزم مطلب بسیار زیبایی بود ولی نامه را به نظرم جامعه شناس نوشته

  4. آیا شما برای احساس عاشقانه، سن قائلید؟ من که فکر نکنم. چرا که با نوشتاری مربوط به تاریخی پیشتر از این که در همین صفحه منتشر کرده اید، جور در نمی آید. بهمان گونه که عشق آن مرد جامعه شناس مرزهای زمان را مضحکه ای گرفته و در پهنه گذشته و حال و آینده به رقص می آید، فکر می کنم دوستی که این شعر را برایتان فرستاده، درس خوبی از درک عشق را برایتان ارسال کرده است. همه ما همواره در حال یاد گیری هستیم. گفته شما در یکی دو متن پیشتر از این هم حکایت از همین قضیه دارد. باید به چشمان آن دختر بیست ساله نگریست. آنگاه میدانم که حقیقت را خواهید یافت. حقیقت کار چرتکه زدن نیست. جنسی دیگر دارد. خودتان که بهتر میدانید. نه شما شصت ساله اید و نه فرستنده بیست ساله. صحبت امواج است…

Comments are closed.