شکار لحظه‌ها

زنده‌نام فریدون رهنما به ما که شاگردانش در مدرسه سینما بودیم مى‌گفت کار فیلمساز شکار لحظه‌ها و ثبت آنهاست، لحظه‌هاى گذرا، بکر و غیرقابل تکرار. یکى از این لحظات غیرقابل تکرار امروز عصر در کلاس من اتفاق افتاد. داشتیم دسته جمعى فیلم مستند کوتاهى را که روپا مهتا، دانشجوى هندى‌ام در مورد درگیریهاى خونین اخیر میان مسلمانان و هندوها در گجرات ساخته بود مى‌دیدیم. روپا در این فیلم با هر دو طرف درگیرى حرف زده بود و پیامش به روشنى ترغیب همزیستى و احترام به عقاید یکدیگر بود. خودش با آن لباس بلند زییاى زنان هندى کنار تلویزیون ایستاده بود و مصاحبه‌ها را از هندى به انگلیسى براى ما ترجمه مى‌کرد. هنوز فیلم تمام نشده بود که صفا، دانشجوى ایرانى‌ام که با حجاب اسلامی‌اش کنارم نشسته بود به فارسى آهسته از من پرسید روپا خودش هندوست یا مذهب دیگرى دارد. گفتم هندوست و باقى فیلم را دیدم. فیلم که تمام شد بچه‌ها هنوز داشتند دست می‌زدند که صفا دستش را بلند کرد و گفت: رضا، اجازه هست چند کلام حرف بزنم ﴿بچه‌ها همواره مرا رضا صدا می‌زنند﴾. گفتم: البته.
صفا از جایش برخاست و رفت روبروى روپا پاى تلویزیون ایستاد و رو به او گفت: من یک مسلمانم و از اینکه با یک هندوى شریف مثل تو همکارم افتخار مى‌کنم. ما همه انسانیم و هیچ اختلاف عقیده‌اى نباید بین ما جدایى بیاندازد. روپا که از اینهمه احساس منقلب شده بود آغوش گشود تا بغلش بزند اما صفا در مقابل او به زانو نشست تا کفشش را ببوسد. صحنه چنان صادقانه و بى‌ریا بود که هر دو به گریه افتادند و همدیگر را در آغوش فشردند. من براى اینکه جو را عوض کنم بى‌آنکه بتوانم چشم در چشم بچه‌ها بیاندازم گفتم تنها تاسفم این است که دوربین نداشتم تا این لحظه بکر را ثبت کنم. بچه‌ها که اشک در چشمانشان موج مى‌زد بى‌آنکه به مژگان خیس من نگاه کنند برایم کف زدند.

۳ comments

  1. من هم حالا جزو آن بچه ها هستم و برایت کف می زنم. برای همه تان کف می زنم. تو پیش از آنکه هنرمند باشی، انسانی رضا. زمانی جوانکی بودم و تو یکی از قهرمانان آزادی ام بودی، و حالا تو یکی از محبوب ترین رفیق هام هستی، و هی به هم نزدیک تر شده ایم، بی آنکه آن قهرمان آزادی از جایش تکان خورده باشد. و این کار دشواری است. تو می دانی که من اهل تعارف نیستم. حضورت در این جهان زیباست.
    عباس معروفی

  2. آقای علامه زاده، دوربین یکی از وسائل انعکاس تصاویر هست. اگر تصویری با چشم دل دیده بشه، حتی در محدوده کلام نیز منعکس خواهد شد. من که تمام این صحنه را زندگی کردم. شاید در گوشه ای از کلاس نشسته بودم. و به آن صحنه های تکان دهنده نگاه میکردم. چون مدتی در هند زندگی کرده ام، به روپا گوش نمیدادم. هرچند زبان گجراتی رو مجبور بودم با ترجمه انگلیسی گوش بدم. صفا _ یا هراسم دیگری که داره _ وقتی در گوشم زمزمه کرد، میخواستم بگویم: هیس! اما سوالش آنقدر صمیمانه بود که هیس من در دهانم مکث کرده و خودش حذف شد.
    جای دوربین بهرحال خالی نبود. اگر چه این فیلم را شاید تنها شاگردانت و برخی از خوانندگان نوشته ات دیده اند.
    وقتی شما داشتید کوبا را هم توضیح میدادید، من همپای شما بودم. بعضی وقت ها حیفم آمد که یه چیزهای دیگری را که شما دیده اید، چرا در فیلم تان _ یا همان تصویر نوشتاری تان _ نیاوردید!
    همانطور که میدانید دنیا مملو از زیبائی هاست. آیا تمام فیلم های خام دنیا قادر خواهد بود تنها یک لحظه از این زیبائی ها را ثبت کند؟

  3. رضا جان – فیلم مستندت “هندو و مسلم” را دیدم . . . و تو بی آنکه اشک مرا ببینی برایت کف زدم.

Comments are closed.