مدتی این مثنوی تأخیر شد

تازه آمده بود دستم بیاید چطور و چگونه برنامه هایم را تنظیم کنم تا تماسم با دوستان تازه یافته ام که با ارسال پیام های پر مهرشان از طریق این صفحه سرشار از زندگیم می کردند تداوم یابد که به ناگاه خود آش با جاش رفت و چند روزی من را در خماری گذاشت.
حالا هم که برگشته است نه از نوشته من در آن خبری هست و نه از آن همه نظر های خواندنی شما عزیزان.
بگذریم، من فعلا عازم سفری دو سه هفته ای به آن سوی اقیانوسم و شک ندارم که با دستی پر برای خوانندگان این صفحه باز خواهم گشت. پس تا آن روز براِیتان بهترین ها را آرزو می کنم.

۴ comments

  1. گفتم، بابا، رضا علامه زاده می شناسید؟
    مکث نکرد، گفت آره، فیلم ساز بود… یادمه زمان دانشجویم یه فیلماش خیلی صدا کرد…. چی بود؟… تو یادته فرزانه؟…
    بابا، حالا می نویسه … وب لاگ داره… نمی دونم با همشون یه احساس آشنایی دیرینه دارم، شاید خاطرات جوونی شما ناخوداگاه به ما ارث رسیده….
    نه….
    احساس میکنم من مدرسه ای دارم که معلماش تو همه جای دنیا پراکنده شدن .

  2. رضاى عزیز
    پوزش قبله‌ی عالم را از بابِ پریشانى صفحات پذیرا شو. دست سلطان در سفر پراگ از زمین و آسمان کوتاه بود و میزبانان من هم ناچار راهى سفرى به هلند شدند آش ما نیز با جاش رفت!
    باز با هم سخن خواهیم گفت.
    سپاس از مرقومه هاى شریف!

Comments are closed.