June 30, 2009

نامه سرگشاده یک ناشناس به ندا

 نه من و نه همکاری که این نامه را در اینترنت یافته و از مدرسه سینمائی کوبا برایم فرستاده نویسنده این نامه را که باید یک اسپانیائی از مادرید باشد، نمی‌شناسیم. اتفاقا اهمیت مطلب در همین است. جنبش مردم وطنمان، و نام نجیب ندا که به نماد این جنبش بدل شده است، قلبی نیست که در دنیا نلرزانده باشد. این است که عجیب نیست کسی از یک سرزمین تشنه‌ی آزادی دیگر مثل کوبا این نامه را در جائی ببیند و برای دوست ایرانی ساکن هلندش،‌ که من باشم، بفرستد با این یادداشت کوتاه که: «این را بخوان تا بدانی شما ایرانی‌ها در مبارزه‌تان برای آزادی تنها نیستید. با اتحاد همه چیز دست یافتنی است.»

برگردان فارسی پاراگراف اول این نامه سرگشاده را در زیر می‌آورم و خواندن تمام نامه را که واقعا شنیدنی است می‌گذارم برای فرصتی دیگر، شاید در گردهمائی بزرگ شنبه آینده در بروکسل. یادتان باشد که این نامه بلافاصله پس از پخش ویدئوی قتل ندا نوشته شده وقتی که هنوز گمان می‌رفت آموزگار همراه او پدرش بوده است.

[نمی‌توانم بخوابم. از شب مادرید سرب داغ می‌بارد و شب از سیاهی خویش به سوی نور زرد چراغ خیابان می‌گریزد. چند لحظه پیش ویدئوی مرگ ندا در ایران را دیدم. خاکستری اسفالت خیابان را دیده‌ام که از خون بنفش او رنگین شد، مثل چشمان سیاهش که از حالت افتاد وقتی خون از دهان و بینی‌اش راه گرفت. پدرش را دیده‌ام که ناامید به سویش دوید و هوا به سینه‌اش دمید گوئی می‌خواست زندگی را در جسم دختری که جلو چشمش جان می‌داد حبس کند؛ با سرعتی زیاد تا اولین کسی باشد که کمکش می‌کند؛ با سرعتی زیاد تا به او بگوید نرود، که دوستش دارد، که به او عشق می‌ورزد. چهره‌اش را دیده‌ام که سر بلند کرد و به جستجوی کمک به جمعیت هیجانزده چشم گرداند، با موهای سیاهش پریشان در باد، و با ناامیدی، گوئی بخواهد با مرگ رودررو شده تا بگویدش که او را به جای دخترش ببرد. بالاخره و در پایان، نه با او مواجه شد و نه چیزی از اینهمه دریافت. دست‌هائی را دیده‌ام که بر سینه‌اش فشار می‌آورد با این امید که حفره‌ی بجا مانده از رقص سیاه و متفرعن مرگ را بپوشاند. پوست سفید و چهره‌ی پوشیده از خون فوران یافته‌اش را دیده‌ام که با چه سرعت شگفتی راه گرفته بود و نشانه‌های زندگی را از او محو می‌کرد. ناله‌های دردناک و فریاد پدری که از خود گم شده بود را شنیدم که در آغاز پرسش وار بود، ندا؟ ندا؟، آنگاه شگفت زده شد، ندا! ندا! و سرانجام مثل بغضی ترکید: نداااااااااا! ن... د.... ا...!

June 28, 2009

صدای رسای ایرانیان اروپا در بروکسل

از روزی که فریاد بلند مردم به جان آمده در ایران، در اثر شدت شقاوت نیروهای سرکوب رژیم اسلامی به بغضی فروخورده بدل شد این پرسش در ذهن هزاران هزار ایرانی که بیرون از دایره‌ی قساوت ولایت فقیه زندگی می‌کنند مطرح شد که برای همنوائی با مردم ایران چه کار از دستشان برمی‌آید. پاسخ به اعتقاد من این است که ما در حرکتی مشترک دست در دست هم تظاهراتی عظیم سازماندهی کنیم و نیروهای پراکنده‌ای که در طول سه هفته گذشته دست به حرکت‌های خودجوش و مستقل از یکدیگر زده بودند را در حرکاتی سراسری متشکل نمائیم.

اولین صدا در این زمینه بلند شده است: دعوت برای یک گردهمائی بزرگ در بروکسل، پایتخت اتحادیه اروپا، در ساعت چهار بعد از ظهر روز شنبه چهارم جولای در مقایل ساختمان اتحادیه اروپا.

تا آنجا که اطلاع دارم دهها انجمن ایرانی، و شخصیت‌های هنری، سیاسی، و اجتماعی در سراسر اروپا، به این دعوت پاسخ مثبت داده‌اند و این گردهمائی می‌رود تا همانگونه که شایسته است به یک همنوائی درخشان در حمایت از جنبش مردم وطنمان بدل شود.

از تو خواننده این صفحه در هر کجا که هستی تقاضا دارم به هر طریق که می‌توانی این خبر را به دیگران برسانی و در هرچه پربارتر کردن این حرکت حمایتی بکوشی.

June 27, 2009

از ما دلسوختگان

با اینکه مدتهاست سایت من در ایران فیلتر شده ولی گهگاه یادداشت ها و نامه هائی از ایران به دستم می رسد که بسیار خواندنی اند. یکی از آن ها نامه زیر است که دوستی ناآشنا برایم فرستاده که سرشار از نکات خواندنی است. دلم نیامد متن کامل این نامه را که بیشتر به درد دل یک پدربزرگ دلسوخته می ماند و به همین خاطر گاهی شیرین و گاهی تلخ است، با تو خواننده سایت خودم شریک نشوم:

جناب علامه زاده سلام . مرا ببخشید اگر دوست خطابتان نکردم . راستش این جرأت را در خود نیافتم . من و شما همدیگررا ندیده ایم . شما از من شناختی ندارید . من نیز از شما. چه، اندک زمانی است با برخی از نوشته ها و ترجمه ها و روایاتتان آنهم از طریق رایانه آشنا شده ام. من، انگلیسی نخوانده ام . زمانی که دانش آموز بودم اینجا فرانسه، تدریس میشد . آدمها،در روستا پوشاکشان کرباس بافته شده «پاچاله»هایشان بود. قبایی داشتند و شالی به کمر و کلاه نمدی برسر. اغلب از شهرنشین ها کراوات یا پاپیون بر یقه داشتند و کلاه شاپوشان را به احترام یکدیگر، از سر برمیداشتند . عوام الناس هم با مرسی، بن ژور و بن سوار به هم تعارف میکردند. دریغ از آنروزگار و آن حرمتها و آن سنتها. به هر تقدیر، من فرانسه خوانده ام که آنهم الآن برایم قابل استفاده نیست و وقتی آدم از برون و درون ویران است و سه ربع قرن را رایگان و باری به هر جهت گذرانده یادگیری زبان بیگانه نه چندان سهل است. تعجب نکنید. موهای سر و صورتم سفید است .در بهمن ماه آینده هفتاد و سه سال من کامل میشود. آشنایی و مرور در رایانه با این سن و سال و با ندانستن زبان انگلیسی دشوار است. اینگونه است که بخود اجازه ندادم شما را دوست خطاب کنم . ساده تر اینکه در صلاحیت خود از این بابت تردید کردم. متاسفانه سایت شما چندی است در دسترس نیست، آنرا مثل بسیاری از سایتهای دیگر مسدود کرده اند. می بینید؛ دانایی و هنر و اصولاً فرهنگ در چمبره سیاست و قدرت حلق آویز شده است . من ازسیاست بیزار شده ام، یکی ازمفاهیم رایج این کلمه «تدبیر» است و تدبیر یعنی چاره جویی که در آن حسن یا قبح در نفس عمل ملاک نیست بلکه عامل و در حقیقت سیاستمدار به سود یا زیان خویش توجه دارد و به عبارتی مصلحت های شخصی و خصوصی ملحوظ میگردد و در نتیجه دروغی راست یا غیرواقعی، واقع نمایانده میشود. شما افکار و عقاید گذشته تان را صمیمانه نقد کرده بودید و گفته بودید احساس خوشایندی از گذشته « نقل به مفهوم» ندارید. من این صداقت شما را ارج مینهم. منهم در سطحی بسیار نازل تر، به دلیل چنان تفکری خود را سرزنش کرده ام. البته من پیچ و خمهای زندگی شما را نداشته ام. شمازندانی بوده ایدکه داغ و درفش از توابع و لوازم آنست و زندانی ازآن بی نصیب نمیماند. من زندانی نبوده ام؛ لاکن به مناسبتهایی بکرات زندان را دیده ام. امیدوارم به ذهنتان خطور نکند که نباشد زندانبان بوده ام!! من و شما ظاهرا در نوع عقیده خط مشی مشترکی داشته ایم چنانی که انسانهای بیشمار دیگری؛ اگر نه در پهنه عالم بلکه در همین مرز و بوم اینگونه بوده اند و اکنون احساس میکنند ناخواسته بازی خورده اند و خود را سزاوار سرزنش میدانند.

آقای علامه زاده، اینکه انسان نوع خاصی از تفکر را برگزیده باشد و سالها با آن زندگی کرده باشد و همه آبرو و اعتبارش را در گرو آن نهاده باشد و ناگهان گردونه روزگار در مسیر واقعات و واقعیات بر شعور و وجدان انسان هوار شود و نهیب بزند که آنچه آموخته است و در ذهن و باور خود در طول سالها اندوخته است و بدان اعتقاد داشته و عشق ورزیده و ایثارکرده است سرابی بوده بی اصل وبی ریشه؛ و آدم رافریفته و بازی داده است . من به همین دلیل از سیاست و از سیاست یپیشگان نومید شده ام. در روزگار ما هرشئی و هر پدیده ای باید رنگ و بو و شکل خاص و پیش یینی شده ای داشته باشد قالب هایی ساخته شده که هر چیز منحصراً باید در آن بگنجد و مظروف همان ظرف باشد و لاغیر، همین است که کتابتان، نظمتان، نشرتان، موسیقیتان، فلسفه و حکمت و اخلاقتان، و عکس العملهای رفتاریتان الزاماً باید منطبق با حجم آن قالبها باشد و اینگونه است که آ گاهیها محدود و منابع آنها مسدود و انسان اسیر دغدغه ها و نومیدیها وخلجانات ذهنی میشود. آرزو میکنم همواره حقیقت و بر مبنای آن عدالت و انصاف بر روابط انسانها حاکم شود و امیدوارم شیفتگان قلم شما موانعی را که آنان را از خواندن نوشتارتان محروم کرده است از سر بگذرانند. خداوند یارتان باشد. ح. ل

June 24, 2009

همای اوج سعادت

  «همای» نام تیره ای از بازهای شکاری است که در فرهنگ کهن ایران زمین به پرنده‌ی سعادت تعبیر شده که به راحتی بر شانه‌ی کسی نمی‌نشیند. اما اگر نشست این امکان را به او می‌دهد تا چنانچه لیاقت داشت به اوج سعادت پر بکشد. کسی از معیارهای این مرغ اساطیری برای انتخاب خبر ندارد ولی باور بر این است که این مرغ کهن تا جَنَم پرواز را در کسی نبیند بر شانه‌اش نمی‌نشیند.

در تعبیر جامعه‌شناختیِ این افسانه، به باور من، این خرد جمعی توده است که وقتی به عزم رهائی از بندِ زمین، و پرواز به اوج آزادی به دنبال راهبری می‌گردد، همای سعادت را به پرواز در می‌آورد و آن را بر شانه‌ی کسی که به شناخت او جَنَم پرواز دارد می‌نشاند. آن کس با این سعادتی که نصبیش شده چه می‌کند، پاسش می‌دارد یا پشت پایش می‌زند، بسته به خود اوست.

اگر من از قصه‌های اساطیری شاهنامه در گذرم و جای پای این افسانه را در تاریخ معاصر کشورمان، تا آنجا که سن و خاطره‌ی خودم اجازه می‌دهد دنبال کنم باید از جنبش ملی و نشستن همای سعادتِ خدمت به ملت - والا سعادتی که در نگاه من والاتر ندارد - به شانه‌ی محمد مصدق یاد کنم. او با درک ارزش والای این مسئولیتِ شریف، با شرافتِ مثال زدنی به انجام این وظیفه‌ی خطیر کمر بست و تا جان داشت بر آن وفادار ماند. اینکه دستاوردش برای ملت چه بود در این مختصر گفتنی نیست اما چه کم و چه بیش، این درس بزرگ را به دیگران آموخت که: «وزن اشخاص در جامعه به قدر شدائدی است که در راه مردم تحمل می کنند.»

دومین بار، در طول زندگی من، همای سعادتِ خدمت به ملت بر شانه‌ی روح الله خمینی نشست. تو خواننده‌ی این سطور، هر قدر هم که سن و سالت از من کمتر باشد، به خوبی می‌دانی که او با این شانس بزرگ خود، و با انقلاب ملت ایران چه کرد. از انحراف آمال این ملت، از خیانت در امانت، و از نان خوردن و نمکدان شکستنش آنقدر می‌دانید که برشمردنش به بیهوده کاری می‌ماند.

پس از او شانه‌ی محمد خاتمی نشستنگاه همای سعادتی شد که ملت به جان آمده‌ی ما به پرواز در آورده بودند؛ که البته ننشسته پر گرفت! بی‌تدبیری، فرصت سوزی، به نعل و به میخ زدن و بیش از همه بی‌ثباتی در کردار از او نه راهبری برای خلق که عبرتی برای خلایق ساخت!

حالا یکبار دیگر همای سعادت بر شانه‌ی کس دیگری نشسته است: سیدحسین موسوی. در این دقایق که دارم این را می‌نویسم این پرسش در ذهن میلیون‌ها مردم وطن من، و میلیون‌ها انسان آزاده‌ی غیر ایرانی که به سرنوشت مبارزه‌ی تاریخساز جوانان امروز ایران بی‌اعتنا نیستند دور می‌زند که آیا موسوی می‌داند که هزاران هزار عاشقان خدمت به مردم که در هر زمانه‌ای آماده‌ی سودا کردن تمامی هستی‌شانند این آرزو را به گور می‌برند و این فرصت تاریخی به آنان داده نمی‌شود تا در مقام راهبری مردم آنان را در پرواز بلندشان همراهی کنند؟ آیا او در این روزهای حساس، صدای پرزدن این همای بلندپرواز را که دور شانه‌اش در پرواز است می‌شنود؟ و اگر آری، آیا حرمت والای این همای اوج سعادت را پاس می‌دارد؟

June 22, 2009

در این اولین بامداد بی تو

  ندا، ندای من! این قلم خشک می‌شود اگر هم اکنون از تو ننویسد.

اما  خودت بگو در این گرگ و میش سحری که پشت به نیمه شبی تیره، و رو به بامدادی روشن دارد از تو ندا، ندای من، چه بنویسم که پرندگان صبحگاهی در چهچه غمناکشان تا حالا سر نداده باشند؟

ندا، ندای من، خدا را، خودت بگو از تو چه بگویم که ساقه‌های اطلسی تا کنون در آواز سبزشان آن را نسروده باشند؟

خودت بگو، کدام سوگواره در شاهنامه از درد تو نگفته است؟

کدام غزل حافظ رعنائی تو را نسروده است؟

کدام عاشقانه‌ی شاملو از تو نشان ندارد؟

ندا، ندای من، در این اولین بامداد بی تو، اندام رعنای بر زمین مانده‌اند ورای سوگواره‌ها، ورای غزل‌ها، و ورای عاشقانه‌ها به ترانه‌ای به ماندگاری همه‌ی آن‌ها بدل شده‌ است.

ندا، ندای من، حالا دانستم تو که هستی،

تو همان دور مانده از تک تک ما،

تو عشق، تو آزادی، تو عروس رعنای وطن منی.

June 20, 2009

این دقایق کشدار

  در این دقایق کشدار مثل میلیون‌ها هموطن دور مانده از وطن، دل نگران، از این سایت به آن سایت سر می‌زنم، و از این رادیو به آن تلویزیون می‌پرم تا بدانم آیا تا ساعاتی دیگر، همانگونه که قرار بود، دشت سبز مردم بر سرزمین مادری‌ام فرش می‌شود یا نه.

نه، دل نگرانیم این نیست. می‌دانم سبزه‌های باران خورده از روئیدن باز نمی‌مانند. دل نگرانیم جای دیگر است. آنجا که مبادا دست مرگ‌باوران پائیزی سرسبزی پر طراوت آن را به سرخی خون بیالایند.

اگر آنجا بودم، با کراواتی به رنگ سبز، بر این سبزه‌ی گسترده افزوده می‌شدم، نه تا تنها چیزی بدان بیافزایم، بلکه تا یک قطره از آن خون سرخ را همچون سنجاق درخشانی بر سینه‌ام بیاویزم.

June 15, 2009

قطره اشکی با عطر خوش آزادی

  دور از وطن، آنجا که تو چند روزی است هوایش را به عطر خوش آزادی آغشته‌ای، من با قطره اشکی در چشم، با تو در خیابانم، با تو کتک می‌خورم، با تو فریاد می‌کشم، و با تو به روزی شایسته خودم و تو، هموطن نازنینم، می‌اندیشم.

تو را نمی‌دانم، ولی من چیزی با شکوه‌تر از حضور آرام اما معترض صدها هزار نفر انسان در خیابان‌ها، نمی‌شناسم: هر کجا که باشد، در زیمبابوه، در پرو، در بنگلادش یا در پاریس. حالا ببین چه می‌کشم وقتی تو را در میان جمع می‌بینم و خودم دستم از جمع کوتاه است.

وه که چه شکوهی دارد همبستگی در ابعاد میلیونی! دست خالی سنگین‌ترین ماشین‌های کشتار را از کار می‌اندازد؛ مخوف‌ترین اندیشه‌ها را به تسلیم وامی‌دارد؛ و بالاتر از همه، عطر خوش آزادی را در فضا می‌افشاند، عطری که فرسنگ‌ها دور از وطن در این چند  روزه به مشامم رسانده‌ای و سرمستم کرده‌ای از باده‌ی غرور. دست مریزاد!

May 30, 2009

اگر خدا زن بود

گفته بودم چیزی در باره‌‌ی «ماریو بنه‌دتی»، یکی از محبوب‌ترین شاعران آمریکای لاتین که دو هفته پیش در سن هشتاد و هشت سالگی در کشورش اوروگوئه درگذشت خواهم نوشت. دلم نیامد پیش از سفرم به لس آنجلس که - فردا اول وقت عازمش هستم - به قولم وفا نکنم. این بود که شعر زیبائی از او را به فارسی برگرداندم، شعری که به روشنی نحوه‌ نگاه او را به زندگی و انسان نشان می‌دهد.

  

بنه‌دتی در این شعر به بیتی از شعر یکی از همقطاران نامدارش اشاره دارد به نام «خوان گلمان»، شاعر نامدار آرژانتینی، که در آن پرسیده بود «و اگر خدا زن بود؟». [گلمان همین دو سال پیش بزرگترین جایزه دنیای اسپانیائی زبان یعنی جایزه سروانتس را به خاطر اشعارش برده است.]

 بنه‌دتی صاحب ده‌ها مجموعه شعر، جندین رمان و داستان کوتاه و نمایشنامه است که چند اثرش به فیلم برگردانده شده. با این وجود او خیلی در دنیای غیر اسپانیائی زبان شناخته شده نیست. گمان می‌کنم در این بیت که از آخرین شعری است که در بستر مرگ سروده است به همین نکته اشاره داشته باشد: «زندگی من به یک نمایشنامه کمدی ماننده است / هنرم آعشته به چیزی است که خیلی خودش را نشان نمی‌دهد.» حالا این شما و این هم ترجمه شعری از او:

خوان بی‌دغدغه پرسید:

«و اگر خدا زن بود؟»

نگو، نگو، که اگر خدا زن بود

ممکن بود در ذهنمان

به بی‌خدایان و خدانشناسان نه نگوئیم

بلکه با تمام وجودمان بله بگوئیم.

البته به برهنگی خداوارش نزدیک می‌شدیم

برای بوسیدن پاهایش که از برنز نمی‌بود

شرمگاهش که از سنگ نمی‌بود

لب‌هایش که از گچ نمی‌بود.

اگر خدا زن بود در آغوشش می‌کشیدیم

تا او را از پسزمینه‌اش جدا کنیم

و نیاز به سوگند نیست

که تا مرگ جدایمان نمی‌کرد ادامه می‌دادیم

و چون به گوهر والایش نامیرا می‌بود

به جای مبتلا کردمان به وحشت و به «ایدز»

به نامیرائی مبتلایمان می‌کرد.

اگر خدا زن بود خودش را در دوردست‌ها

در قلمرو آسمان‌ها سکنی نمی‌داد

بلکه در آستانه‌ی دوزخ به انتظارمان می‌ماند

با آغوشی باز

و گل رزی نه از پلاستیک

و عشقی نه از جنس فرشتگان.

آه، خدای من، خدای من

اگر از همآره تا همآره

زن می‌بودی

چه رسوائی زیبائی برپا می‌شد

چه ارتداد ماجراجویانه، چشمگیر، ناممکن و شگفت‌انگیزی.

May 26, 2009

افسار گسیختگان

این هفت هشت روزی که دستم بندِ عروسی دخترم بود، خبرسازان جهان تا سر مرا دور دیدند زنجیر پاره کردند و هر کاری که قرار نبود بکنند کردند. اول از همه گل سر سبد ما، باراک اوباما بود که یکباره زد زیر قولش و جلوی انتشار عکس‌های تازه‌ای از شکنجه زندانیان را توسط زندانبانان آمریکائی گرفت. اگر دستم بند نبود همانوقت می‌نوشتم که همه‌ی توجیهات اوباما را شنیدم ولی باز نمی‌پذیرم که هیچ خبری در دنیا وجود داشته باشد که سانسور کردنش به نفع سانسورگر باشد.

بعد خود خدا بود که در حرکتی شیطانی یکی از محبوبترین شاعران و نویسندگان آمریکای لاتین را از ما گرفت. «ماریو بنه‌دتی»، هنرمندی که به عشق، عدالت، همبستگی، صداقت، و دلبستگی به زندگی باور داشت، هفته پیش در مونته‌ویدئو، پایتخت اوروگوئه، با حضور هزاران هزار سوگوار به خاک سپرده شد (در اولین فرصت در باره او بیشتر خواهم نوشت).

بعد نوبتِ رهبر کره شمالی بود که از غیبت این قلم سوء استفاده کند و علاوه بر پرتاب چند موشک به یکباره دست به آزمایش بمب اتمی بزند و صدای جهان را دربیاورد. البته این افسار گسیختگی یک حسن هم داشت و آن این بود که به دنیا نشان داد چقدر خطرناک است که بمب اتم به دست حکومت‌های دیکتاتوری بیافتد. وقتی بمب اتم به دست دموکراسی فاجعه فراموش ناشدنی هیروشیما و ناکازاکی را به وجود آورد حالا ببین به دست دیکتاتوری تا کجا پیش خواهد رفت.

و بالاخره، رهبر حکومت اسلامی ایران هم برای اینکه در این فرصت استثنائی از دیگران عقب نیافتد، چون زنجیری نبود که تا کنون پاره نکرده باشد، یکباره دستور توقیف سایت "فیس بوک" را صادر کرد تا فک و فامیل مرا در ایران از دیدن عکس‌های عروسی دخترم محروم کند!

May 21, 2009

زمزمه!

  شکر خدا که ده تا دختر ندارم ولگرنه نه تنها نوشتن برای این صفحه، بلکه باید تمام فعالیتهای دیگرم را هم تعطیل میکردم تا به امر و نهی عروس و دامادهایم میرسیدم! شنیده بودم که عروسی دختر شاه پریان دو هفته طول میکشد ولی نمیدانستم جان پدر عروس ، حتی اگر شاه پریان باشد، به لبش میرسد تا این دو هفته تمام شود. دروغ نگفته باشم، با اینهمه، عروسی دختر آدم شیرینیهای خاص خودش را دارد که گاهی موجب میشود آدم آرزو کند کاش ده تا دختر می داشت!

Posted by رضا علامه‌زاده at 12:56 PM | |

May 13, 2009

مشغله‌ی شیرین

  این روزها جدا از مشغله‌های دیگر مشغول تدارک مقدمات مراسم ازدواج دختر نازنینم، نسیم، هستم با سباستین، دوستِ پسر هلندیش که چهار سالی است با یکدیگر همخانه‌اند.

تا می‌آیم بنشینم و یکی از مطالبی که ذهنم را گرفته است را بنویسم تلفن زنگ می‌زند و مسئله تازه‌ای طرح می‌شود و رشته‌ی افکارم را می‌گسلد. این یادداشت را برای توجیه کم‌کاریم می‌نویسم با این امید که قبول افتد.

May 6, 2009

بارانی

قصه‌ی بارانی از آخرین ایمیلی شروع شد که از برگزارکنندگان کنفرانس تورنتو، روز پیش از سفر به کانادا، به دستم رسید و در آن، ضمن دادن اطلاعات ضروری دیگر، توصیه شده بود یک بارانی هم با خودم بردارم. وقتی داشتم بارانی‌ام را در چمدان می‌گذاشتم متوجه لکه سیاهی روی آستینش شدم. و همین لکه باعث شد که آستین بارانی را بشورم و بگذارم خشک شود، و فردایش، در فرودگاه آمستردام متوجه شوم که در خانه جایش گذاشته‌ام!
سفرم به کانادا را چهار روز پیش از شروع کنفرانس در تورنتو برنامه‌ریزی کرده بودم تا قبل از آن سری به مونترآل بزنم؛ شهری که درست سیزده سال پیش، پاره‌ای از تنم را در گورستانش دفن کرده بودم؛ برادر کوچکترم جواد را.
و حالا جواد لابد نمی‌داند جز همسر و دو فرزندی که ناگاه و بی‌گاه ترکشان کرد، دو تا نوه پنح و دو ساله هم دارد که من با همه‌ی تماس مداومم، قبل از این سفر آندو را ندیده بودم. از تلخ/شیرینی‌های این دیدار حرفی نمی‌زنم جز اینکه وقتی همان روز اول با علویه (بیوه جواد) و نوه دو ساله‌اش برای خرید بیرون رفتیم چنان قلبم گرفت که نتوانستم جلو اشکم را بگیرم. علویه فهمید طاقت ندارم تا فردا که سالگرد فوت جواد بود صبر کنم و گفت همین حالا می‌برمت گورستان. بعد نوبت نوه‌اش بود که به گریه بیافتد. علویه گفت دارد بهانه می‌گیرد ولی خودش گفت دارد برای بستنی گریه می‌کند. به علویه گفتم ما که باید سر راه یک جائی بایستیم تا دسته گلی بخریم، یک بستنی هم برای او می‌خریم. همین قول ساکتش کرد.
آنجا، بر سر مزار، وقتی بچه را در بغلم می‌فشردم ـ طوری که اگر جواد بود می‌کرد - در جواب پرسش تلخی که با زبان شیرین بچه‌گانه‌اش کرد گفتم من هم دارم برای بستنی گریه می‌کنم!
همان شب هوا گرفت و باران زد و مرا به یاد بارانی جامانده‌ام انداخت. به علویه گفتم فردا اگر رفتیم بیرون مرا ببرد یک بارانی سبک بخرم. نه گفت نه، و نه گفت باشد، اما چشمش برقی زد که مثل برق الماس چشمم را زد. گفت سیزده سال است بارانی جواد را نگه داشته و اگر بخواهم...
یک لحظه همه چیز از حرکت ایستاد، حتی زمان. و در این بی‌زمانی:
جواد بود به سن نوه‌ی کوچکش، اما بیمار و نحیف، تصویری مانده در ذهنم از کودکی‌های او که سه سال از من کوچکتر بود.
جوادِ نوجوان بود با سری فرو برده در کتاب، در نور زرد یک گردسوز.
جوادِ جوان بود که از بی‌پولی گاهی پای پیاده از فوزیه تا دانشکده فنی می‌رفت و برمی‌گشت تا از درس عقب نماند.
جوادِ دور مانده از من بود که به همراه پسرم، پشت میله‌های اتاق ملاقات به دیدارم می‌آمد، همواره بی‌تاخیر، پنج سال تمام، چه زندان قصر تهران، چه زندان شهربانی کرمان.
جوادِ عاشق خانواده بود که هنوز به پنجاه نرسیده در سردخانه‌‌ای در مونترآل، برهنه و رنگ پریده دراز کشیده بود...
وقتی حرکتِ زمان برگشت، علویه با ترسی که در نگاهش بود گفت که از پیشنهادش حالتی به من دست داد که قابل توضیح نیست، و کاش نویسنده بود و می‌توانست تصویرش کند.
فردای آنروز وقتی علویه مرا جلو ایستگاه قطار گذاشت تا به تورنتو بروم بارانی جواد را که عطر بهار نارنج داشت تنم کردم و او را همانطور که اگر جواد بود می‌کرد، با همه‌ی وجود به سینه‌ام فشردم.

April 25, 2009

  دوست نازنینی راه برون رفت از مشکل فیلتر شدن سایتم در ایران را نشانم داده است. امیدوارم این خبر به طریقی به گوش دوستان این صفحه در ایران برسد. آن‌ها می‌توانند از طریق «google reader» با وارد کردن آدرس زیر بدون مزاحمت به سایت من برسند:http://reza.malakut.org/index.xml

Posted by رضا علامه‌زاده at 4:10 PM | |

سوغاتِ پیش از سفر!

«گفتند شتر چرا شاشش از پس است، گفت چی‌چیش مثل همه کس است!» حالا حکایت ماست. نه اینکه ندانم سوغات را وقتی به سفر می‌روند نمی‌دهند بلکه از سفر می‌آورند، اما کدام کارم مثل همه کس است که این یکی باشد!
و سوغاتی آدمی مثل من چه می‌تواند باشد جز ترانه‌ای زیبا با صدا و اجرای کولی محبوبم، نینیا پاستوری به همراه برگردان فارسی شعر آن که از نظر موضوعی یکی از ظریف‌ترین سوژه‌هائی است که کمتر ترانه‌سرائی به سراغش می‌رود.
یکبار نوشتم که یکی از ویژگی‌های ترانه‌های فلامنکو رابطه آن‌هاست با مسائل روزمره‌ی زندگیشان. یکی از این مسائل که زنان کولی، مثل تمام زنانی که در جوامع کم سواد و عقب مانده و فقرزده زندگی می‌کنند، مسئله‌ی بزرگ کردن کودکانشان است بدون پشتیبانی و حمایت پدر بچه‌ها. سرتاسر جهان فقرزده پر است از مادرانی که تمام زندگیشان را برای پرورش کودکانشان گذاشته‌اند در حالیکه مردان آن‌ها به دلائل بسیار شانه از زیر بار پدر بودن خالی کرده‌اند.
حالا ببینید نینیا پاستوری و گروه همراهش، در ویدئو کلیپی که همین زیر گذاشته‌ام با چه شوری از این درد می‌گوید و با چه احساس مسئولیتی، نه تنها به کودک که حتی به پدری که تنهایشان گذاشته است، حرف می‌زند. نام ترانه «در گهواره» است از آلبومی با عنوان «پنجمین بد وجود ندارد» که من در این صفحه قبلا از این آلبوم نوشته‌ام.

پیش از آنکه به دنیا بیائی
پس از به دنیا آمدنت
هرگز نفهمید که آرزویم این بود
تا مادرت باشم، دوستت، مالک زندگی‌ات! 

و سال‌ها در گذرند و او نه تو را می‌شناسد
و نه از زندگیت خبر دارد
که آیا مجنون اما سلامتی
یا در راه جنون.

در گهواره خوابت را می‌دید، در گهواره می‌بوسیدت، و در گهواره تکانت می‌داد.

می‌خواهد شکوفه‌ی دلت باشد؛
در تختت با بوی تو بخوابد؛
و بچه‌ی درونت را بیدار کند: قلبت را.

در جائی که زندگی می‌کند
جز نقشی از زخم نمی‌کشد
که تنها زمان درمانش می‌کند
و این زمان است که تصمیم می‌گیرد.

من برایت هرچه بخواهی هستم
دوست توام به شیوه‌ی خودم،
هلالی از ماه به من بده
یا ماهِ تمام، هر کدام که بخواهی را.

و خنده‌ات را از من نگیر
که برایم ستاره‌ای هستی که می‌درخشی،
اما اجازه هم نده
رویائی که در ذهن او می‌گذرد
ویران شود.

Posted by رضا علامه‌زاده at 7:18 AM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

April 20, 2009

فیل‌ام هوای هندوستان کرده است!

  پس از چند ماهی دوری از فرودگاه و هواپیما، و بند شدن در خانه، دوباره فیل‌ام هوای هندوستان کرده است و به دعوت دانشگاه یورک در تورنتوی کانادا باید بار سفر را ببندم و عازم شوم. علت سفر، شرکت در یک کنفرانس بین‌المللی است در مورد عقب نشینی سکولاریسم در مقابل اسلامگرائی، یا چیزی در این حدود،‌ که من یکی از سخنرانان آن هستم. بسیاری از چهره‌های شناخته شده‌ی ایرانی و غیرایرانی نیز جزو سخنرانانند که لابد خبرش تا حالا در سایت‌های دیگر منتشر شده است.

من اما از آنجا که سخنرانی کردن آخرین کاری است که دوست دارم (چه به عنوان سخنران و چه به عنوان شنونده) بیشتر وقت داده شده را به نمایش چند کلیپ از فیلم‌های خودم که به این موضوع ربط دارند (یا به زور و ضربِ سخنرانی‌ام ربطشان می‌دهم!) اختصاص خواهم داد: سه کلیپ کوتاه، یکی از «جنایت مقدس»، «یکی از شب بعد از انقلاب»  و یکی هم از «مصدق». این روزها سخت درگیر تدارک نوشته و انتخاب کلیپ‌ها و برنامه ریزی این سفر بوده‌ام.

چیز دیگری که مدت‌ها از درگیر شدن با آن طفره رفته بودم ولی بالاخره تسلیمش شدم پیوستن به سایت «فیس بوک» بود. از پریروز که به آن پیوسته‌ام بقدری از دوستان و آشنایانِ با محبت پیام گرفته‌ام و پاسخ داده‌ام، که اگر بخواهد اینطور پیش برود باید همه‌ی کارها را رها کنم و فقط بچسبم به فیس بوک!

با این حال این تلکنیک‌های تازه برایم جذابیت ویژه‌ای دارند و نمی‌توانم خودم را از آنان دور نگه‌دارم چرا که به هر پندی باور نداشته باشم به این یکی باور دارم که می‌گوید: فرزند زمان خویشتن باش!

April 8, 2009

«کوبای زیبا»

  از موسیقی نوشتن، و شما را به دیدن و شنیدن اجراهای استثنائی از موسیقی لاتین و فلامنکو مهمان کردن، بخشی از وظیفه‌ی اخلاقی است که نمی‌دانم چه شد که به عهده گرفته‌ام! تا دو سه هفته‌ای می‌گذرد و به جای موسیقی از این در و آن در می‌نویسم، چیزی بر وجدانم سنگینی می‌کند. راه خلاصی از این حالت را البته فوتِ آب‌ام. می‌روم در گنجینه‌ی کوچک ترانه‌های فلامنکو و لاتین که انبار کرده‌ام می‌گردم و یکی را که خیلی بدلم می‌چسبد انتخاب می‌کنم و سفره‌اش را برایتان پهن می‌کنم! با همین احساس است که همین حالا اجرای بسیار دیدنی و شنیدنی ترانه‌ی «کوبای زیبا» را در صفحه‌ام در یوتیوب گذاشتم و چون باور دارم که دل به دل راه دارد مطمئنم از آن لذت خواهید برد.

پیش از این در مطلبی با عنوان «ترکیبی گوشنواز از موسیقی کوبا و فلامنکو» از همکاری «ببو بالدِس»، پیر دیر موسیقی اصیل کوبا که ساکن اسپانیاست، و «دیه‌گو اِل سیگالا»، کولی‌خوان جوان و خوش نفسِ اسپانیائی، برایتان نوشتم که تکرارش نمی‌کنم چون می‌توانید با کلیک روی عنوان مطلب، آن را بخوانید. اما محض یادآوری می‌گویم که «ببو» بسیاری از ترانه‌های جاودانه‌ی کوبائی را به گونه‌ای تنظیم کرده که «سیگالا» به شیوه‌ی فلامنکو بتواند آن‌ها را اجرا کند. یکی از آن‌ها، همین «کوبای زیبا»ست که اینجا در دسترستان می‌گذارم.

April 1, 2009

بدرود با بابای دَدَری‌مان!

امروز صبح، من که اسمم «تپوسک» است، مثل هر روز زودتر از جفتم «شوپن» آمدم در حیاط، پشت دری که از  اتاق نشیمن به حیاط باز می‌شود نشستم تا بابایمان بیاید و سهمیه غذای روزانه‌ام را در ظرفم بریزد. معمولا وقتی صدای دوش گرفتنش را در حمام طبقه دوم می‌شنیدیم می‌دانستیم که یکربع نیمساعت بعد می‌آید پائین و در حالیکه قوطی غذای ما را در دست دارد در را باز می‌کند و می‌آید بیرون. این شوپن خیلی لوس است و تا بابا چند بار با قاشق به ظرف غذایش نزند از مزرعه‌ی روبرو نمی‌آید غذایش را بخورد.
فکر می‌کنم تا اینجا فهمیده باشید که من یک گربه‌ی وقت شناس هستم که با جفت بی‌انضباطم دوازده سیزده سال است که پیش بابایمان،‌که مردی است با هزار مشغله‌ی خارج از فهم ما، زندگی می‌کنم.
امروز صبح رفتار بابای ما خیلی عجیب بود. قبل از اینکه صدای دوش گرفتنش بیاید غذا به دست آمد در حیاط و شروع کرد به صدا زدن من و شوپن. من مثل برق از نرده پریدم تو ولی او به جای اینکه غذا برایم بریزد هی صدا زد: شوپن! شوپن!
ده بار دستش را لیسیدم و چشمم را به چشمش دوختم ولی سعی می‌کرد به من نگاه نکند. رفتارش خیلی عجیب بود. انگار بغض داشت. آنقدر قاشق را به ظرف غذای شوپن زد تا آن تنبل بالاخره آمد. بابا بی‌آنکه حتی یکبار به چشم من و شوپن نگاه کند فقط یک قاشق غذا برای هر کداممان ریخت و تا آمدیم آن را بخوریم با کمک زن همسایه ـ همانکه وقتی این بابای دَدَری ما هفته‌ها و گاهی ماه‌ها خانه نیست هر روز صبح می‌آید اینجا و غذای ما را می‌دهد – پسِ کله‌ی من و شوپن را گرفت و هر کدام را در یک جعبه‌ی مخصوص حمل گربه گذاشت. بابا و آن خانم مو جوگندمی که هفته‌ای یکی دو روز می‌آید پیشش – که بالاخره من و شوپن نفهمیدیم مادرمان است یا زن‌بابایمان! – هر کدام یکی از جعبه‌ها را برداشتند و گذاشتند در صندوق عقب ماشین، و نیمساعتی هر چه میومیو کردیم اهمیتی ندادند تا رسیدیم به یک جائی که ماشین ایستاد و آندو ما را که هنوز در جعبه‌هایمان بودیم برداشتند و بردند داخل یک ساختمان.
شوپن از نگرانی ساکت ساکت بود ولی من گاهی میومیو می‌کردم تا بابایمان یادش نرود کجائیم. بعد دیدم بابایمان با یک خانمی که پشت یک میز نشسته بود شروع به حرف زدن کرد. خانم در مورد من و شوپن سئوال می‌کرد و جواب‌های بابایمان را در پرسشنامه‌ای پر می‌کرد.
- بیمارند؟
- نخیر.
- شرورند؟
- نخیر، خیلی هم مهربانند.
- چرا می‌خواهید برای همیشه بگذاریدشان اینجا؟
- چون دو سه هفته دیگر دارم می‌روم کانادا برای شرکت در یک کنفرانس در مورد عقب نشینی دموکراسی غربی در مقابل اسلام بنیادگرا.
- چه موضوع جالبی! اما، می‌توانید آن‌ها را موقت در این پانسیون بگذارید و وقتی برگشتید برشان دارید.
- آخر از شروع سال تحصیلی آینده هم برای سه ماه باید برگردم انگلستان برای تدریس. زن همسایه‌ام هم دیگر صدایش در آمده.
- ولی تلفنی گفته بودید که بازنشسته‌اید.
- بله، درست است ولی وقتی بحران اقتصاد جهانی ادامه دارد، و پیشنهاد کار هم به آدم بشود معقول نیست قبول نکنم.
- مطمئن هستید که دیگر آن‌ها را نمی‌خواهید؟
هرچه گوشم را تیز کردم تا جواب بابای دَدَری‌ام را به این پرسش آخری بشنوم نتوانستم. شاید خیلی یواش گفت: نه. شاید دلش نیامد با صدای بلند بگوید: بله. شاید هم فقط با سر جواب داد. ولی باید جوابش مثبت بوده باشد چون بلافاصله دو تا دختر آمدند و ما را با جعبه‌هایمان برداشتند و بردند داخل تا باقی عمرمان را با گربه‌های بی‌صاحب مانده‌ی دیگر بگذرانیم.
نمی‌دانم چقدر در مورد ما اطلاع دارید. متوسط عمر ما گربه‌های هلندی دوازده سیزده سال بیشتر نیست. من و شوپن در واقع عمرمان را کرده‌ایم و گله‌ای از کسی نداریم. عمر متوسط مردهای هلندی هفتاد و دو سه سال است. اما بابای ما هلندی نیست. از آن خارجی‌هاست که بیست بیست پنجسال پیش در رفته و آمده است هلند. عمر متوسط این جور آدم‌ها زیر شصت سال است. این بابای دَدَری ما پنج شش سال است قسر در رفته و خودش خبر ندارد. همانطور که امروز پس کله‌ی ما را گرفت و گذاشت توی جعبه و آورد اینجا، یک روزی هم یکی پس کله‌ی خودش را می‌گیرد و می‌گذاردش توی یک جعبه و می‌فرستد آنجا که عرب نی انداحت! این چیزها دیر و زود دارد اما سوخت و سور ندارد.

March 29, 2009

«سفر فیل»

  تازه‌ترین رمانِ «خوزه ساراماگو»، نویسنده رمان «کوری» و «در غیاب مرگ»، و برنده نوبل ادبیات، با عنوان «سفر فیل» کمتر از شش ماه پیش در پرتقال منتشر شد و طبق معمول به خاطر نزدیکی زبانی و جغرافیائی، ترجمه اسپانیائی آن همین دو سه ماه پیش به بازار آمد (ترجمه انگلیسی و هلندی این رمان هنوز منتشر نشده و تا جائی که می‌دانم ترجمه به زبان‌های دیگر هم در راه است).

از دیروز که خواندن این رمان سرشار از طنز و لطافت را به پایان بردم تا حالا که دارم این مطلب را در باره‌اش می‌نویسم یک لحظه ذهنم از لحظات زیبائی که تخیل ساراماگو خالقشان بوده رها نشده است.

قصه، که تنها خط اصلی آن واقعیتی تاریخی دارد، این است که در اواسط قرن شانزدهم، «خوانِ سوم» پادشاه پرتقال، برای اینکه هدیه‌ای چشمگیر به پسر عمویش، «ماکسیمیلیانو، دوک بزرگ اتریش»، که برای دیداری از وین به اسپانیا آمده است بدهد، به توصیه‌ی ملکه پرتقال، همسرش، فیلی را که دو سال قبل، از هند با کشتی برای تکمیل اسطبل دربار پرتقال آورده بودند انتخاب می‌کند. پادشاه، پیکی به اسپانیا می‌فرستد تا نظر پسر عمویش را در مورد این هدیه جویا شود، و او و همسرش، دختر پادشاه اسپانیا، بسیار خوشوقت می‌شوند و قرار می‌شود فیل را به موقع به اسپانیا برسانند تا به همراه کاروان ماکسیمیلیانو به وین برده شود.

تا اینجای قضیه واقعیت دارد، و به گفته‌ی «خوِزه ساراماگو»، وقتی به دعوت دانشگاهی، در سالزبورگ (اتریش) بود و داشت در رستورانی به نام «فیل» شام می‌خورد، این قصه را از همکاران دانشگاهیش شنیده بود.

باقی، آنچه در این رمان بلند می‌آید هیچ نیست جز معجزه‌ی تخیل یک نویسنده‌ی خلاق که سعی کرده است سفر یک فیل را از لیسبون (پایتخت پرتقال)، در منتهی‌الیه غرب اروپا، تا وین (پایتخت اتریش) در آنسوی قاره، در زمانی که نه جاده‌ای وجود دارد، نه ماشینی، نه امنیتی و نه سرپناهی در میانه‌ی این راه دراز، تجسم کند و به زیبائی از آن قصه‌ای بپردازد که بارها خواننده را به خنده، و حتی قهقهه بیاندازد؛ بارها آدم را به اندیشه‌ی رابطه‌ی انسان و حیوان وا بدارد؛ و بارها اشک مرا که گاهی با خواندن لحظاتی گیرا زیادی نازکدل می‌شوم در بیاورد.

شخصیت اصلی رمان، پس از فیل البته، فیلبان هندی است که به همراه فیل از هند به دربار پرتقال آمده و حالا تنها کسی است که می‌تواند فیل را در این سفر اودیسه‌وار همراهی کند. و از این رو، گرچه در مقابل مقامات والای درباری اصلا داخل آدم به حساب نمی‌آید ولی در طول این سفر گاهی همه ناچارند به خواست او، که در اصل خواست فیل باشد، تسلیم شوند.

کاروان شامل ده‌ها نظامی سواره و پیاده، خدمه و خدمتکار است با دو ارابه‌ی گاوکِش که صدها کیلو علوفه و صدها لیتر آب، مطرف روزانه فیل را حمل می‌کنند. فرمانده‌ی این کاروان که برای بردن فیل به مرز اسپانیا – مرحله‌ی اول سفر ـ تعیین شده گرچه گاه و بیگاه با فیلبان درگیری دارد ولی آرام آرام چنان به فیل خو می‌کند که با فیلبان از سر مهربانی در می‌آید. یکی از زیباترین لحظات کتاب آنجاست که پس از ماجراهای جالب و طنزآلود بسیار، کاروان به مرز اسپانیا می‌رسد؛ جائیکه کاروانی از اتریشی‌ها برای تحویل گرفتن فیل و فیلبان آمده‌اند تا در مرحله‌ی دوم سفر، آنان را به شمال اسپانیا ببرند و به ماکسیمیلیانو برسانند.

در اینجا فیلبان به فرمانده پرتقالی اطلاع می‌دهد که فیل می‌خواهد با سربازان و خدمه‌ی پرتقالی خداحافظی کند. فرمانده، سربازان را در دو ردیف موازی به صف می‌کند به گونه‌ای که فیل بتواند از میانشان عبور کند. به خواست فیلبان سربازان و خدمه کف دستشان را بالا می‌گیرند و در حالیکه از نزدیک شدن فیل با آن هیبت عظمیش به شدت ترسیده‌اند بی‌حرکت منتظر می‌مانند. فیل با گام‌هائی متین و سنگین به میان دو صف می‌رسد، خرطوم بلند و قطورش را بلند می‌کند، و سر خرطومش را با مهربانی بر کف دست تک تک سربازان و خدمه می‌کشد و به این ترتیب به آنان یک به یک بدرود می‌گوید، «برای اولین بار در تاریخ بشریت، یک حیوان از چند موجود انسانی، به معنای لغوی کلمه خداحافظی کرد. ص ۱۲۷»

اگر به خواهم از لحظاتی مثل این، که رمان مشحون از آن است، یاد کنم باید چند روزی کار و بار دیگرم را رها کنم! فقط برای اینکه تا وقتی این رمان را خودتان نخوانده‌اید در خماری رهایتان نکرده باشم این نکته را می‌گویم که بخش سوم سفر فیل از اسپانیا تا اتریش است که این بار به همراه ماکسیمیلیانو، دوک بزرگ اتریش، و کاروان مجلل و با شکوه ملوکانه‌ی اوست. کاروان با مشکلاتی که حضور فیل موجب شده تا مرز فرانسه راه می‌پیماید و از آنجا با کشتی از طریق مدیترانه به بندر «جِنوا» در ایتالیا می‌رسد، و راه دراز جنوا تا وین را در برف  و باران زمستانی طی می‌کند، و بالاخره پس از ماجراهای بسیار، وقتی موکب مجلل ملوکانه که حالا با حضور یک فیل عظیم الجثه‌ی هندی که اتریشی‌ها هیچ تصوری از آن ندارند تماشائی‌تر شده به حوالی وین می‌رسد،مردم شهرک‌های اطراف به مسیر کاروان هجوم می‌آورند و با رقص و آواز به موکب ملوکانه خوشامد می‌گویند و برای دیدن فیل سر و دست می‌شکنند.

کاراوان درست به دروازه‌ی وین نزدیک شده است که دخترکی پنجساله، شوق‌زده دست از دست مادرش رها می‌کند و بی‌نگرانی از خطری که متوجه‌اش است به سوی فیل می‌دود. فریادی از وحشت و نگرانی از یک فاجعه‌ی دردناک انسانی، از گلوی مردم برمی‌خیزد. بچه تا به فیل می‌رسد، فیل با حرکتی موزون خرطوم بلندش را در هوا می‌گرداند و پیش از اینکه بچه زیر پای سنگینش له شود، خرطومش را به دور کمر کودک می‌پیچاند، و مثل دایه‌ای مهربان بچه را از زمین برمی‌گیرد و به آرامی به هوا می‌برد، «پدر و مادر کودک گریه کنان به طرف فیل دویدند و کودکِ جان به در برده و نجات یافته را از او گرفتند و در آغوش کشیدند، در حالیکه تمامی مردم داشتند فریاد شادی سرمی‌دادند، و کم نبودند کسانی که نمی‌توانستند جلو اشک غیرقابل کنترلشان را بگیرند. ص ۲۶۷»

نویسنده که با جادوی قلمش این سفر عجیب را با طول و تفصیلی سرشار از تخیل و ظرافت در ۲۷۰ صفحه ترسیم کرده است، پایان کار فیل و فیلبان را تنها در دو صفحه با ایجازی به همان ظرافت نوشته است. می‌گوید که دو سال بعد فیل می‌میرد و فیلبان با پول و اسبی که دربار به او می‌دهد به قصد بازگشت به پرتقال وین را ترک می‌کند بی‌آنکه هرگز به آنجا برسد. پیکی خبر مرگ فیل را از وین به دربار پرتقال می‌برد. «خوانِ سوم» تا دهان باز می‌کند که خبر را به ملکه، همسرش، بدهد «ملکه نگذاشت حرفش را تمام کند. فریاد ‌زد نمی‌خواهم بدانم، نمی‌خواهم بدانم. و به اتاقش دوید و خودش را در آن حبس کرد و تا پایان روز اشک ریخت. ص ۲۷۰»

Posted by رضا علامه‌زاده at 7:12 PM | از کتاب و قصه و شعر |

March 24, 2009

خبری نه چندان تازه

  ماه گذشته در سی‌امین سالگرد وقوع انقلاب اسلامی ایران، کانال تلویزیونی «تاریخ»، یا به زبان هلندی «Geschiedenis Kanaal» که مشابه همان کانال آمریکائی «History Channel»  باشد، نسخه‌ی هلندی سه فیلم از ساخته‌های مستند من که به قتل و سانسور دگراندیشان در ایران اسلامی مربوط است، یعنی «شب بعد از انقلاب»، «جنایت مقدس» و «موج و آرامش» را به همراه فیلم دیگری از من که در همین زمینه ساخته‌ام، اما به دوره‌ی استالین در شوروی سابق مربوط است یعنی «دست‌نوشته نمی‌سوزد» را پخش کرد.

گفتم نسخه هلندی این فیلم‌ها را پخش کرد چون من این چهار فیلم را در سه نسخه‌ی هلندی، انگلیسی و فارسی ساخته‌ام به این معنا که نه تنها زیرنویس‌ها به زبان‌های یاد شده هستند بلکه گفتار فیلم‌ها هم به زبان‌های مختلف ضبط شده‌اند.

در قراردادی که با تلویزیون هلند در موقع ساخت این فیلم‌ها داشتم حق پخش نسخه فارسی این فیلم‌ها‌ متعلق به من، و نسخه هلندی متعلق به تلویزیون هلند بود اما سهوا نامی از نسخه انگلیسی آن‌ها برده نشده بود. از این روست که گرچه از مدت‌ها پیش نسخه فارسی اغلب آن‌ها را در صفحه‌ام در «یوتیوب» گذاشته بودم اما نسخه انگلیسی «جنایت مقدس» را اخیرا، و نسخه انگلیسی «شب بعد از انقلاب» را همین دیشب به این مجموعه افزوده‌ام؛ و این عمل بر مبنای قرار و مداری است که اخیرا گذاشته‌ام که حق انتشار نسخه انگلیسی این فیلم را در صفحه خودم به من داده است.

این را نوشتم تا اگر دوستان غیر ایرانی دارید که به زبان انگلیسی آشنا و به موضوعاتی از این دست علاقمند هستند، لطف کنید و این خبر را به آنان اطلاع دهید.

Posted by رضا علامه‌زاده at 12:25 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 19, 2009

دمب شما سه چارک!

  داشتم دنبال چیزی می‌گشتم که به مناسبت عید نوروز در این صفحه بیاورم تا رندان نگویند در این ربع قرنی که خارج‌نشین شده است برای سال نو مسیحی و روز عشاق و مثل این‌ها چیزیکی هم که شده می‌نویسد ولی به عید نوروز خودمان که می‌رسد خفقان می‌گیرد!

اول گشتم دنبال «نوروزخوانی» که سنتی شاد و شیرین است در مازندران و گیلان؛ ساروی‌ام دیگر! دیدم در اینترنت تا دلتان بخواهد در این باره مطلب نوشته‌اند. تازه من که از چهار پنج سالگی در محله‌های فقیرنشین شرق تهران بزرگ شده‌ام کجا از نوروزخوانی در مازندران خاطره دارم که بخواهم از آن بنویسم!؟

بعد رفتم سر وقت بهاریه‌های موجود در آثار شعرای بزرگ‌مان؛ هر چه دندانگیر بود قبلا دیگران سر ضرب برده بودند، تازه همراه با طرح و عکس و حتی گاهی با یک موسیقی دلچسب. یادم آمد خودم هم دو سه سال پیش در همین ارتباط دستبردی به بهاریه‌ای از مولانا زده بودم!

این شد که دیدم هیچ چیز از روراستی دلنشین‌تر نیست.

در این شبِ پیش از باززائی شگفت‌انگیز طبیعت، با دستی به دور از آتشی که گرمایش را در این ساعات پایانی سالی که دارد پوست می‌اندازد بیش از همیشه احساس می‌کنم، با تمام قلبم به تو هم‌فرهنگ و هم‌سنت و هم‌وطنم، در هر کجای این جهانِ قبلا پهناور که هستی، عید مبارک می‌گویم و برایت سالی سرشار از سلامت و شادمانی و آزادی آرزو می‌کنم.

March 15, 2009

«جانشین»

  [جانشینِ منصوب شده، در بامداد ۱۴ دسامبر، مرده در اتاق خوابش یافته شد. تلویزیون آلبانی، ظهر، خبر کوتاهی در این باره داد: در طول شب ۱۳ دسامبر، جانشین، در اثر پریشانی اعصاب، با اسلحه گرم به زندگیش خاتمه داد.]

رمانِ «جانشین» نوشته‌ی «اسمائیل کاداره»، نامدارترین رمان نویس زنده‌ی آلبانیائی، با این جملات سرد آغاز می‌شود. اسمائیل کاداره این رمان را ده دوازده سال پس از سقوط رژیم کمونیستی حاکم بر کشورش نوشت؛ رژیمی که آلبانی را نزدیک به نیم قرن از باقی جهان، حتی از جهان سوسیالیستی از هر رنگش، شوروی، چین، و یوگوسلاوی، جدا کرده بود. منتقد نشریه‌ی ادبی «اِسپکتی‌تِر» به درستی می‌نویسد: «جانشین، یک کالبدشکافی درخشان است از یک رژیم مخوف.»

  

نویسنده با طرح این پرسش در همان صفحه اول که آیا این یک خودکشی بوده است یا قتل خواننده را وارد یک بازی پیچیده، پرهیجان، و در عین حال دردناک می‌کند که ریشه در پنهان‌کاری، توطئه‌چینی و صحنه‌سازی‌های سیاسی دارد که ویژگی رژیم‌های دیکتاتوری ایدئولوژیک از هر نوع آن است.

علت خودکشی یا قتل جانشین رهبر در این رمان به ظاهر این است که دختر جوان او می‌خواسته با مردی ازدواج کند که سابقه خانوادگیش از نظر طبقاتی در مقابل طبقه زحمتکشان قرار داشته است. با این که این ازدواج به همین دلیل سر نمی‌گیرد و منتفی می‌شود ولی بازی قدرت در رژیمی که رهبرش به مقام خدائی رسیده است متوقف نمی‌شود و فردای شبی که جانشین خودکشی می‌کند یا به قتل می‌رسد قرار بوده در مقابل کمیته مرکزی حزب «انتقاد از خود» کند.

برخورد رهبر و حزب با مرگ جانشین بسته به شرائط روز تعیین می‌شود. خودکشی، که خبر رسمی حزبی است، نشانه‌ی ناتوانی جانشین در برخورد با خویش تعبیر می‌شود و بنابراین بدون هیچ مراسم رسمی جنازه‌ی او در گورستان عمومی شهر به خاک سپرده می‌شود.

بازی اما همچنان ادامه دارد. یکباره رهبر دستور کالبدشکافی صادر می‌کند چرا که گمان می‌برد مبادا وزیر کشور وقت، که حالا در مقام جانشین او قرار دارد در قتل دست داشته است. جانشین از یک آدم ترسو به ناگهان به شهید خلق بلد می‌شود. جسد او از گورستان عمومی شهر با مراسم نظامی کامل به گورستان شهدای میهن کمونیستی منتقل می‌شود و وزیر کشور سابق به اتهام قتل دستگیر می‌شود.

مدتی بعد بازی‌های پشت پرده سیاسی ایجاب می‌کند که رهبر گرچه همچنان به تئوری قتل پایبند است اما قتل جانشین را مجاز بداند چرا که بر مبنای مدارک تازه‌ای، او نه خدمتگذار که خائن به خلق بوده است. این بار ته مانده‌ی جسد جانشین با خفتِ تمام از گورستان شهدا به گورستان خائنین منتقل می‌شود... (وه که این بازی‌ها چقدر به بازی‌های سیاسی رژیم ایدئولوژیک اسلامی حاکم بر وطنم شباهت دارد.)

رمان جانشین گرچه به خاطر محتوای معماوارش ساختاری پلیسی دارد و از تکینیک قصه‌پردازی پلیسی استفاده می‌کند اما به هیچ رمان پلیسی معمولی شبیه نیست. در هر فصل از کتاب یکی مظنون به قتل است، شخص رهبر و همسرش، رئیس پلیس مخفی کشور، معماری که قصر جانشین را نوسازی کرده و و و... نویسنده با این تکنیک تنها عمق سقوط انسان‌هائی را می‌کاود که غرق در مرداب باورهای بی‌پایه رگ گردن یکدیگر را می‌جوند و با این کار احساس می‌کنند که دارند به عقیده، به حزب و به وطن خود خدمت می‌کنند، سیستمی که به قول نویسنده «پسران را ترغیب می‌کند تا پدرشان را بفروشند، پدرها را که پسرانشان را بفروشند، و همسرها شوهرشان را بفروشند...» و یا آنجا که جانشین به پسرش می‌گوید: «تو از گوشت و خون من هستی اما باید بدانی که اگر روزی به حزب خیانت کنی، تو را به زنجیر می‌کشم و قفلش را با دست‌های خودم می‌بندم (نمی‌دانم آیا شما هم به یاد آن مادری افتادید که در سال اول انقلاب اسلامی به عنوان مادر نمونه در تلویزیون ظاهر شد تا از اعدام فرزندش اظهار خوشنودی کند؟)

نویسنده با اینکه در این رمان از قصه‌گوئی به شیوه‌ی شخص سوم استفاده کرده است اما فصل آخر رمانش را از زبان جانشین، آن هم سال‌ها پس از مرگ و گور به گور شدنش، می‌نویسد و پاسخ به پرسش آغازین، مرگ یا خودکشی، را به خود او وامی‌گذارد. او حالا از درون گور، با استخوان‌های پوسیده، وقتی تغییرات شگرفی که در کشورش رخ می‌دهد را می‌فهمد و می‌بیند که چگونه ملت آلبانی مجسمه‌ی رهبر را از میادین شهر پائین می‌کشند و کله‌ی برنزی‌اش را متلاشی می‌کنند، به سادگی معمای مرگش را باز می‌کند. آن که در نیمه شب ۱۳ دسامبر با اسلحه‌ای که صداخفه کن داشت به اتاق خوابش آمد و به نشانه‌ی وفاداری به رهبر او را با شلیک گلوله کشت همسر، و مادر فرزندان خودش بود.

Posted by رضا علامه‌زاده at 12:15 PM | از کتاب و قصه و شعر |

March 12, 2009

«شان پن»، «اسکار» و «فیدل»

  بگذارید این مطلب را با این واقعیت آغاز کنم که امسال تنها سالی بود که من با تصمیمات هیئت داوران جایزه اسکار، در بخش‌های اصلی، موافق بودم. اگر بگویم که سال گذشته درست بعکس بود و من به شدت از تصمیمات آن‌ها سر خوردم اغراق نمی‌کنم. حالا شاید بگوئید مگر تو کی هستی که باید در مورد اسکار نظر بدهی! پاسخش ساده است. من همان کسی هستم که تو می‌آئی تا نظرم را در این و آن مورد بخوانی! به زبان دیگر، من مشروعیتم را از توئی که خواننده‌ام هستی می‌گیرم.

حالا بروم سر اصل مطلب. راستش، اصلا هدفم این نیست که در مورد اسکار نظر بدهم ولی چون «شان پن» برای بازیگریش در فیلم «میلک» اسکار بهترین بازیگر مرد سال را برد، و من می‌خواهم در مورد او بنویسم، ناچار شدم گریزی هم به اسکار بزنم. ولی حالا که این گریز را زده‌ام ناچارم قبل از پرداختن به اصل مطلب حرفم را در مورد اسکار امسال و سال گذشته، به خلاصه هم که شده، تمام کنم.

«کشوری برای پیرمردان وجود ندارد»، فیلمی که سال گذشته جوائز اصلی اسکار از جمله جوائز بهترین فیلم، بهترین کارگردان و بهترین سناریو اقتباس شده را برد به نظر من یکی از ضعیف‌ترین فیلم‌ها در همین سه زمینه بود. از همه عجیب‌تر جایزه بهترین بازیگر نقش دوم مرد بود که به «خاویر باردن» بازیگر بسیار قدرتمند اسپانیائی داده شد که یکی از ضعیف‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین باز‌ی‌ها را در همین فیلم ارائه کرده بود!

سال پیش همچنین جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد به «دانیل دی-لویس» در فیلم «خون به پا خواهد شد» داده شد که بازی‌اش در مقایسه با بازی چشمگیر «تامی لی‌جونز» در فیلم «در دره‌ی اِلاه»، که او هم نامزد همین رشته بود، بسیار ضعیف بود.

امسال اما «زاغه‌سگِ میلیونر»، این فیلم خوش‌ساخت و واقعگرا و بی‌بازیگر نامدار بود که مهم‌ترین جوائز اسکار مثل بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین موزیک، بهترین مونتاژ و بهترین فیلمبرداری را ربود که به گمان من حقش هم بود چون ساختن فیلمی در زاغه‌های واقعی با زاغه‌نشینان واقعی در بمبئی، با کیفیت تصویری و صحنه‌پردازی و بازیگری عالی، شهامتی والا می‌طلبید (در مورد عنوان این فیلم که خیلی‌ها «زاغه‌نشین میلیونر» ترجمه کرده‌اند باید این توضیح را بدهم که حذف لغت سگ از عنوان این فیلم مسئله‌ی اعتراضات فراوانی که در هندوستان به خاطر سگ نامیدن بچه‌های بی‌خانمان به راه افتاده را ناموجه می‌کند. من البته شخصا معتقدم زندگی این کودکان بی‌پناه واقعا به زندگی سگ‌های بی‌صاحب می‌ماند).

بگذریم. حرف من بیشتر بر سر «شان پن» بود که به ابراز نظر در باره اسکار کشیده شد. تا پرونده اسکار را ببندم این را هم بگویم که یکی از دلائل رضایت من از اسکار امسال، دادن جایزه‌ی بهترین بازیگر زن به «کیت وینزلت» برای بازی زیبایش در فیلم بسیار دیدنی «کتابخوان» است، و همچنین دادن جایزه‌ی بهترین بازیگر زن نقش دوم به «پنه‌لوپه کروز»، بازیگر آینده‌دار اسپانیائی برای بازی خوبش در آخرین فیلم نه چندان چشمگیر «وودی آلن».

و حالا پس از این پیش درآمد مفصل می‌توانم بروم سر اصل مطلب. دو سه ماه پیش مقاله‌ای طولانی خواندم از «شان پن» در «هافینگتون پست» با عنوان «کوهستان مارها». بخش کوتاهی از مقاله در مورد سفر سال ۲۰۰۵ او به همراه همسر و دختر و پسرش به کوباست. «شان پن» می‌نویسد که قبل از سفر به هاوانا زیر پوشش سفر مذهبی (یکی از کلاه شرعی‌های آمریکائی‌ها برای گرفتن اجازه سفر به کوبا) فیلم‌های مستند بسیاری در مورد انقلاب کوبا به فرزندانش نشان داده بود. دخترش که در مورد نقض حقوق همجنسگرایان در کوبا بسیار شنیده بود به پدرش گفته بود که اگر در کوبا قرار شود با فیدل ملاقات کنند او حاضر به شرکت در آن دیدار نخواهد بود. وقتی بالاخره به هاوانا رسیدند یک شب «گابریل گارسیا مارکز» که خانه‌ای در هاوانا دارد از آن‌ها دعوت می‌کند تا به خانه‌اش بیایند. باقی را بگذارید مستقیما از زبان «شان پن» بشنویم:

[ما وارد خانه شدیم، و در آنجا، در اتاق پذیرائی، فیدل کاسترو، تک و تنها نشسته بود. دخترم که آنوقت چهارده سال داشت جا خورده از این ملاقات و از روی ادب سر جایش در اتاق نشست و منتظر حمله شد. فیدل بازویم را گرفت و مرا کنار خودش نشاند. گفتگوئی را با پسرم که دوازده سال داشت شروع کرد و از او در مورد مواد درسی مدرسه‌اش پرسید. آیا فاصله زمین تا خورشید را می‌دانست؟ آیا فرق کیلووات و ولتاژ را می‌دانست؟ سئوال پیچش نیم ساعتی طول کشید، و رفتار کاسترو در طول بررسی کنجکاونه‌ی دانش پسرم مثل پدربزرگی سختگیر بود که لبخند محبتش را پشت لب‌هایش پنهان کرده باشد. به نظرم می‌آمد که متوجه رفتار سرد دخترم شده است. و درست در موقع مناسب، وقتی دخترم هنوز یک کلام حرف نزده بود، از او پرسید آیا از چیزی ناراحت است. دخترم آماده‌ی جنگ بود: «چرا در کوبا به همجنسگرایان همان حقوق بشری را که دگرجنسگرایان دارند نمی‌دهید؟ چرا آنان را تحت تعقیب قرار می‌دهید؟». اما جنگی در نگرفت. حتی نشانه‌ای از مقاومت دیده نشد. کاسترو به نظر می‌آمد تحت تاثیر این پرسش قرار گرفته بود، و صبورانه توضیح داد که گرچه هراس از همجنسگرائی در کوبا اختراع نشده اما ریشه‌های عمیقی در فرهنگ آنجا دارد، و در نتیجه‌ی آن، او و انقلاب کوبا اشتباهات بسیاری مرتکب شده‌اند. اما در این روند تغییراتی در حال شکل‌گیری است. هرچند هنوز هم عاری از خطا نیستند اما تغییرات عظیمی انجام یافته است. (در سال ۱۹۷۹ کوبا قوانین ضد همجنسگرائی را حذف کرد. امروزه در کوبا قانونی کردن زندگی مشترک دو نفر همجنس برای سال ۲۰۰۹ برنامه‌ریزی شده است، که سرعتش از رفرم‌های اجتماعی در آمریکا بالاتر است، و جراحی‌های مرتبط با تغییر جنسیت بخشی از خدمات درمانی عمومی می‌شود) دخترم خلع سلاح شد و حالا نوبت من بود.]

سپس «شان پن» از مسائل سیاسی مورد علاقه‌اش با کاسترو حرف می‌زند و آنگاه چندین عکس دسته جمعی می‌گیرند و:

[من گفتم: «کوماندانته، وقتی مردم این عکس‌ها را ببینند برایم جوک در می‌آورند که می‌خواهم بچه‌هایم را انقلابی بار بیاورم.» او گفت: «این دومین کار خوبی است که می‌توانی بکنی. اولین کار خوب این است که روپوش سفید پزشکی تنشان کنی.»]

وقتی در مراسم اسکار امسال «شان پن» جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد را به خاطر بازی درخشانش در نقش یک همجنسگرا در فیلم «میلک» برد (نقشی که چنان کلیشه‌ای شده که تنها کسانی در سطح «شان پن» می‌توانند آن را به دور از کلیشه بازی کنند) چند روزی پشت سر هم به یادداشت‌های روزانه فیدل سر زدم تا ببینم آیا چیزی در مورد خاطره‌اش با «شان پن» می‌نویسد یا نه. پیرمرد اما تا حالا چیزی در این باره ننوشته است.

Posted by رضا علامه‌زاده at 2:36 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 10, 2009

هفتِ بیجار!

  دستی که ده روزی وبال گردنم بود و مرا از دو لذت مهم زندگی روزمره‌ام، نوشتن و موتور سواری، محروم کرده بود رو به بهبود است! تصمیم گرفتم مطلب امروز را به صورت هفتِ بیجار، یا به زبان ادبی، از هر دری سخنی بنویسم تا عقب‌ماندگی در نوشتن را جبران کنم.

خوشبختانه وقتی دست آدم کار نمی‌کند امکان رمان خواندن و فیلم دیدن اگر زیاد نشود کم نمی‌شود. یکی از مطالبی که می‌خواستم بنویسم و نتوانستم، در مورد فیلم «میلک» و بازی شگفت انگیز «شان پن» در آن، و نیز ربط آن فیلم با مقاله‌ای که اخیرا از خود او خوانده بودم در مورد دیدار چند سال پیشش با فیدل کاسترو و بحث و گفتگوی دختر چهارده ساله‌اش با فیدل در مورد نقض حقوق همجنسگرایان در کوبا. این مطلبی است که بزودی در باره‌اش خواهم نوشت.

مطلب دیگری که نتوانستم بنویسم و به زودی از آن هم خواهم نوشت، در باره‌ی رمان تکان دهنده‌ی «جانشین» نوشته‌ی «اسمائیل کاداره» است؛ همان نویسنده‌ای که قبلا در این صفحه رمان کم‌نظیر«واقعه‌نگاری سنگی»‌اش را معرفی کردم و یک فصل از همان رمان را با عنوان «عمو اَودو» برایتان به فارسی برگرداندم. رمان «جانشین» که از مالیخولیای رژیم استالینیستی «انور خوجه» در آلبانی حرف می‌زند، و بیش از یک دهه پس از سرنگونی آن رژیم نوشته شده، تصویری شوم از رویائی که به کابوس بدل شد ترسیم می‌کند که خواندنش برای شخص من به دو دلیل مشخص دردناک‌تر از هر رمان دردناکی بود. یکی اینکه هر صفحه‌اش مرا به کابوسی فرو می‌برد که سه دهه است ملت ایران درگیر آنند؛ کابوس رژیم ایدئولوژیک اسلامی ایران.

و دوم، دردناک‌تر از اولی حتی، شرمی است که به من دست می‌داد وقتی به یاد می‌آوردم سال‌هائی را که آرزوی برقراری رژیمی مبتنی بر ایدئولوژی چپ در کشور خودم داشتم، و بی‌آنکه از واقعیتِ کابوسواره‌اش آگاه باشم برای تحقق آن «رویا» تلاش می‌کردم.

می‌دانم اینگونه حرف زدن به دل برخی از خوانندگان این صفحه نمی‌چسبد. می‌شناسم دوستان همدلی را که همین شرمندگی را در خلوت خودشان احساس می‌کنند، و حتی در مقابل آدمی مثل من آن را به زبان هم می‌آورند ولی از بیان صریح و علنی آن پروا دارند. من اما، خوب یا بد، با پنهان نکردن شرمساریم خودم را ایدئولوژی-درمانی می‌کنم. این کار را با ساختن فیلم «دست‌نوشته نمی‌سوزد» و انتشار کتاب مرتبط با آن، «سیاحت‌نامه‌ی محرمانه» که در مورد مالیخولیای عصر استالین بود، سالیان سال پیش انجام دادم و هر کجا هم که مناسبتی بیابم، مثل حالا، با اعتراف به شرمساریم احساس آرامش می‌کنم.

February 25, 2009

«سخت‌ترین روز شاه»

  شاید از عنوان این مطلب فکر کنید می‌خواهم از روزی که محمدرضا شاه ایران را ترک کرد، یا از روزی که در غربت درگذشت، و یا شاید حتی از پیش از آن‌ها، از شب بیست و پنجم مرداد سی و دو شمسی بنویسم که او بالاخره به وسوسه‌ی طراحان سرنگونی مصدق تسلیم شد و فرمان خلع نخست وزیر قانونی را امضاء کرد و به سرهنگ نصیری سپرد، و پس از بازداشت نصیری توسط گارد محافظ مصدق، به همراه ملکه ثریا از کاخ رامسر به بغداد پرواز کرد.

نه. گرچه همه‌ی این‌ها تمام شب در ذهنم چرخیده‌اند اما عنوان این مطلب نه به این رویدادها، که به فیلمی مربوط است که در باره‌ی کودتای شکست خورده‌ی ۲۳ فوریه ۱۹۸۱ میلادی در اسپانیا، ساخته شده و همین دیشب از تلویزیون آن کشور پخش شد، و من در تمام طول نمایش این فیلم نمی‌توانستم از مقایسه‌ی برخورد شاه اسپانیا با نظامیان کشورش که به نام خود او کودتا کرده بودند، با برخورد شاه ایران در کودتای شکست خورده‌ی ۲۵ مرداد که منجر به کودتای موفق ۲۸ مرداد شد، خودداری کنم.

بطور خلاصه بگویم که در روز ۲۳ فوریه ۱۹۸۱، تنها شش سال پس ار مرگ ژنرال فرانکو و آغاز پادشاهی «دُن خوان کارلوس»، وقتی اولین نخست وزیر منتخب مردم، «آدولفو سوآرز» استعفا کرد و مجلس نمایندگان مردم آماده‌ی رای اعتماد دادن به «لئوپولدو کالبو سوته‌لو» بود که حالا رهبری «جبهه‌ی دمواکرتیک میانه» را به عهده داشت و مورد حمایت حزب سوسیالیت و کمونیست نیز بود، ناگهان کلنل «آنتونیو ته‌خه‌رو» فرمانده گارد شهری به همراه دویست پلیس مسلح به مجلس حمله برد و با تیراندازی و ایجاد وحشت نمایندگان را گروگان گرفت. ویدئوی مستند ۴۵ ثانیه‌ای زیر، همین لحظه تاریخی را ثبت کرده است.

 

شاه اسپانیا که این کودتا به نام او، و به ظاهر برای جلوگیری از نابودی کشور توسط کمونیست‌ها انجام گرفته بود، در تماس با فرماندهان نیروهای مسلح در سطح کشور، به ابعاد وسیع این طرح که در میان نظامیان حامیان بسیار داشت پی برد، اما با این وجود طی مذاکرات چندین ساعته با مقامات سیاسی کشور به این تصمیم آگاهانه رسید که تسلیم خواست نظامیانی که ظاهرا از او طرفداری می‌کردند نشود و بر مبنای قانون اساسی به دموکراسی تازه شکل گرفته‌ی پس از دیکتاتوری فرانکو پایبند بماند. او که در آن ساعات سنگین، در کاخش عملا محبوس بود، لباس نظامی به تن کرد و در مقابل دوربین چند خبرنگار پیام کوتاهی که تنها ۲۵ ثانیه طول کشید خواند و به عنوان فرمانده نیروهای مسلح کشورش چنین گفت: پادشاه، سمبل وحدت دائمی کشور، نمی‌تواند در هیچ شکلی، عمل افرادی را تحمل کند که سعی دارند با زور روند دموکراتیک قانون اساسی منتخب مردم اسپانیا را