January 8, 2009

خائن کیست؟

  ساعتی پیش، یک ویدئوی سه دقیقه‌ای از بخشی از سخنرانی یک دانشجو در یکی از دانشگاه‌های ایران، که همین امروز در یوتیوب آمده، برایم ارسال شد، و با اینکه نه سخنران و نه فرستنده ویدئو را می‌شناسم و نه می‌دانم کی و کجا فیلمبرداری شده، صرفا به خاطر حمایت از شهامت دانشجویان ایرانی که در سخت‌ترین شرائط ممکن صدای اعتراضشان را خاموش نمی‌کنند از خوانندگان این صفحه می‌خواهم که با کلیک روی عکس زیر به این ویدئو کوتاه نگاه کنند.

January 5, 2009

غزه، و مشکل عزیز دردانه‌ی آمریکا

  می‌دانم هبچ کس برای گرفتن خبری در مورد فاجعه‌ی غزه به این صفحه مراجعه نمی‌کند. این را هم می‌دانم که نظر من در این مورد نه تنها به گوش بازیگران اصلی این تراژدی نمی‌رسد بلکه اگر هم اتفاقا مشابه نظر صاحبنظری شناخته شده و متنفذ باشد باز هم تاثیری در حل مشکل ندارد. اما من که خودم این را می‌دانم، چرا باز سرم را زیر نمی‌اندازم و نان و ماست خودم را نمی‌خورم، برمی‌گردد به این واقعیت که گاهی نکته‌ای را در جائی می‌بینم که هر چه جستجو می‌کنم در تعبیر و تفسیرهای دیگران نمی‌بینم. و آن نکته در این مورد بخصوص این است:

    

اسرائیل فقط نام یک کشور، مثل باقی کشورها، چه کوچک چه بزرگ، چه باستانی چه جدید، چه قوی چه ضعیف، چه پیشرفته چه پسمانده، و چه ثروتمند چه‌ فقیر، بر روی کره زمین نیست. اسرائیل ضمنا نام عزیزدردانه‌ی یکی از بزرگ‌ترین، جدید‌ترین، قوی‌ترین، پیشرفته‌ترین و ثروتمندترین کشورها بر روی کره زمین است که در کتاب جغرافیا، ایالات متحده آمریکا نامیده می‌شود.

از این رو همه باید در گفتار و رفتارشان با اسرائیل نکاتی را رعایت کنند که در مورد هیچ کشور دیگری بر روی کره زمین، حتی کشور ایالات متحده امریکا، مجبور به رعایت آن نیستند. گفتم همه، منظورم به معنای دقیق کلمه، همه‌ی کسانی است که به حقوق بشر باور دارند و دنیا را از خشم و نفرت و دشمنی خالی می‌خواهند، و همانقدر از عمکرد «حماس» و اعمال تروریستی‌شان رنج می‌برند که از قانون‌شکنی‌های خود اسرائیلی‌ها، می‌خواهد رئیس جمهور فرانسه باشد یا پادشاه اسپانیا، می‌خواهد خبرنگار بی‌بی‌سی باشد یا گزارشگر سی‌ان‌ان، می‌خواهد منِ وبلاگ‌نویس باشد یا توی وبلاگ‌خوان؛ مگر اینکه پیهِ اتهام ضدیهود و نئونازی بودن را به تنشان بمالند و از اینکه آن‌ها را با کج‌اندبشانی همچون محمود احمدی‌نژاد یکی بپندارند ککشان نگزد.

یک نمونه‌ی آشکار به دست می‌دهم و بیش از این خطر نمی‌کنم! امشب دهمین شب است که بمباران غزه ادامه دارد و هنوز اسرائیل به هیچیک از صدها خبرنگار رسانه‌های عمومی که در مرزهای غزه مستقرند اجازه ورود به آنجا را نداده است. این عمل در تاریخ خبررسانیِ دو دهه اخیر، که اوج عصر ارتباطات به حساب می‌آید، بی‌سابقه است. بستن تمام راه‌های ارتباطی، نه تنها برای رساندن آب و غذا و دارو، که حتی برای ورود نمایندگان رسانه‌های معتبر جهانی که عموما دوستان قسم خورده‌ی خود آنانند با هیچ معیاری قابل توجیه نیست. هم اکنون ایالات متحده آمریکا در دو جنگ درگیر است و در هیچکدام از آن‌ها راه برای خبررسانی رسانه‌ها بسته نیست، ولی این بار، در فاجعه‌ای که هم اکنون در غزه در جریان است، چون این ممنوعیت نه به دست خود آمریکا که توسط عزیزدردانه‌اش اعمال می‌شود هیچکس حق اعتراض ندارد، حتی خبرنگاران شبکه‌های خبری خود آمریکا!

December 30, 2008

فواره چون بلند شود سرنگون شود!

  مطلبی را که هفته پیش در مورد دو فیلم «ده» و «شیرین» از عباس کیارستمی نوشتم و در آن، علیرغم «کشدار و بی‌منطق» نامیدن این دو فیلم، شخص کیارستمی را «سینماگری، خلاق، مبتکر و استثنائی» خواندم موجب شد برخی از دوستان این اظهار نظر را متناقض تلقی کنند. ازاین رو لازم دیدم توضیح بیشتری در این مورد بدهم تا رفع شبهه شود:

من وقتی کیارستمی را  «سینماگری، خلاق، مبتکر و استثنائی» می‌نامم به آن کیارستمی نظر دارم که با اولین فیلمش «نان و کوچه» قصه‌گوئی با زبان تصویر را بر لبه‌ی باریک مستند/داستانی به شکلی موفقیت‌آمیز پیش برد، و در فیلم‌های بعدیش، در پیش از انقلاب، تا آنجا که دیده‌ام، این زبان ابتکاری را صیقل داد و تعمیق بخشید، مثل فیلم «زنگ تفریح»، «تجربه»، «دو راه حل برای یک مسئله» و «لباسی برای عروسی»  (من برخی از فیلم‌های آن دوره‌ی او، از جمله فیلم بلند «گزارش» را به دلیل زندانی بودن در وقت نمایش عمومی‌اش در رژیم گذشته، و توقیف بودن فیلم در رژیم فعلی، ندیده‌ام).

   

زبان ابتکاری کیارستمی که از آن حرف می‌زنم شاید بیش از همه در اولین فیلمی که در واقع در همان سال انقلاب با عنوان «قضیه‌ی شکل اول، قضیه‌ی شکل دوم» ساخت نمایان باشد. من در این یادداشت کوتاه فرصت ندارم برای کسانی که این فیلم‌ها را ندیده‌اند به موضوعات آنان اشاره کنم فقط این را می‌گویم که کیارستمی تنها با همین چند فیلمی که از آن یاد کردم زبان سینمائی را یک گام بلند به پیش برد، و این در حالی است که جهان سینما هنوز نامی از او نشنیده بود. هشت سال باید می‌گذشت و کیارستمی باید فیلم زیبای «خانه دوست کجاست؟» را با همان زبان خاص خودش می‌ساخت تا منتقدین اروپائی با دادن جایزه سوم در یک جشنواره درجه دو اروپائی (لوکارنو/سوئیس) به وجود او پی می‌بردند. دو فیلم زیبای بعدی مرتبط با همان سوژه، یعنی فیلم‌های «زندگی و دیگر هیچ»، و «زیر درختان زیتون» موقعیت به حق او را در جهان سینما تثبیت کرد.

این تثبیت اما آثار منفی خودش را هم با خود داشت. منتقدین و فیلمسازان نامدار جهان، به خصوص اروپائی‌ها، سعی کردند ندیده گرفتن بیست ساله‌ی این سینماگر مبتکر ایرانی را با اغراق‌گوئی و هیاهوی بسیار جبران کنند، جشنواره‌ای نبود که پیشاپیش جایزه‌ای را برای او رزرو نکرده باشد! و همراه با این، برداشت‌های منتقدین اروپائی از سینمای خاص کیارستمی که آن را سینمای بی‌داستان می‌نامیدند، نشریات هنری را پر کرد، بی‌آنکه هیچیک از فیلم‌های او، دستکم تا آن وقت، بی‌داستان بوده باشد!

این گونه برداشت‌ها، به اعتقاد من، تاثیر منفی‌اش را بیش از همه بر خودِ کیارستمی گذاشت و او را از فیلمسازی که از حس سینمائی خودش تغذیه می‌کرد به فیلمسازی گرایش داد که سینمایش را با مزه‌ی دهان منتقدین اروپائی هم طعم کند. کیارستمی، به ویژه پس از دریافت نخل طلای جشنواره کن، خود را در موقعیتی ورای نقد و بررسی پنداشت، و چون فواره‌ای بلند شده، دیگر به سرنگونی نیاندیشید. و از اینجاست که من تناقضی میان نظر منفی‌ام در مورد فیلمی مثل «ده»، با نظر مثبتم به سازنده‌ی همان فیلم نمی‌بینم.

در دنیای هنر، هنرمندی جاوادانه خواهد ماند که در پیشبرد زبان هنر گامی برداشته باشد. وقتی این گام برداشته شد هیچ چیزی، حتی آثار نازل بعدی همان هنرمند نمی‌تواند از منزلت او در دنیای هنر بکاهد. همانطور که فیلم نازل «کُنتسی از هنگ کنگ» گرچه چیزی بر خالق نامدارش، چارلی چاپلین، نیفزود اما لطمه‌ای به سهم این غول هنری در پیشبرد زبان سینما نزد. همین مثال را می‌توان با نمونه‌های بسیاری در مورد «وودی آلن» یا «مارتین اسکورسی‌زی»، و بسیارانی دیگر، تکرار کرد. هر هنرمند خلاقی آثاری ضعیف در کارش یافت می‌شود ولی تاریخ هنر را نه معدل این آثار، که تنها برجسته‌ترین آن‌ها ساخته‌اند.

Posted by رضا علامه‌زاده at 12:44 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 27, 2008

هدیه‌ای برای سال نو

  از چند ماه پیش که شیر پاک خورده‌ای فیلم «میهمانان هتل آستوریا» را با کیفیتی بسیار بد در اینترنت گذاشت به این فکر افتادم که خودم دست بالا بزنم و این فیلم را که درست بیست سال از ساختنش می‌گذرد، با کیفیتی بالا در صفحه خودم در یوتیوب در دسترس علاقمندان بگذارم. قبلا نوشته بودم که به جز دی.وی.دی نمایش «مصدق»، که پخشش رسما به عهده سایت «ایرانیان موویز» است همه فیلم‌های دیگر من از «جنایت مقدس» و «شب بعد از انقلاب» گرفته تا «چند جمله ساده» و همین «میهمانان هتل آستوریا» بدون اجازه از من یا تهیه کننده و بی‌آنکه یک شاهی به هیچکدام از ما داده شده باشد سال‌هاست که در چند سایت اینترنتی به فروش می‌رسند. یادم نمی‌رود که چند سال پیش، وقتی قرار شد برخی از فیلم‌هایم را در دانشگاهی در آمریکا نمایش دهم، ناچار شدم فیلم‌های خودم را از طریق اینترنت از یکی از همین سایت‌ها بخرم!

بگذریم! این چند کلام را نوشتم تا به اطلاعتان برسانم که در فرصتی که دست داد فیلم «میهمانان هتل آستوریا» را در دو قسمت که هر کدام حدود پنجاه و چند دقیقه است در یوتیوب گذاشته‌ام. آدرس صفحه من در یوتیوب بسیار ساده است:

 www.youtube.com/allamehzadeh

و این هم لینک دو بخش این فیلم تا بتوانید مستقیما به آن برسید: «میهمانان هتل آستوریا – بخش اول»، «میهمانان هتل آستوریا – بخش دوم»

این را هم بگویم که گرچه زبان فیلم فارسی است ولی صحنه‌های کوتاهی از آن به زبان انگلیسی یا ترکی است که من این صحنه‌ها را هم به فارسی زیرنویس کرده‌ام تا در شب سال نو مسیحی جای گله برای کسی باقی نگذارم!

Posted by رضا علامه‌زاده at 5:24 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 21, 2008

«شیرین» = «ده» ضربدر ده

  سه سال پیش در جشنواره جهانی فیلم رتردام فیلم «ده» که تا انوقت آخرین ساخته‌ی عباس کیارستمی بود، خارج از بخش مسابقه به نمایش در‌آمد (این فیلم علیرغم موقعیت استثنائی سازنده‌اش در جشنواره کن به عنوان رئیس هیئت داواران اسبق و برنده‌ی نخل طلای سابق، در آنجا هم به بخش مسابقه راه نیافته بود). نام کیارستمی بر روی فیلم «ده» کافی بود تا بلیت‌های نمایش این فیلم در رتردام به سرعت به فروش برود. من اما با امکاناتی که داشتم توانستم به همراه یک دوست در سالنی پانصد ششصد نفره، که یک صندلی خالی نداشت، به تماشای فیلم بنشینم.

هنوز یک ربع از نمایش فیلم نگذشته بود که جنب و جوش برخی از تماشاگران که از کشدار و بی‌منطق بودن فیلم حوصله‌اشان سر رفته بود شروع شد. به نیمساعت نکشید که اول یکی یکی، و بعد ده تا ده تا، سالن را ترک کردند. من و دوستم با همه‌ی دندان روی جگر گذاشتن‌ها بیش از یکساعت موفق به تحمل فیلم نشدیم و به دنبال بسیارانی دیگر به آرامی سالن را ترک کردیم. به قوت و بدون کمترین تردید می‌توانم بگویم که دستکم نود در صد تماشاگران تاب دیدن فیلم «ده» را تا آخر نیاوردند و نیمه کاره رهایش کردند.

  

این را وجدانا بگویم که من نه تنها از شاهد این واقعیت بودن خوشحال نشدم بلکه بشدت هم غمگین شدم. کیارستمی، که آشنائیم با او به اندازه عمر فیلمسازی هردومان است، از دید من سینماگری مبتکر، خلاق و استثنائی است. این را نه به خاطر جوائز بزرگی که برده است می‌گویم و نه به خاطر حرف‌های غلوآمیز این و آن منتقد اروپائی. من خیلی پیش‌تر از آن وقت‌ها، یعنی نزدیک به بیست سال پیش وقتی که بزرگترین جایزه‌ای که برده بود جایزه سوم یک جشنواره دست دوم اروپائی بود، به اهمیت فیلم‌های او اشاره کرده بودم. کافی است نظرم را در مورد فیلم او، «خانه دوست کجاست؟» که در کتابم «سراب سینمای اسلامی ایران» نوشته‌ام بخوانید تا بدانید همواره برای کارهای او ارج قائل بوده‌ام (لطفا این ارج گذاری سینمائی را به نقطه نظرات سیاسیِ به شدت محافظه‌کارانه، و ابراز عقاید هنری سخت فرصت‌طلبانه‌اش گسترش ندهید!)

خاطره‌ی تلخی را که از نمایش فیلم «ده» در جشنواره رتردام برایتان نوشتم مقدمه‌ای بود تا از تاسفی حرف بزنم که از به هرز رفتن سرمایه‌های معنوی وطنمان احساس می‌کنم. همین امروز به طور اتفاقی مصاحبه‌ای از کیارستمی در نشریه اینترنتی «نشنال» خواندم که بخشی از آن در مورد ماجرای برخورد خشماگین تماشاگران فیلم تازه‌اش، «شیرین»، در جشنواره جهانی فیلم ونیز (همین تابستان سال جاری) در وسط نمایش آن بود. از این گفتگو و چند نقدی که در مورد فیلم «شیرین» در نشریات معتبر مثل «گاردین» خوانده‌ام اینگونه پیداست که فیلم «شیرین»، ده برابر فیلم «ده»، کشدار و بی‌منطق است. به گزارش مصاحبه کننده با کیارستمی در «نشنال»، «تماشاگرانِ گیج شده، با هجوم به بیرون، همراه با تلخ‌ترین توهین‌ها، غوغائی در سالن نمایش به راه انداختند.» و کیارستمی در توضیح این حادثه‌ای که باید برای او عبرت‌آموز باشد با بیان اینکه «کیفیت برنامه‌ریزی و نمایش فیلم بد بود» بیشترین تقصیر را به گردن امکانات جشنواره می‌اندازد. او در ادامه می‌گوید: «فیلم در واقع با زیرنویس انگلیسی نمایش داده شد که هی زیرنویس قطع و وصل می‌شد و یکجا برای ده دقیقه اصلا زیرنویسی وجود نداشت، و باز گلی به جمال تماشاگران چون بسیار صبور بودند!»

  

کاش کیارستمی به عنوان مطرح‌ترین فیلمساز هموطن من که اسم و رسمی جهانی یافته است در کنار این افتخاراتش کمی هم به سنگینی باری که هر افتخاری بر دوش دارنده‌ی آن می‌گذارد می‌اندیشید. اگر موضع‌گیری‌های سیاسی محافظه‌کارانه‌اش را بتواند با شرائط خشن حاکم بر ایران به دست متولیان جمهوری اسلامی توجیه کند؛ اگر بتواند نقطه نظرهای نسنجیده‌اش در مورد نقش هنر و هنرمند در جامعه را با سرپوش استقلال فردی هنرمند لاپوشانی کند؛ باید رد شدنِ فیلم «شیرین»، نه تنها از بخش مسابقه که از تمام بخش‌های جشنواره کن (جشنواره‌ای که مثلا او را کشف کرده بوده است)، و برخورد تند تماشاگران و منتقدان سینمائی در مورد این فیلم را جدی بگیرد و در صدد توجیح برنیاید.

این را هم ناگفته نگذارم که من وجدانا از احتمال بی‌حرمت شدن سرمایه‌های معنوی وطنم نگرانم، و از این روست که این یادداشت را می‌نویسم، و بسیار متاسف خواهم شد اگر کسانی با خواندن این مطلب تصور کنند من هم از قماش آن دسته از کسانی هستم که به موفقیت‌ هنرمندان ایرانی رشک می‌برند و از شکستشان شادمان می‌شوند، و تنها به صرف اینکه در ایران مانده‌اند و کار می‌کنند، با آنان مخالفت می‌ورزند و آثارشان را تخطئه می‌کنند؛ همان‌هائی که با بی‌مسئولتیِ تمام، مسئولیتی جز ردیابی توطئه و افشای بی‌پروای آن برای خود نمی‌شناسند و برای اثبات حرفشان، آسمان و ریسمان که سهل است، ماست و دروازه را هم به هم می‌بافند!

Posted by رضا علامه‌زاده at 2:53 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 15, 2008

پوزش

آن‌ها که هزار سال پیش با من در زندان قصر همبند بوده‌اند مسلما به یاد دارند که من به قدری سرم گرم کتاب خواندن و کتاب نوشتن و زبان یادگرفتن و زبان یاددادن و ترجمه کردن بود که گاهی فرصت دور حیاط قدم زدن با دوستانم را نداشتم. بچه‌ها به شوخی می‌گفتند تو که در زندان با داشتن حبس ابد وقت کم می‌آوری اگر بیرون بودی چکار می‌کردی!؟

حالا چرا یاد این افتادم، به این خاطر است که از یکی دو ماه پیش که با آغاز بازنشستگی کار تدریسم تعطیل شده، عوض اینکه بیشتر به «از دور بر آتش» برسم و مطالبم را زودتر از پیش به‌روز کنم، بعکس، چنان خودم را سر کار گذاشته‌ام که فرصت ندارم حتی چند خط ناقابل برای این صفحه قلمی کنم.

برگردان فارسی رمان بزرگ «میگل دِ سروانتِس»، با عنوان کاملش «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا»، از زبان اصلی به فارسی، کاری که دو سه سالی بود برای انجامش خیز برداشته بودم، چنان درگیرم کرده است که گاهی تمام روز پا از خانه بیرون نمی‌گذارم. با این که می‌دانم انجام این مهم کار یکی دو ماه، که سهل است، کار یکی دو سال نیست، اما در همین آغاز راه چنان ذهنم درگیر آن است که دستم به کار دیگری نمی‌رود.

اول به این فکر بودم که گهگاه فصل‌هائی از ترجمه‌ام را در این صفحه بیاورم تا از «دور بر آتش» خیلی بی‌مطلب نماند اما بعد فکر کردم شاید با این کار به کلِ اثر لطمه بخورد. بنابراین چاره را در این دیدم که این یادداشت را بنویسم و علت تاخیر روزافزون در به‌روز شدن وبلاگم را به اطلاع دوستانی که به این قلم محبت دارند برسانم و از آنان بدین طریق پوزش بخواهم. باشد که این پوزش پذیرفته افتد!

December 5, 2008

از آن دیدار

  این روزها در این جا و آنجای جهان، به جز در وطن در بندمان ایران، مراسم کوچک و بزرگی به مناسبت دهمین سالگرد جان باختگان قتل‌های زنجیره‌ای در جریان است (همین دیروز شنیدم به خانواده مختاری و پوینده در تهران اطلاع داده‌اند که حتی برای رفتن بر سر مزار عزیزانشان باید از کلانتری محل - دقیقا همین را گفته‌اند، از کلانتری محل - اجازه بگیرند!)

این خبر مرا دوباره به یاد دیدارهای اخیرم با بازماندگان قربانیان این جنایات باورنکردنی انداخت. از دیدار با سیاوش و سهراب مختاری در مراسم ششمین سالگرد این فاجعه (چهار سال پیش) که در مطالبی با عنوان «آوازهائی نو از حنجره‌هائی جوان» و «یادی از گمشدگان» در این صفحه از آنان نوشتم؛ از دیدار مجدد با سهراب مختاری، هم در خانه دانشجوئی‌اش در برلین، و هم در خانه خود من در هلند که در مطلب «سهراب مختاری از قتل پدرش می‌گوید» انعکاس یافت؛ و از دیدار با پرستو فروهر در خانه‌اش در حوالی فرانکفورت که موضوع نوشته‌ی دیگرم با عنوان «دو شمع و صد ضربه چاقو» قرار گرفت؛ اما نمی‌دانم چطور شد که از دیدار خاطره‌انگیزم با «نازنین پوینده»، دختر هنرمند و خلاق قربانی دیگر اهل قلم، «محمد جعفر پوینده» چیزی بر قلمم جاری نشد.

شاید لازم بود تا چند ماهی می‌گذشت و به دهمین سالگرد قتل فجیع پدرش به دست رژیم کینه‌ورز اسلامی نزدیک می‌شدیم تا می‌توانستم از این دیدار بنویسم.

یکی از آن غروب‌های بارانی اوائل ماه سپتامبر همین امسال بود، از آن غروب‌های بارانی که هرچه غم عالم است می‌ریزد به دلِ آدم. غمی همراهِ دلشوره. رفته بودم پاریس. تنها نرفته بودم. بیژن شاهمرادی هم همراهم بود. با نازنین قرار داشتیم در رستورانی در شانزه‌لیزه، به همراه یکی دو دوست دیگر، شام بخوریم و کمی حرف بزنیم. می‌دانستم غم و دلشوره‌ای که به جانم افتاده است تنها به خاطر هوای تیره و بارانی پاریس نیست. بیش از آن است. دیدار با بازمانده‌ی یک قربانی دیگر. چقدر من این سال‌های غربت با بازماندگان قربانیان دیدار کرده باشم خوب است؟ از هر طیف و رنگی، از برادر شرفکندی بگیر تا پسر بختیار.

اما این دلشوره مثل برف بر سنگفرش داغ، به محض دیدار نازنین بخار شد و به هوا رفت. نازنین، با آن موی خیس از باران، و چتری که با فشار باد دوتا شده بود، با سینه‌ای پر از حرف، و با تلالوی شوری که از چهره‌‌ی بسیار جوانش می‌تراوید، به جمع کوچک ما پیوست و یکریز یا حرف زد، یا پرسید، یا توضیح داد، یا تشریح کرد، و تنها وقتی کمی خسته شد گذاشت برایش بگویم اصلا چرا دلمان می‌خواست از نزدیک ببینیمش!

چنان گرم و پر حرارت بود که همه ما را گرم کرد. یک کتابچه از نقاشی‌های چاپ شده‌اش برایم آورده بود. کارهائی داشت دیدنی. شام خورده نخورده تمام قرار و مدارهایمان را کنار گذاشتیم و من و بیژن و نازنین یک تاکسی گرفتیم و رفتیم به آتلیه‌اش در آن سر پاریس تا اصل کارها را ببینیم. کارهائی بود سخت شخصی با ته رنگی از سوررئالیسم و با سوژه‌هائی اغلب اروتیک. آن دسته از کارها که سخت به دلم نشست پرتره‌هائی از کودکان خردسال بود که با چشمانی سخت گیرا، پرسان به جهان خیره شده بودند.

 

با همان تاکسی که دم در آتلیه در انتظارمان بود به خانه نازنین که چندان دور نبود رفتیم. همراه با چای گرمی که برایمان درست کرد گنجینه‌ی تلخ عکس‌های روز تشییع جنازه پدرش را از صندوقچه‌ای درآورد و نشانمان داد. دوباره داشت آن دلشوره‌ی آغشته به غم به سراغم می‌آمد که تاکسی را که بیرون منتظرمان مانده بود بهانه کردم و راه افتادیم. توی تاکسی وقت بازگشت، چشمم به بارانی بود که بی‌وقفه می‌بارید اما ذهنم به چشمان نازنین بود که مثل قطره‌های باران بر شیشه جلو تاکسی، با چشم پرسانِ کودکان نقاشی‌اش درهم می‌آمیخت و جدا می‌شد، جدا می‌شد و درهم می‌آمیخت. 

December 1, 2008

از در نشد، از پنجره!

درست یک سال پیش در مطلبی با عنوان «پیروزی نه بر آری» در همین صفحه از تلاش ناموفق «هوگو چاوز» برای ماندن در قدرت پس از دومین دوره ریاست جمهوری‌اش در «ونزوئلا» نوشتم و بر این نکته تاکید کردم که: «پیروزی «نه» در انتخاباتی که پیروزی «آری» در آن می‌توانست اولین سنگ کج در بنای نوپای دموکراسی در ثروتمندترین کشور قاره‌ی فقیر آمریکای لاتین باشد را باید بویژه به روشنفکران و دانشجویان ونزوئلا تبریک گفت، چرا که بی‌واهمه از یکی پنداشته شدن با طبقه مرفهی که برخی از امتیازات نا به حقشان در دوره حکومت چاوز به خطر افتاده است، و یا وابستگان به دولت آمریکا که از دموکراسی تنها به بازار آزادش اعتقاد دارند، به شکل پیگیر خطر تغییر در قانون اساسی را برای برداشتن محدودیت کاندیداتوری ریاست جمهوری به مردم توضیح دادند و آن‌ها را به شرکت فعال در رفراندم و گفتن «نه» ترغیب کردند.»
حالا در اولین سالگرد آن ناکامی، چاوز دوبار می‌خواهد برای تضمین ماندنش در قدرت به آزمون دیگری دست بزند و اگر از در نتوانست این بار از پنجره وارد شود! او دیروز در نطقی که در تظاهرات طرفدارانش ایراد کرد همانقدر بی‌منطق بود که متظاهر. او در حالیکه با حرارت فریاد می‌کشید از جمله گفت: «اگر به خواست خدا عمری باقی باشد و سلامت باشم تا سال ۲۰۱۹ یا ۲۰۲۱ با شما خواهم بود. چاوز نخواهد رفت!» این در حالی است که طبق قانون اساسی ونزوئلا، با پایان دوره اخیر ریاست جمهوری در سال ۲۰۱۳ او دیگر حق نامزدی این پست را از دست خواهد داد. او در همین نطق دیروزش از مردم و مجلس خواست تا راهکارهای قانونی را برای نگه‌داشتنش در قدرت بجویند و مجددا در این مورد رفراندوم برقرار کنند.

 

جالب این جاست که هواداران او همین چند روز پیش در انتخابات محلی و شهرداری‌های کشور گرچه اکثریت را به دست آوردند اما نسبت به سال ۲۰۰۴ بسیار عقب ماندند، و بخصوص در ایالت‌های پر جمعیت از جمله پایتخت، شهرداری‌ها را به مخالفان او سپردند. و نیز کاهش ناگهانی بهای نفت ضربه دیگری به چاوز بود که حمایتش از محرومین تنها ویژگی مثبت برنامه‌های دولت اوست و بدون داشتن درآمد کافی ناچار است در این زمینه محتاط عمل کند. با این دو نکته که ذکرش رفت پاسخ این پرسش که چطور در چنین موقعیت ضعیفی چاوز دوباره به فکر صاف کردن جاده برای ماندن در قدرت افتاده است را باید در فضای جنگ سرد مانند موجود جهان جستجو کرد. همین سه چهار روز پیش «مدودف»، رئیس جمهور روسیه میهمان او بود و برای دندان نشان دادن به آمریکا هر دو بر عرشه‌ی کشتی ضد زیر دریائی روسی سوار شدند و عکس یادگاری گرفتند، و به زودی نیز در آنجا مانور دریائی مشترک انجام خواهد گرفت.

به اعتقاد من سردی روابط آمریکا و روسیه که یادآور سال‌های دراز جنگ سرد است، قدرت‌طلبانی چون چاوز را به فکر بهره‌برداری از موقعیت انداخته است، و اگر دولت آینده آمریکا در آینده‌ای نزدیک این غبار را نروبد بعید نمی‌بینم دموکراسی‌های نوپا در کشورهای آمریکای لاتین بار دیگر به دیکتاتوری‌های طرفدار یکی از دو طرف فرو بپاشند و رهبرانشان به جای پایبندی به اراده‌ی مردم خود، به حمایت آمریکا یا روسیه دل ببندند.

November 25, 2008

کس نخارد پشت من...!

دیروز یادداشتی با عنوان «توضیح لازم» برای «رادیو زمانه» ایمیل کردم با این امید که در وبلاگ این رادیو منتشر شود تا پاسخی باشد به پرسش برخی از شنوندگان این رادیو در مورد علت بازپحش ویدئوی کوتاه «درختی فراسوی سکوت» در «سایت زمانه». از آنجا که این یادداشت هنوز منتشر نشده زحمتشان را کم می‌کنم و آن را عینا در همین صفحه‌ی کوچک خودم می‌آورم چرا که از قدیم گفته‌اند: کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من!

[در تاریخ ۲۶ سپتامبر ویدئوی کوتاه «درختی فراسوی سکوت» را در صفحه‌ام در «یوتیوب» گذاشتم به همراه متنی با همان عنوان در وبلاگ شخصی‌ام «از دور بر آتش». درست یک ماه بعد، ایمیلی دریافت کردم از آقای «مهدی جامی»، مدیر وقتِ «ردیو زمانه» که در زیر آن را نقل می‌کنم:
[آقای علامه زاده عزیز: ویدئوی زیبای شما را در باره کلارا و شاملو و لورکا دیدم. دست مریزاد! می خواستم اگر موافق باشید آن را برای انتشار در وبسایت زمانه هم به ما بسپارید. امکان استفاده از یوتیوب به صورت مستقیم نیست و باید اجازه خود شما باشد و نسخه ای از فیلم را از خود شما بگیریم. لطفا می کنید اگر به من خبر دهید که موافق هستید و اینکه در صورت موافقت چطور فیلم را به دست بیاوریم].
 
روز بعد در پاسخ ایشان ایمیل زیر را برایشان فرستادم:
[آقای جامی عزیز : با سلام و تشکر از لطفتان، مسلما از اینکه این فیلم را در وبسایت زمانه بگذارید موافقم تنها خواهشمندم توضیحی بدهید که از سایت من در یوتیوب برداشته شده. من البته نسخه قابل استفاده شما را در اختیارتان قرار خواهم داد.]

و بلافاصله ایمیل زیر را از ایشان دریافت کردم:

[استاد عزیز: از لطف شما ممنون ام و البته تمام کپی رایت آن بدقت نقل و ارجاع خواهد شد.]
دیشب مطلع شدم به لطف دست اندرکاران سایت «رادیو زمانه» مدتی است این ویدئو و نوشته‌ی مرتبط با آن باز نشر شده است. از آنجا که هیچ ذکری از ماخذ آن‌ها به میان نیامده این یادداشت را نوشتم تا به پرسش‌هائی که در این مورد طرح شده پاسخ روشنی داده باشم.]
 

November 23, 2008

ترکیبی گوشنواز از موسیقی کوبا و فلامنکو

دوستداران این صفحه به خوبی از پیله‌ی من به موسیقی کوبا و موسیقی کولی‌های اسپانیا، یعنی موسیقی فلامنکو، آگاهند. بنابراین باید برایشان بسیار آسان باشد تا میزان شعف من را از یافتن یک دی.وی.دی که این دو موسیقی گوشنواز را در ترکیبی خلاق عرضه کرده است دریابند.
دو سه ماه پیش، از گرانادای اسپانیا یک کوله‌پشتی کتاب و فیلم و موسیقی با خود آوردم که به دلیل گرفتاری‌های کاری و سفر، نتوانستم همه را بخوانم، ببینم و بشنوم. دیروز فرصت کردم تا یکی از آن‌ها، یک دی.وی.دی استثنائی با عنوان «سیاه و سفید» را ببینم. به شکلی باور نکردنی گیراست. تنظیم موسیقی کار یکی از پیران نامدار موسیقی پیش از انقلاب کوباست به نام «بِبو بالدِس» که خودش با پیانو خواننده را همراهی می‌کند؛ و خواننده‌ی ترانه‌ها، یکی از جوانان بسیار خوش صدا و با استعداد‌ کولی‌خوان اسپانیاست با نام «دیه‌گو اِل سیگالا».
«بِبو بالدِس» که همین دو سه هفته پیش نودساله شد پس از انقلاب کوبا به مکزیک و سپس به آمریکا و بعدتر به سوئد مهاجرت کرد. او اکنون در مالاگای اسپانیا زندگی می‌کند. همکاری او با «دیه‌گو اِل سیگالا»، فلامنکوخوانِ ساکن مادرید، از سال ۲۰۰۰ آغاز شد که به کنسرت معروف آندو با عنوانِ «اشک‌های سیاه» در سال ۲۰۰۳ انجامید.
«دیه‌گو اِل سیگالا» که باید پنجاه سالی جوانتر از «بِبو بالدِس» باشد پیش از آن همراه با معروف‌ترین رقصندگان فلامنکو برنامه اجرا می‌کرد و بعنوان خواننده‌ای مستقل نامی نداشت. موفقیت جهانی آلبوم «سیاه و سفید» حالا او را به عنوان یک خواننده پرتوان مطرح کرده است.
دوستانی که برنامه رادیوئی من در مورد موسیقی کوبا به نام «دست در دست» را شنیده‌اند باید عنوان ترانه‌ی «اشک‌های سیاه» برایشان آشنا باشد. من در مورد این ترانه‌ی عاشقانه بسیار قدیمی کوبائی در آنجا حرف زده‌ام و بخشی از این ترانه را با صدای جاودانه‌ی ملکه‌ی آواز کوبا «اومارا پورتو اوندو» نیز آورده‌ام. می‌خواستم اجرای «بِبو» و «دیه‌گو» از همین ترانه را، که ترکیبی گوشنواز از موسیقی کوبا و فلامنکوست، در صفحه‌ام در یوتیوب برای شما بگذارم که دیدم شیر پاک‌خورده‌ی دیگری زحمت مرا کم کرده است. بنابراین اگر روی عکس زیر از این دو هنرمند کلیک کنید می‌توانید این ترانه را ببینید و بشنوید. برگردان فارسی ترانه را هم در زیر برایتان می‌آورم تا لذتتان را کامل کنم!

  

با اینکه تو، به فراموشی‌ام سپردی
با اینکه تو، رؤیایم را در هم شکستی
به جای بدگوئیت، با کینه‌ای بجا
در رؤیایم، از ستایش سرشارت می‌کنم.

دردی جانکاه از نداشتنت می‌کشم،
رنجی عمیق از جدائیت.
می گریم بی آنکه بدانی، در زاری‌ام
اشکی سیاه می بارم،
اشکی سیاه، به سیاهی زندگی ام.

Posted by رضا علامه‌زاده at 4:26 PM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

November 12, 2008

دو شمع و صد ضربه چاقو

در آستانه‌ی دهمین سالگرد جنایاتی که به «قتل‌های زنجیره‌ای» موسوم شد، فرصتی دست داد تا در حوالی فرانکفورت دیداری داشته باشم با «پرستو»، دختر هنرمند دو تن از قربانیان این جنایات، زنده‌یادان «داریوش و پروانه فروهر».

    

من قبلا چند عکس از کارهای پرستو دیده بودم ولی این بار وقتی در آتلیه‌ی کوچکش با فرصت بیشتری به نمونه کارهای تصویری‌اش، از طرح و نقش گرفته تا کاغذ دیواری و بادکنک‌هائی که با تصاویری از شکنجه پوشیده شده بود، نگاه کردم دریافتم که با هنرمندی سخت حساس و آشنا به زبان هنر روبرو هستم. در دو سه ساعتی که به سرعت برق گذشت، من سعی کردم فقط گوش باشم و به قصه‌ی غریب او در مورد کشتار پدر و مادرش گوش دهم. هر وقت کمی خسته می‌شد با سئوالی کوتاه دوباره به حرفش می‌آوردم و با رنجی که در صدایش و غمی که در چشمانش، وقت حرف زدن بود، همدرد می‌شدم.
چند کتابچه از کارهای چاپ شده‌اش را به من داد که عموما متاثر از همان حادثه‌ی دردناک بود که به شکل بسیار هنرمندانه‌ای بازتاب یافته بود. هر ضربه‌‌ی چاقو که بر پیکر داریوش و پروانه فرود آورده شده در دست هنرورز پرستو به نقشی ماندنی بدل شده است؛ نقش‌هائی مملو از چاقو، چاقو، چاقو و چاقو.

عازم ایران بود برای سالگرد فاجعه. پرسیدم مراسمی در پیش است، گفت نه، نمی‌گذارند. از صبح مامورین سر کوچه می‌ایستند و اگر کسی به خانه نزدیک شود با کتک هم شده ردش می‌کنند. فقط خودش در خانه خواهد بود و یکی دو فامیل نزدیک که از شب قبل می‌آیند تا در قتلگاه داریوش و پروانه یادشان را گرامی بدارند.
می‌گفت سال پیش، در شب سالگرد، دو تا شمع کوچکِ روشن، از آن‌ها که ما زیر قوری چای می‌گذاریم تا گرم بماند، برده بود و در کوچه جلو در خانه گذاشته بود. چند دقیقه بعد ماموری آمده بود در خانه، و گفته بود دستور آمده تا شمع‌ها را برداریم. خودتان برشان دارید وگرنه خاموششان می‌کنیم.

November 6, 2008

زبانِ «سروانتِس» در «دُن کیخوته»

سه سال پیش به مناسبت چهارصدمین سال انتشار «دُن کیخوته= دن کیشوت»، «انجمن آکادمی‌های زبان اسپانیائی» وابسته به «آکادمی سلطنتی اسپانیا»، معتبرترین مرجع ادبی در زمینه زبان اسپانیائی، چاپ استثنائی تازه‌ای از «دن کیخوته» منتشر کرد که در واقع بازچاپ اولین نسخه‌ی این رمان است که چهارصد سال پیش در مادرید منتشر شده بود، به انضمام پیش‌نویس‌های بسیار مفید، توضیحات روشنگر و ضمیمه‌های بسیار ضروری. این کتاب که نزدیک به هزار و سیصد صفحه دارد منبع اصلی من برای برگردان فارسی این رمان بزرگ است. ببینید «خوزه مانوئل بله‌کوا»، در یکی از ضمیمه‌های همین چاپ تازه، به عنوان «دن کیخوته در تاریخ زبان اسپانیا» در مورد زبان «سروانتس» چه می‌نویسد:
[در مسیر طولانی پیروزی تصنع در ادبیات زبان اسپانیائی در طول قرن شانزدهم، سروانتس آخرین مرحله‌ی آن را نمایندگی می‌کند... همانطور که «منندز پیدال» نوشته« «دن کیخوته» به شکل آخرین دستاورد درخشان، تاج سر همه‌ی آن ایده‌آل‌های منتخب طبیعی است که اشکال بسیار متفاوتی به خود گرفته بودند. این کتاب [که در آغاز قرن هفده منتشر شد] مثل گنبدی است که سقف عمارت سبک قرن شانزده را بسته است... زبان بخش اعظم دن کیخوته زبانی است که از حضور زبان روزمره ریشه گرفته که در شکل گیری سبکی‌اش زبانی ادبی را هم در خود دارد.]
حالا ببینید یکی از نامدارترین مترجمان این کتاب به انگلیسی، یعنی «جان آرمس‌بای» که ترجمه‌اش در سال ۱۸۸۵ در آمد، در مورد زبان «سروانتس» در مقدمه کتابش چه می‌نویسد:
[یکی از کارهائی که در ترجمه «دن کیخوته» نباید بدان اصرار ورزید به کار گرفتن زبانی است که بوی تظاهر بدهد. در واقع این کتاب به یک معنا اعتراضی است علیه همین زبان، و هیچکس بیش از سروانتس از این کار متنفر نبود. به این دلیل من فکر می‌کنم باید جلوی هرگونه وسوسه‌ای برای به کار بردن زبان کهنه یا مهجور را گرفت. وگرنه این کار در نهایت همان تظاهر کردن است که هیچ دلیل و توجیهی برایش وجود ندارد. شاید زبان اسپانیائی در میان زبان‌های اروپائی کمترین تغییر را از قرن هفده تا کنون کرده باشد، و بیشترین بخش کتاب دن کیخوته، و مسلما بهترین فصل‌های آن تفاوت بسیار ناچیزی با زبان روزمره اسپانیائی کنونی دارد، به جز قصه‌هائی که دن کیخوته می‌گوید یا سخن‌سرائی‌هایش. مترجمی که ساده‌ترین زبان روزمره را برای ترجمه کتاب به کار می‌گیرد تقریبا همواره نزدیک‌ترین زبان را با زبان اصلی کتاب خواهد داشت.]

     
ترجمه‌ی خود او که بیش از صد و بیست سال پیش انجام شده هم اکنون نزدیکی‌اش را با زبان روزمره انگلیسی تا حدودی از دست داده است. به نظر می‌رسد مشکل اصلی استاد محمد قاضی که «دن کیشوت» را از متن فرانسه‌ به فارسی برگردانده، این واقعیت بوده باشد که متن فرانسه‌ی انتخاب شده‌ی ایشان که متعلق به سال ۱۸۳۶ است حتی اگر زبان معاصر مترجم فرانسوی را دارا باشد برای زمان آقای قاضی، یعنی بیش از صد و بیست سال بعد از آن، زبان معاصر نبوده است. البته من چون زبان فرانسه نمی‌دانم مطمئن نیستم انتخاب زبانی که در بسیاری موارد ثقیل‌تر از آن است که با روانی داستان در زبان اصلی همخوانی داشته باشد از آنچه گفتم ناشی شده یا انتخاب و سلیقه‌ی خود آقای قاضی بوده است.
حالا ببینید «جان روترفورد»، یکی دیگر از مترجمان انگلیسی این کتاب که ترجمه اش شهرت بسیار دارد، در باره زبانِ سروانتس در مقدمه‌‌ی کتابش چه می‌نویسد:
[برای نوشتن دن کیخوته‌ی انگلیسی، من به این نتیجه رسیدم که باید از نفوذ موذیانه‌ی زبان ادبی قراردادی قرن نوزدهمی و بیستمیِ اکثر نسخه‌های انگلیسی این رمان بزرگ مصون بمانم و انگلیسی مدرن را به کار بگیرم، همان گونه که سروانتس، اسپانیائی زمان خودش را به کار گرفته بود، نه تنها در گفتگوها که در بیان قصه نیز. اگر قرار بود کیخوته و سانچوی من به زبان زنده حرف بزنند می‌بایست زبان روزمره انگلیسی را که آدم‌هائی در سن و موقعیت آندو امروزه صحبت می‌کنند به کار می‌گرفتم، به جز آن جا که «سروانتس» به خاطر طنز، زبانی به کار برده که در همان آغاز قرن هفده هم زبانی مهجور بوده است.]
از او واضح‌تر «ادیت گراسمن»، مترجم نامدار برخی از آثار «گارسیا مارکز»، «ماریو برگاس یوسا» و «کارلوس فوئنتس» که پنج سال پیش یکبار دیگر «دن کیخوته» را به انگلیسی برگرداند و در اثر آن شهرت فراوان‌تری پیدا کرد، در این باره حرف می‌زند. او نیز در مورد معاصر بودن زبان سروانتس این گونه در مقدمه کتابش می‌نویسد:
[کمی پیش از اینکه کار را شروع کنم، یعنی وقتی هنوز داشتم با این پرسش کلنجار می‌رفتم که چه زبانی مناسب‌تر برای ترجمه کتابی است که چهارصد سال پیش نوشته شده، نگرانی‌ام را با «خولیان ریوس»، رمان نویس اسپانیائی، در میان گذاشتم. پاسخ او ساده، عمیق و سخت نجات‌دهنده بود. گفت نگران نباشم، سروانتس مدرن‌ترین نویسنده ما بوده است و تنها کاری که باید بکنم این است که کار او را هم مثل کار دیگران ترجمه کنم – یعنی مثل نویسندگان امروزین که من کارهایشان را به انگلیسی برگردانده‌ام.]
یک تکه هم از یادداشت آخرین مترجمِ تا کنونی این رمان به هلندی، «باربر فان دِ پُل»، که ترجمه‌اش در طول هشت سالی که از انتشارش می‌گذرد هشت بار تجدید چاپ شده، نقل و سخن را کوتاه می‌کنم:
[مبارزه‌ی گاه ناامیدانه‌ی من برای یافتن یک زبان نه چندان نابهنگام را می‌توان در تلاشم برای دور نگاه داشتنِ نفوذ زبان فرانسوی بعد از ناپلئون از زبان هلندی این کتاب دید... آرزوی قلبی‌ام این بود که بگذارم نامِ «کیخوته» «کیخوته» بماند و آن را با دیکته‌ی هلندی [برآمده از تلفظ فرانسه] ننویسم چون منطقی نداشت جز اینکه در فرهنگ لغت هلندی بدانگونه ثبت شده است ولی به خاطر احساس ضرورت از آن دست کشیدم... ترجمه کردن جنگیدن است علیه زیاده‌روی در سازشکاری.]
این یادداشت‌ها را آوردم تا نه تنها شما، خوانندگان احتمالی ترجمه‌ی من، بلکه خودم را نیز قانع کنم که برگزیدن زبان امروز فارسی برای ترجمه‌ی کار سترگ «سروانتس» امری آگاهانه، لازم و درست است. و نیز به خودم جرات بدهم و بی‌توجه به «احساس ضرورت» با تغییر نام «دن کیخوته»، این نجیب‌زاده‌ی شریف مالیخولیائی، سازش نکنم چرا که برای برگردان فارسی آن نه از کسی یا جائی دستمزدی می‌گیرم، و نه برای انتشارش در آینده‌ نگران موافقت ناشری هستم.

Posted by رضا علامه‌زاده at 5:49 PM | از کتاب و قصه و شعر |

October 30, 2008

بر سر آنم که گر ز دست برآید...

بازگشتم از تدریس در انگلستان همزمان شد با سالروز شصت و پنجمین سال تولدم، سنی که به شکل رسمی پایان فعالیت شغلی انسان، و به شکل غیررسمی آغاز پایان فعالیت اجتماعی او شناخته می‌شود. دریافت اولین چندرِغاز ماهانه‌ی بازنشستگی، بی‌آنکه برای به دست آوردنش زحمت کشیده باشی، بیشتر به حق السکوت می‌ماند تا باز پرداخت آنچه از پیش برای این روزها پس انداز کرده‌ای!
روز آخر تدریسم، دانشجوئی کارتی در پاکتی در بسته به من داد که رویش نوشته بود تا روز تولدم بازش نکنم. بازش که کردم تصویری دیدم از «استیو مک کوتین» سوار بر یک موتورسیکلت که زیرش نقل قولی از او آمده بود: «زندگی مسابقه است. آنچه قبل و بعد از آن می‌آید تنها انتظار است!»
روی کیک جشن تولدم هم، که «فرناز» با حضور تنی چند از دوستان نزدیکم در خانه‌ خودش تدارک دیده بود، دو موتور کوچک اسباب بازی مانند قرار داشت. ظاهرا شیرینی فروش فکر کرده بود که کیک را برای جشن تولد یک پسربچه‌ی پنج شش ساله می‌خواهند! خود من هم داشتم فکر می‌کردم کاش هنوز کودک بودم که چشمم به کادوی نامنتظری افتاد که خالقش خودِ فرناز بود: یک نقاشی از چهره‌ی مردی شصت و پنجساله
که با قلم موی عشق کشیده شده بود.

از حاشیه‌روی که بگذریم، من از مدت‌ها پیش در فکر این بودم که به بازنشستگی‌ام نه به عنوان پایان چیزی، که به عنوان آغاز چیزی تازه نگاه کنم. دستکم یکی دو سال است که وسوسه شده‌ام که «گر ز دست برآید، دست به کاری زنم که غصه سر آید». و این وسوسه چیزی نیست جز آستین بالا زدنِ سه چهار ساله برای ترجمه رمانِ رمان‌های جهان، «دن کیخوته» اثر جاوادانه‌ی «سروانتس»، مستقیما از زبان اصلی به فارسی؛ رمانی که ترجمه شیوائی از زبان فرانسه‌ با عنوان «دن کیشوت» به همت مترجم فقیدِ عالیقدر، محمد قاضی، سالیان سال است که زینت‌بخش کتابخانه‌های اهل ادب هموطنانم است.

     
ترجمه مجدد از آثار کلاسیک که امری بسیار طبیعی و ضروری در فرهنگ‌های پویای زمانه است متاسفانه در ایران به دلایلی که در اینجا فرصت برشمردنشان نیست کاری گاهی عبث، و گاهی حتی ناسپاسی به مترجم قبلی تلقی می‌شود. در حالیکه همین کتاب که جلد اولش در مادرید به سال ۱۶۰۵ منتشر شد و هفت سال بعد اولین نسخه انگلیسی‌اش با ترجمه «تاماس شلتون» درآمد، در طول این چهارصد سال تا کنون ده‌ها ترجمه دیگر از این کتاب به انگلیسی در آمده که آخرینش ترجمه «ادیث گروسمن» است که در سال ۲۰۰۳ یعنی فقط پنج سال پیش، منتشر شده است.
ترجمه فرانسه «دن کیشوت» نیز برای اولین بار در سال‌های ۱۶۱۴ و ۱۶۱۸ (اولی برای جلد اول و دومی برای جلد دوم) توسط دو مترجم فرانسوی «سزار اودن» و «فرانسوا دوروسه» منتشر شد و اگر تعداد مترجمان فرانسوی این اثر از قرن هفده تا کنون بیش از مترجمان انگلیسی آن نباشد مسلما کمتر نیست.
به زبان فارسی اما، جز ترجمه‌ی شیوای محمد قاضی که آن هم از زبان اصلی صورت نگرفته است هیچ ترجمه دیگری از این اثر که مادر رمان به معنای امروزی آن در تاریخ ادبیات جهان محسوب می‌شود، در دسترس نیست. این مختصر توضیح را دادم تا هم جائی برای تردید نسبت به احترامم به استاد برجسته‌ای همچون محمد قاضی نگذاشته باشم و هم خودم را به این کار خطیر که بی‌شک چند سالی از وقتم را می‌باید وقفش کنم ملتزم کرده باشم.
حرفی هم دارم در مورد نحوه‌ی ورود نام‌های خاص خارجی به زبان فارسی که از هیچ قاعده‌ای تبعیت نمی‌کند جز قاعده‌ی هر کس اول گفت! این هم بحثش در این مختصر نمی‌گنجد فقط اشاره می‌‌کنم به این که چون حرف «خ» در الفبای انگلیسی وجود ندارد و در نتیجه به راحتی تلفظ نمی‌شود عنوان اصلی رمان که نام خاص یک آدم است در ترجمه انگلیسی از «دن کیخوته» به «دن کای‌زوت» تغییر یافته، و درست به همین دلیل در فرانسه هم به «دن کیشوت» مبدل شده،. ولی ما که در الفبای‌مان حرف «خ» وجود دارد چه مشکلی با نام واقعی این پهلوان کهنسالِ خوش طینت داریم؟ یا با تلفظ نام آن همراهِ ساده‌دل دوست داشتنیش که «سانچو پانزا» باشد چه مشکلی داریم که مثل فرانسوی‌ها باید «سانکو» صدایش کنیم!؟

October 25, 2008

«Baby H. P.»

چندی پیش قصه‌ای کوتاه از «خوان خوزه آره‌اولا» نویسنده‌ی فقید مکزیکی برایتان به فارسی برگردانده و در این صفحه گذاشتم با عنوان «سوزنبان» که بسیار مورد توجه قرار گرفت. قصه بسیار کوتاهی که عنوانش به انگلیسی است -گرچه من آن را از زبان اصلی ترجمه کرده‌ام- اثر دیگری است از همین نویسنده که به وضوح سبک بسیار ویژه او را نشان می‌دهد؛ سبکی که در طنز تلخ اجتماعی ریشه دارد.

  

[سرکارِ خانمِ خانه‌دار! نیروی زندگیِ کودکانتان را به نیروی محرکه تبدیل کنید. هم اکنون دستگاه فوق‌العاده‌ی «Baby H. P.» برای فروش عرضه شده، دستگاهی که در اقتصاد خانواده انقلاب خواهد کرد.
«Baby H. P.» از فلزی مقاوم و سبک ساخته شده که به شکل کاملا قابل تنظیمی از طریق کمربندهای راحت، گردنبند، انگشتر و گیره‌ی سر به اندام ظریف بچه‌ها متصل خواهد شد. انشعابات اضافه شده به این دستگاه هرگونه حرکت کودک را دریافت کرده و آن را در بطری کوچکی به نام «لی‌دِن» که می‌تواند بسته به نیاز روی شانه یا سینه کودک نصب شود ذخیره می‌کند (بطری لی‌دِن یک انقباض کننده‌ی الکتریکی است به شکل بطری یا جامِ شیشه‌ای). وقتی بطری پُر شود یک عقربه‌ آن را نشان می‌دهد. آنوقت شما، سرکار خانم، باید آن را جدا کرده و به یک ظرف مخصوص متصل کنید تا به طور اتوماتیک تخلیه شود. این ظرف می‌تواند در هر گوشه از خانه آویزان شود و جایگزینی باشد از منبع برقی آماده برای هر وقت که به روشنائی یا گرما نیاز بیافتد، و نیز برای راه انداختن وسائلی که امروزه، و برای همیشه، خانه‌ها را درنوردیده‌اند.
از امروز به بعد شما به جنب و جوش آزار دهنده‌ی فرزندانتان به چشم دیگری نگاه خواهید کرد. و دیگر تحملتان را به خاطر وول خوردن‌های اعصاب خرد کن‌شان از دست نمی‌دهید چرا که می‌دانید همین سرچشمه‌ی سخاوتمندی از انرژی است. دست و پا زدن‌های بیست و چهار ساعته‌ی یک نوزاد شیرخواره به همت «Baby H. P.» به پمپ کردن آب برای چندین ثانیه‌، و یا به پخش پانزده دقیقه موسیقی از رادیو تبدیل خواهد شد.
خانواده‌های پر جمعیت با نصب یک «Baby H. P.» به هر عضو خانواده می‌توانند به تمامی نیازهای برقی‌شان پاسخ دهند و با یک قرارداد کوچک و سودآور می‌توانند کمی از برق اضافه‌شان را به همسایه‌ها منتقل کنند. در مجتمع‌های عظیم ساختمانی، با جمع‌آوری تمام ذخیره‌های خانوادگی، به خوبی می‌توان بر کمبود سرویس برق عمومی غلبه کرد. 
«Baby H. P.» هیچگونه عارضه‌ی جسمی و روحی برای کودکان ندارد زیرا نه حرکات آن‌ها را محدود و نه منحرف می‌کند. بعکس، برخی از پزشکان بر این باورند که در رشد هارمونیک اندام آن‌ها اثر مثبت دارد. و تا آنجا که یه روان آن‌ها مربوط می‌شود، می‌توان با دادن جوائزی کوچک به بچه‌ها وقتی بیش از معمول انرژی تولید می‌کنند بلندپروازی فردی آن‌‌ها را تحریک کرد. برای این منظور پیشنهاد می‌شود به آن‌ها شکلات‌های شکری داده شود چون انرژی‌شان را با درصدی بیشتر به آن‌ها برمی‌گرداند.در ضمن هرچه کالری بیشتری به غذای کودکان افزوده شود کیلووات بیشتری در کنتور برق صرفه‌جوئی خواهند کرد.
کودکان می‌باید روز و شب دستگاه «H. P.» را به تن داشته باشند. لازم است همواره آن را به خود به مدرسه ببرند تا ساعات ارزشمند تفریح را از دست ندهند، ساعاتی که با انرژی سرشار انباشت شده بازمی‌گردند.
شایعاتی در این مورد که برخی از بچه‌ها در اثر برق گرفتگی از برقی که خودشان تولید کرده بودند مرده‌اند به کلی بی‌پایه است. به همین گونه می‌توان گفت نگرانی خرافات‌گونه از اینکه کودکانِ دارای «Baby H. P.»
 جاذب  اشعه و صاعقه‌اند بی‌معناست. هیچ حادثه‌ای از این دست امکان اتفاق ندارد، بویژه اگر به توضیحاتی که در ذیل این نامه و در دفترچه‌های راهنما که به همراه هر دستگاه داده می‌شود، توجه مبذول دارید.
«Baby H. P.» در فروشگاه‌های مهم در اندازه‌ها، مدل‌ها و قیمت‌های مختلف در معرض فروش است. دستگاهی است مدرن، با دوام و قابل اعتماد، که تمامی اجزاء آن قابل تجدید است و دارای ضمانت از کارخانه‌ی «جی. پی. منسفیلد و پسران» در آتلانتا می‌باشد.]
□□□

 

Posted by رضا علامه‌زاده at 9:22 PM | از کتاب و قصه و شعر |

October 24, 2008

سینمای ایده‌آل و سینماگر ایده‌آل‌تر!

من خودم تا حالا نام «فرج الله سلحشورنیا» را نشینده بودم اما دوستی نوشته‌ی ایشان را با عنوان «سینمای ایده‌ال» برایم فرستاد و من را با این پدیده‌ی سینمای وطنی آشنا کرد. او که همین حالا مشغول کارگردانی یک سریال چهل قسمته‌ی تلویزیونی با عنوان «یوسف پیامبر» است پرونده‌ هنریش با بازیگری در فیلم‌هائی مثل «توبه نصوح» مخملباف آغاز می‌شود ولی بر خلاف او نه تنها در طول بیست سال گذشته خانه‌ی مغزش را گردگیری نکرده بلکه با ساختن فیلم‌های «ایده‌آل» بر قطر غبار آن افزوده است.

      

سلحشور در یک دستورالعمل که سی بند دارد «سینمای ایده‌آل مذهبی» را تعریف و تشریح می‌کند که من برای تفریح شما چهار بند از آن را در اینجا می‌آورم:
«یک: سناریو باید توسط گروهی متشکل ار مشاوران مذهبی و تکنیکی و شورای نقد و بررسی و گروه تحقیق نوشته شود. نگارش سناریوی مذهبی توسط یک نفر ، سبک شمردن و بها ندادن به اسلام است .
دو: سناریو باید از روی قرآن و روایات معصومین نوشته شود آنهم توسط نویسنده ای اسلام شناس و عامل به اسلام. اعمال نظرات شخصی در سناریوی مذهبی بدعت و گناه است.
ده: برگزاری نماز جماعت و داشتن روحانی و نماز اول وقت از واجبات و مایۀ دمیدن روحیۀ مذهبی در گروه و جلب عنایات الهی است.
یازده: خواندن قرآن و دعا در آغاز فیلمبرداری و داشتن وضو تأثیر بسیاری در ایجاد فضاهای سالم و مذهبی دارد. و در روحیۀ گروه و ایجاد فضای سالم مؤثر می باشد.»

Posted by رضا علامه‌زاده at 9:45 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

October 14, 2008

«همه‌ی خانواده‌های خوشبخت»

رمان خوان‌های ایرانی بی‌تردید با نام «کارلوس فوئنتس» آشنایند چرا که تا آنجا که من می‌دانم چند اثر از این نویسنده‌ی بسیار نامدار مکزیکی به همت «عبدالله کوثری» به فارسی برگردانده و در ایران منتشر شده است. اولین اثر مطرح او با عنوان «آئورا» که نام او را در جهانِ ادبیات پر آوازه کرد چهل و شش سال پیش منتشر شد، و آخرین کاری که تا کنون منتشر کرده است دو سال پیش به زبان اصلی، و همین چند ماه پیش به انگلیسی در آمد. عنوان این کار اخیر به زبان اصلی «همه‌ی خانواده‌های خوشبخت» است که مترجم انگلیسی آن را «خانواده‌های خوشبخت» ترجمه کرده است.

     
این کتاب که نزدیک به چهارصد صفحه دارد مجموعه‌ای است از ۱۶ داستان مستقل که تنها ارتباطشان با هم، عشق و ناکامی و مشکل ارتباط میان اعضاء خانواده در جامعه معاصر مکزیک است. کتاب با نقل قولی از رمان «آنا کارنینا»‌ی «لئو تولستوی» آغاز می‌شود که می‌گوید: «همه‌ی خانواده‌های خوشبخت مثل همند، اما هر خانواده ناخوشبختی، ناخوشبختی‌اش با دیگری فرق می‌کند.»
نویسنده، شاید برای ایجاد هماهنگیِ بیشتر میان این داستان‌های مستقل، در فاصله‌ی هر داستان با داستان بعدی قطعه‌ای افزوده است که آن را همسرائی نامیده است. این همسرائی‌ها که بلندترینش شش صفحه و کوتاه‌ترینش تنها یک خط است گاهی به شعر می‌ماند، گاهی به لالائی؛ گاهی به مویه‌های یک مادر، گاهی به گلایه‌های یک معتاد... و هر کدام به زبانی برخاسته از دلِ شخصیت‌ها.
داستان‌ها هم از نظر سبک نوشتاری هیچکدام (البته در هشت داستان اول، چون هنوز در نیمه‌راهِ خواندنِ این کتاب هستم) همانند نیستند. سبک نگارش هر کدام متناسب به محتوای قصه تغییر می‌کند. برخی از این هشت قصه‌ای که تا کنون خوانده‌ام چنان برایم جذاب بوده‌اند که تردید ندارم دستکم یکی از آن‌ها را، که از هر نظر یگانه می‌دانم، در اولین فرصت برای علاقمندانِ به این صفحه، به فارسی بر خواهم گرداند.
منابع، حتی به زبان فارسی، برای شناخت «کارلوس فوئنتس» فراوان است، لذا از معرفی بیشتر او در می‌گذرم. فقط این احساس را دارم که اگر زندگی او، که اکنون هشتاد ساله است و تا کنون جوائز ادبی فراوانی از جمله جایزه «سروانتس» را برده است، دوام بیاورد تا دریافت جایزه نوبلِ ادبیات فاصله زیادی ندارد.

Posted by رضا علامه‌زاده at 2:16 PM | از کتاب و قصه و شعر |

October 6, 2008

«زندگیِ تازه»

درکنار درس و بحث و فحصِ روزانه با دانشجویانم در «لیدز» این فرصت را یافتم تا ترجمه انگلیسی‌ رمان «زندگیِ تازه» نوشته‌ی «اورهان پاموک» را بخوانم. کشش غریبی داشت؛ گاهی به خاطر ساختار پلیسی‌وار رمان که خیلی به من نمی‌چسبید، و گاهی به خاطر پیشگوئی‌های عجیبی که سخت به دلم می‌نشست؛ انگار داشت مسئله‌ی همین امروز کشورهای خاورمیانه را طرح می‌کرد در حالیکه اولین چاپ آن به زبان اصلی، چهارده سال پیش (۱۹۹۴) در ترکیه منتشر شده است، یعنی هفت سال پیش از انفجار برج‌های دوگانه در نیویورک. ببینید در صفحه ۱۰۷ چه نوشته است:

«به خودم گفتم، بمب هم مثل تصادف، یک سراب است؛ هیچوقت نمی‌دانی چه وقت ظاهر می‌شود. ما، بازندگان بیچاره، معلوم بود در قماری که تاریخ نامیده می‌شود بازنده‌ایم؛ ما حالا به حدی تنزل کرده‌ایم که تا قرن‌های آینده همدیگر را با بمب می‌کشیم، با این امید که قانع شویم برنده‌ایم و مزه پیروزی را بچشیم؛ روح و جسممان را با بمب‌هائی که در وسائل خانه، در مجلدات قرآن، در جعبه‌های شکلاتی که با عشق به خدا، به تاریخ و به دنیا ساخته شده‌اند جاسازی کرده‌ایم، منفجر می‌کنیم و به عرش اعلا می‌فرستیم.»

 

من قبلا در مورد دو کتاب دیگر اورهان پاموک در این صفحه مطلب نوشته‌ام؛ یکی در مورد رمان بسیار خواندنیش «برف» و یکی هم در مورد کتاب «استانبول» که بی‌آنکه رمان باشد ساختاری قصه‌وار دارد. مشغله ذهنی پاموک در «زندگی تازه» که در شمار رمان‌های اولیه‌ی اوست همان است که در نوشته های قبلی به آن اشاره کرده‌ام؛ مسئله‌ی برخورد غرب و شرق در جامعه‌ای عقب‌مانده. منتها در این رمان گاهی ساختار پیچیده‌ی پلیسی‌وار آن بر تخیل سرشار او در بیان هنرمندانه‌ی این مشکل اجتماعی سایه می‌افکند. اگر این سایه را کنار بزنیم به فرازهائی بسیار زیبا می‌رسیم؛ مثل فرازی که در زیر برایتان به فارسی برمی‌گردانمش با این مقدمه که راویِ داستان دارد از وسائل و ابزاری که در یک نمایشگاه عرضه شده‌اند حرف می‌زند:

«یک ساعت بزرگ کوکی دیدم که به مشکل اذان برای دعوت به نماز پاسخ می‌داد، یعنی این مشکل که آیا اذان باید از بلندگو پخش شود یا توسط یک موذن با قدرت نفسش از مناره بیرون بزند. این ساعت به شکل اتوماتیک مسئله غرب‌گرائی در مقابلِ اسلام‌گرائی را از طریق یک وسیله‌ی مدرن حل می‌کرد: به جای اینکه مثل معمول دوتا گنجشک از دریچه ساعت در بیایند دو عروسک دیگر به کار گرفته شده بودند، یکی یک امام کوچولو که سر ساعتِ نماز خواندن از دریچه پائینی در می‌آمد و سه بار الله اکبر می‌گفت، و دیگری یک آقای کراواتی ریش تراشیده کوچولو که سر هر ساعت از دریچه بالائی در می‌آمد و می‌گفت خوشبختی یعنی ترک بودن، ترک، ترک.» [ص ۸۸]

نه! این کتاب سیصد صفحهای تنها درگیر این مسئله که گفتم نیست. درگیرِ مسائلی ورای این نیز هست؛ درگیرِ متافیزیک، حوادثی که در زندگی انسان نقش تعیین کننده دارند بی‌آنکه آدم برایشان برنامه‌ریزی کرده باشد؛ درگیر زندگی، مرگ، و عشق (و گاهی چقدر سطحی به این پرسش‌های ابدی انسان‌ها پاسخ می‌دهد! اورهان پاموک تنها ۴۰ سال داشت وقتی این رمان را نوشت.)

آنچه کسی مثل من را که نه تنها تعلیق‌های پلیسی در یک رمان برایش کششی ندارد بلکه حوصله‌اش را هم سر می‌برد به دنبال کردن پیگیرانه این رمان کشاند طنزِ به کار گرفته شده در سطر سطر این رمان بود. پاموک این طنز را تا حدی دنبال می‌کند که گاهی از سربسر گذاشتن با قهرمان بسیار جدی کتابش در جدی‌ترین لحظات زندگیش ابا ندارد و حتی گاهی با خودش به عنوان خالق اثر:

«بنابراین، ای خواننده، نه به کاراکتری مثل من اعتماد کن که آنقدر هم که فکر می‌کنی حساس نیست، و نه به رنج و خشونت این داستان که دارم برایت تعریف می‌کنم؛ اما قبول کن که دنیا دنیائی بی‌رحم است. علاوه بر این، این بازیچه‌ی من در آوردی که رمان نامیده می‌شود و بزرگترین دستآورد فرهنگ غرب است، هیچ ارتباطی با فرهنگ ما ندارد. این که خواننده در صدای من در این صفحات خام‌دستی می‌بیند فقط به این خاطر نیست که من از جائی پر از خشونت حرف می‌زنم که با کتاب‌ها آلوده، و با افکار تندروانه خفیف شده است، بلکه بیشتر به این خاطر است که من خودم هنوز به درستی دستم نیامده با این بازیچه غریبه چگونه بازی کنم.» [ص ۲۴۳]

جالب است که او با این اعتراف، هم پاسخِ من، که گاهی از تصنعی بودن بیش از اندازه ماجراها در این رمان عصبی می‌شدم، و هم پاسخ نقدنویسِ نشریه‌ی ادبی بسیار معتبر «نیو استیتمن» را یکجا داده است که نظر دوپهلویش در پشت جلد همین چاپی که من خواندنش را تمام کرده‌ام آمده است:

«روان، طفره‌زن، به شدت وسوسه‌انگیز و نیش‌دار. انگار بورخس یکی از داستان‌های موجزش را به اندازه یک رمان کش داده باشد. من هرگز کاری از این خام‌دستانه‌تر نخوانده‌ام. همه باید اورهان پاموک را بخوانند.» 

Posted by رضا علامه‌زاده at 5:08 PM | از کتاب و قصه و شعر |

September 26, 2008

«درختی فراسوی سکوت»

همزمان با تدارک سفر به انگلستان، کارِ تدوین ویدئوئی را که ماه پیش در خانه‌ی «فدریکو گارسیا لورکا» گرفته بودم به پایان بردم و با عنوان «درختی فراسوی سکوت» در صفحه‌ام در یوتیوب گذاشتمش. «درختی فراسوی سکوت» در اصل عنوان شعر بسیار بلندی است از «کلارا خانز» که آن را در گردهمائی شاعران در شهر «برمن» آلمان سروده و به «مارتین موی»، مدیر سابق «جشنواره جهانی شعر رتردام» و «احمد شاملو» تقدیم کرده است. در این ویدئو که حدود هفت دقیقه بیشتر نیست فرازهائی کوتاه از این شعر بلند را آورده‌ام با زیرنویس فارسی که از ترجمه‌ی «محسن عمادی» برگرفته‌ام. فرازهائی کوتاه از ترجمه شاملو با صدای خودش از شعری از گارسیا لورکا را هم (البته با زیرنویس اسپانیائی برای اسپانیائی زبانان) در این ویدئو آورده‌ام. گمان نمی‌کنم رابطه‌ی شعری میان این سه تن نیاز به توضیح داشته باشد. بنابراین اگر دل و دماغش را دارید بیائید با کلیک روی عکس زیر این کار کوتاه را ببینید

Posted by رضا علامه‌زاده at 9:13 AM | از کتاب و قصه و شعر |

September 12, 2008

«زامبرا»

«زامبرا» در زبان اسپانیائی نام قایقی است که قدیم‌ها عرب‌ها می‌راندند، و در حالتی مجازی به معنای هیاهو و شورش نیز هست. اما همین لغت در زبان کولی‌های اندلس، نوعی ترانه‌خوانیِ همراه با رقص است که ظاهرا ربطی به معنای مجازی آن ندارد ولی اگر برگردان فارسی ترانه‌ای را با همین نام (که در زیر برایتان می‌آورم) بخوانید، و بعد هم به ویدئو کلیپ آن در یوتیوپ (که در زیرتر برایتان می‌آورم) نگاه کنید می‌بیند که خیلی هم اسم «زامبرا» برای چنین ترانه- رقص‌هائی بی‌مسما نیست.
ولی قبل از همه باید کمی در مورد خواننده‌ی این ترانه، که برای اولین بار است در باره‌اش حرف می‌زنم، بنویسم تا بدانید با چه کسی طرفید. «استریا مورنته» که بیست و هشت ساله و اهل گراناداست، جدا از شهرت خودش به عنوان خواننده فلامنکو، از سه سوی دیگر هم شهره است: پدرش «انریکه مورنته» یک فلامنکوخوان بسیار نامدار است که همچنان می‌خواند؛ مادرش «اُرورا کاربونل» در جوانی رقاصه‌ی نامداری بود؛ و بالاخره شوهرش، «خاویر کونته» از گاوبازان معروف اندلس است.
یکی از محبوب‌ترین ترانه‌های من از آخرین آلبوم «لاماری چامبائو»، که قبلا از او بسیار نوشته ام، ترانه‌ای است با نام «خوب و بد» که به همراه «استریا مورنته» به صورت دوصدائی اجرا کرده است (فایل صوتی این ترانه‌ی شنیدنی را همین‌جا برایتان می‌گذارم  با این توضیح که ترانه با صدای «چامبائو» شروع می‌شود و پس از دو دقیقه، «استریا مورنته» آن را ادامه می‌دهد. تفاوت تحریرها بسیار آشکار است.)

 
[فایل صوتیِ ترانه‌ی خوب و بد]

تا ترانه بیشتر به دلتان بنشیند فرازی از آن را به فارسی برمی‌گردانم:
[زندگی‌ام را با اندیشیدن می‌گذرانم،
اندیشیدن به خوب  و به بد.
ذهنم غمگین است،
احساس غریبی می‌کنم،
بدنم می‌پژمرد،
و روحم این همه را می‌فهمد.
به دنیا نگاه می‌کنم،
با دروغ‌هائی از دهان‌های دیگر،
دهان‌های بخیل که دروغ می‌گویند،
با واژه‌هائی چنین بی‌معنا،
که از ذهنم می‌گذرند.]
فکر می‌کنم به اندازه کافی زمینه‌چینی کردم تا به ترانه‌ی «زامبرا» با صدا و اجرای «استریا مورنته» برسم. این ترانه از آن دست ترانه‌های فلامنکوست که با زبانی ساده از زندگی روزمره حرف می‌زند؛ و در اینجا از موقعیت زن در جامعه کولی‌ها، که مثل هر جامعه‌ی عقب مانده‌ای مردسالار است:
[از پنجره کنار بکش وگرنه آه می‌کشم
آهِ من از آتش است، و می‌سوزاندت.
از جان من چه می‌خواهی، چه می‌خواهی؟
حتی آبی را که می‌نوشم باید از تو تمنا کنم!
مادرم یک درخت گلابی داشت که وقتی آبیاریش می‌کرد
میوه‌ی عشق می‌داد.
حتی اگر مرگ فرصت دهد، و بسراغم نیاید
این همه دروغ قلبم را پاره خواهد کرد.
از پنجره کنار بکش وگرنه آه می‌کشم
آهِ من از آتش است، و می‌سوزاندت.]

[اجرای زامبرا از استریا مورنته]

Posted by رضا علامه‌زاده at 4:36 PM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

September 8, 2008

مهمان در راه


زنگ خانه‌ی من معمولا غیرمنتظره زده نمی‌شود، مگر درست موقع شام خوردن، که آن هم دیگر برایم غیر منتظره نیست. قبل از اینکه در را باز کنم دو سه تا پول سیاه برمی‌دارم چون می‌دانم یکی ار همسایه‌های خیّر آمده است برای حمایت از مبتلایان بیماری قلبی، یا کمک به زلزله‌زدگان این یا آن کشور دوردست، اعانه جمع کند. لبخندی رد و بدل می‌کنیم و پول خُرد ناچیزم را می‌ریزم توی سوراخ قلّکش، و تمام.
اما این روزها زنگ خانه من خیلی بی‌هوا به صدا در می‌آید. دارم پای تلفن با کسی جر و بحث می‌کنم که کسی زنگ در را می‌زند. « معذرت می‌خوام، گوشی دستت باشه، زنگ زدن.» در را که باز می‌کنم یک مرد کراواتی و موقر با کیفی زیر بغل، یا خانمی شیک و خوش سر و پُز، منتظرم است.
بار اول، مطمئن بودم این مهمان ناخوانده عوضی آمده است. با اشاره به تلفن که هنوز درِ گوشم بود سرم را به علامت پرسش تکان دادم. ولی عوضی نیامده بود با خود من کار داشت. اسم و رسمم را می‌دانست و می‌خواست بیاید بنشیند چند کلام با من حرف بزند. آمد تو، و من صحبت تلفنی‌ام را درز گرفتم ببینم چه می‌خواهد بگوید. ف که گفت رفتم فرحزاد!
هر بار یک آدم دیگر می‌آید. یکیشان زن است یکیشان مرد، یکیشان جوان است یکیشان پیر. یکیشان انگلیسی هم حرف می‌زند و یکیشان فقط هلندی حرف می‌زند. همه مال یک شرکت نیستند بلکه مال شرکت‌های رقیب همدیگر هستند ولی شیوه مقدمه‌چینی و سر صحبت باز کردنشان عین همدیگر است. هدفشان هم عین همدیگر است.
«بیست و هفت اکتبر آینده شما به سلامتی ۶۵ ساله می‌شوید، نه؟»
«بله، ولی یادتان باشد که من پانزده سال است که با شرکت دیگری قرارداد کفن و دفن دارم و دلیلی نمی‌بینم آن را فسخ کنم و با شرکت شما قرارداد ببندم.» از این که حرف آخر را اول زده‌ام کمی جهت یابی‌اش را از دست می‌دهد ولی زود سر نخ را پیدا می‌کند:
«اگر قراردادتان را بیاورید و با قرارداد پیشنهادی من مقایسه کنید به اندازه کافی دلیل پیدا خواهید کرد.»
من البته قراردادم را نمی‌آورم، و به قرار داد او که دو دستی به سویم دراز شده است هم نگاه نمی‌کنم، ولی این باعث نمی‌شود طرف، مزایای قرارداد خودشان را برنشمرد: «شما می‌توانید در بخش مختص مسلمانان در گورستان مورد نظرتان دفن شوید؛ شما می‌توانید در پایان مراسم تشییع جنازه‌تان از بازماندگانتان به جای قهوه با چای پذیرائی کنید...»
باقی مزایا را در حالیکه تقریبا با فشار دارم از در بیرونش می‌کنم با سرعت برمی‌شمرد و می‌رود.
ادامه‌ی مطلب «مهمان در راه»
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:32 PM | از کتاب و قصه و شعر |

August 25, 2008

سه روز در حال و هوای فدریکو گارسیا لورکا

از یک هفته اقامتم در اسپانیا سه روزش را در آندلس میهمان جشنواره‌ای بودم به نام «شعر در لاورِل» که هر ساله از طرف شهرداری گرانادا در کاخکی به نام لاورِل، که نام درختی است که ما به آن «برگِ بو» می‌گوئیم، برگزار می‌شود و شاعرانی را از این سو و آن سوی دنیای اسپانیائی زبان گرد هم می‌آورد تا شب های شعر برگزار کنند و شهر زادگاهی فدریکو گارسیا لورکا را با عصاره‌ی شعرشان معطر کنند. حالا من که نه شاعرم و نه اسپانیائی زبان در میان میهمانانی که از کلمبیا و مکزیک و آرژانتین، و البته از استان‌های مختلف اسپانیا نیز هم، دعوت شده بودند چه می‌کردم، بماند!

میهمان شهرداری بودن محسناتی دارد باور نکردنی. منظورم هتل و پذیرائی و از این جور چیزها نیست، که به واقع سنگ تمام گذاشته بودند بلکه منظورم این است که در این سه روز هر درِ بسته‌ای در گرانادا به سادگی به رویم باز می‌شد. اول این که می‌خواستم از خانه‌ی گارسیا لورکا که در دهکده‌ای با نام «فوئنته باکه‌روس»، در پنجاه شصت کیلومتری گرانادا واقع است دیدن کنم و ویدئو بگیرم. خانه که موزه نیز نامیده می‌شود تابستان‌ها بسته است ولی با یک تلفن از سوی شهرداری، پلیس دهکده در را به روی من و «کلارا خانِزا»، شاعر نامدار اسپانیائی، باز کرد و من نه فقط از گوشه و کنار این خانه‌ی زیبای روستائی ویدئو گرفتم بلکه از کلارا در همین خانه در حال خواندن شعری که برای احمد شاملو سروده بود هم تصویربرداری کردم (یادتان هست که ما ایرانی‌ها بیش از همه لورکا را از طریق ترجمه‌های شاملو شناختیم). اگر به خاطر کار و بارم، از پس فردا برای دو هفته مجددا به سفر نمی‌رفتم این فیلم را تدوین می‌کردم و برایتان همین جا می‌گذاشتم ولی حالا لطفا به دیدن همین چند عکس از خانه لورکا قناعت کنید!

    

دومین محبت شهرداری گرانادا به من، که از اولی هم برایم مهم‌تر بود، این بود که بلیت دیدن نمایش فلامنکوی «چکامه کولی» را در اختیارم گذاشت که بلیت تمام اجراهای شانزده باره‌اش از مدت‌ها قبل فروش رفته بود. این نمایش که به صورت فلامنکو- باله در سالنی روباز در قصر معروف «الحمراء» به ظرفیت دوهزار نفر توسط معروفترین صحنه‌پردازان، رقصندگان، نوازندگان و آوازه‌خوانان فلامنکو اجرا می‌شد، بر مبنای اثری به همین نام از فدریکو گارسیا لورکا ساخته شده است که فقط می‌توانم بگویم عظیم‌ترین، گیراترین و هیجان انگیزترین اثری بود که من در عمرم بر صحنه‌ای دیده‌ام. از این اجرا فیلم نمی‌شد گرفت ولی عکس‌هائی از بروشورش وجود دارد که نشانتان می‌ دهم. فردای آن شب به دنبال کتاب «چکامه کولی» لورکا گشتم و یافتمش. کتاب کوچکی است که اگر فرصتی بیابم دستکم فرازهائی از آن را به فارسی برخواهم گرداند.

    

و آخرین محبت شهرداری، این بار البته به تمامی شرکت کنندگان جشنواره، بردن ما بود به همراه یک بَلد، تا گردشی کنیم در قصر الحمراء که یکی از دیدنی‌ترین آثار بازمانده از حکومت امرای اسلامی در اندلس است. از گوشه و کنار این قصر که در واقع باید قصرهای الحمراء نامیده شود تا دلتان بخواهد تصویربرداری کرده‌ام.