April 3, 2008
دنیا کوچکتر از آن است که به نظر میآید
با «ماریا النا» از طریق دوستی آشنا شدم که از او خواسته بود با ماشین «لادا»ی بیست و پنجسالهاش به دنبال من در خانهای در مرکز هاوانا بیاید و مرا به دهکده ساحلی «گوانابو» ببرد. خانه ماریا النا در دهکدهای نزدیک «گوانابو» است و محل کارش در هاوانا. از این رو هر روز با ماشین خودش به هاوانا میآید و بازمیگردد، و سر راه البته مسافرکشی غیرقانونی هم میکند، که در آمد ماهانهاش از این راه بیش از ده برابر حقوق رسمیاش است.
در یک ساعت و اندی که از هاوانا تا گوانابو در راهیم گفتگوئی پر و پیمان با ماریا النا را دنبال میکنم و به محض اینکه مرا به اتاقی که دوست دیگری برایم در خانهای روستائی در کنار دریا اجاره کرده است میرساند قراری با او میگذارم تا سه روز بعد برای برگرداندم به هاوانا به دنبالم بیاید. پانزده دلار که دقیقا معادل یک ماه حقوق اوست به او میپردازم و اولین کاری که میکنم یادداشت کردن سریع گفتگویم با اوست. حاصل آن را تا آنجا که امکان دارد به همان صورت گفتگو در زیر برایتان میآورم:
من: گفتی کجا کار میکنی؟
ماربا: در دفتر روابط آمریکای لاتین. دفتری است زیر نظر حزب برای مطالعات در مورد کشورهای آمریکای لاتین و تعیین سیاست برای مناسبات با آنها.
من: تو خودت عضو حزبی؟
ماریا: البته. عضو حزب نباشی در چنین دفتری نمیتوانی کار کنی.
من: کارت را دوست داری؟
ماریا: خیلی. من دکترای جامعه شناسی و روابط بینالملل دارم و این کار دقیقا در رابطه با تخصص من است. بعلاوه امکان سفر به کشورهای دیگر هم دارم چون من یک شیلیائی/ کویائیام و محدویت کوبائیها را ندارم.
من: یعنی چه؟
ماریا: مسلما از کودتای پینوشه مطلعی، نه؟ پدر من کمونیست بود و بعد از کودتا توانست من و مادرم را از کشور خارج کند. من فقط شش ساله بودم که به کوبا آمدم. پدر و مادرم همین جا فوت شدند و من حالا با شوهر کوبائی و دو فرزندم زندگی میکنم.
من: نه فقط من از کودتای شیلی آگاهم که یک ایرانی نمیشناسی که این تراژدی را نشناسد.
ماریا: ایرانی؟
من: آخه من ایرانیام.
ماریا: «هانیبال» گفت هلندی هستی؟
من: من همانقدر هلندی هستم که پدر تو کوبائی بود! بگذار چیزی ازت بپرسم. تو میدانی بیست سال پیش از کودتای شیلی عین همین تراژدی در ایران اتفاق افتاد؟
ماریا: ماجرای مصدق را میگوئی؟
من: به راستی که چه دنیای کوچکی است! میدانی آخرین کاری که کردم نمایشنامهای بود در مورد مصدق؟
ماریا: مگه تو هنرمندی؟ هانیبال میگفت معلمی.
من: هر دو هستم! برگردیم سر حرف خودمان. تو بعد از تغییرات در شیلی به کشورت برنگشتی؟
ماریا: یک بار رفتم. ولی فرق زیادی ندیدم.
من: حالا که یک زن مخالف کودتا رئیس جمهور شیلی شده. واقعا فرق زیادی نکرده؟
ماریا: ببین، خیانت پینوشه به ملت ما در کشتن سالوادور آلنده و دیگران محدود نمیشه. او قانون اساسی را به گونهای تغییر داد و به زور به تصویب رساند که هر رئیس جمهوری که بیاید دست و بالش در مقابل ارتش بسته است. تنها راه حل تغییر قانون اساسی است که عملی مطلقا غیر ممکن است به این خاطر که برای تغییر آن، شرائطی در همان قانون آمده است که به دست آوردنش به تخیل میماند.
من: به عنوان یک زن یک کمی از شرائط زنان در اینجا برایم بگو.
ماریا: زنها در اینجا با همان مشکلات معشیتی روبرویند که مردها. از این نظر برابری مطلق وجود داره!
من: در زمینههای دیگر چی؟ در زمینه یافتن شغل مثلا.
ماریا: فکر میکنم در این زمینه هم برابری کامل وجود داره. شانس کار برای همه هست اما اینکه حقوقش برای یک زندگی ساده کافی باشد باید بگویم که برای هیچکس نیست، چه زن چه مرد. این مشکل کوباست. ولی وقتی وضع زنها را در اینجا با کشورهای فقیر دیگر مثل بولیوی و اکوادور مقایسه میکنم این وضعیت را مثبت میبینم. بگذار یک چیزی را برایت بگویم. هیچ چیز برای یک زن، یک مادر، مهمتر از این نیست که بچهاش بیسرپناه نباشد، امکان تحصیل داشته باشد و دسترسی به پزشک داشته باشد. باید کشورهای دیگر آمریکای لاتین را دیده باشی تا آرامش مادران کوبائی را نسبت به دیگران درک کنی.
من: به نظر میرسد از زندگی در اینجا راضی باشی.
ماریا: نه همیشه. ولی هر وقت از چیزی در جامعه کوبا عصبی میشوم به یاد این واقعیت میافتم که در آن سالهای سیاه دیکتاتوری نظامی در قاره آمریکا، منظورم فقط شیلی نیست، از این سر قاره تا آن سر قاره، این تنها فیدل و مردم کوبا بودند که به آزادیخواهان تحت تعقیب پناه میدادند. آنها لقمه از دهان بچههایشان گرفتند و به من و پدر و مادرم دادند. یادت باشد آدم با ناسپاسی به هیچ جا نمیرسد!
□□□
March 30, 2008
بارِ بلور
به بازرگانی میمانم که با باری از بلور از سنگلاخها گذشته است و بی خالی بر جامی، سرمایهاش را به منزل رسانده است. سرمایه؟ سرمایهی بازرگانی چون من چه میتواند باشد جز خرجینی از خبر و نظر و شعر و ترانه و تصویر و صدا از سرزمینی که به سادگی تصویر و صدایش به چشم و گوش بیرونیان نمیرسد؛ یعنی از کوبا در روزهائی که بسیاری آن را روزهای دگرگونی.میدانند.
در سه هفتهای که در کوبا بودم ساعتی را هم حتی برای تدارک مطلب از دست ننهادم. در روزهای آینده وقتی یادداشتهایم را راست و ریست کردم در همین صفحه از زندگی امروز مردم کوبا با شما حرفها خواهم داشت؛ از تغییرات آشکار و پنهان در شرائط اقتصادی مردم؛ از نظر نسل جوان و نسل گذشته در مورد جابجائی مقام از فیدل به رائول؛ از بحث آشکار و بیواهمه در مورد مسائل سیاسی که تا همین دو سال پیش امکان طرحش فراهم نبود و جز اینها.
گزارشی هم از کنسرت مربوط به هشت مارس، روز جهانی زن در کوبا، به همراه یک سری مصاحبه با زنان مختلف، از استادیار دانشگاه و خانهدار و کارگر کارگاه دوزندگی گرفته تا دو دختر همجنسگرا انجام دادهام که به زودی در اختیار سایت اینترنتی «شهرزاد نیوز» قرار خواهم داد چرا که این گزارش به پیشنهاد آنها تهیه شد.
و اما پر یارترین رهآورد سفر من این بار خرجینی است سرشار از موسیقی کوبا. من در این سفر به کمک دوسنان کوبائیام از اغلب کنسرتهای جشنواره بهارهی هاوانا، یعنی از محبوب ترین خوانندگان این جزیرهی موسیقی، از پابلو میلانس، سیلویو رودریگز، پدرو لوئیز فرر، نه تنها صدا که تصویر گرفتهام. اولین کاری که این روزها در پیش دارم کامل کردن یک برنامه رادیوئی شش قسمته است با عنوان «دست در دست» در مورد موسیقی کوبا برای پخش از «رادیو زمانه» که در تدارک سفر من به هاوانا نقش تعیین کننده داشت.
برای آن که این نوشته را به وعدههای سرِ خرمن تقلیل نداده باشم ویدئوی یکی از ترانههای ممنوعهای که در کنسرت به یاد ماندنی شاعر، موزیسین و خوانندهی استثنائی کوبائی، «پدرو لوئیز فرر» گرفتهام بدون ادیت همراه با ترجمه ترانه به فارسی در اختیارتان میگذارم با این توضیح ضروری:
«پدرو لوئیز فرر» شاعری است که در بیست سال گذشته تمام کارهایش ممنوع بوده است. اما بسیاری از ترانههای گزندهی او دهن به دهن در کوبا میگشته است. او که نوازنده گیتار و خواننده نیز هست برای اولین بار دو سال پیش اجازه برگزاری یک کنسرت را در سالن هزار و دویست نفرهی کارل مارکس بدست آورد که بلبتهایش به سرعت نایاب شد [شایع است که اعضاء حزب کمونیست کوبا اکثر بلیتها را برای خود و نزدیکانشان خریدند تا هواداران او پشت در بمانند!]. پس از کنسرت هم هیچیک از ترانههایش اجازه انتشار نیافت. دومین کنسرت او هفته پیش در سالنی چهارصد نفره در «موزهی ملی هنرهای زیبای هاوانا» با حضور بیش از ششصد نفر برگزار شد که دویست نفر اضافی بدون بلیت و به زور وارد سالن شده بودند و در راه پلهها و کنارههای سالن اطراق کردند. من یکی از این دویست نفر بودم که علیرغم تنه خوردنهای مداوم به تصویربرداری غیر مجازم ادامه دادم [این را در تکانهای دوربین خواهید دید!]
و اما برای اینکه واکنش مداوم تماشاگران را به ترانهی «کوبای صد در صد» بهتر درک کنید لازم است به یاد داشته باشید که تا همین امروز هم اجاره اتاقی در هتلهای درجه یک کوبا برای کوبائیها، حتی اگر پولش را داشته باشند، ممنوع است. اجاره خانهای در شهرک ساحلی «بارادرو» همچون دهها شهرک ساحلی دیگر در کوبا برای کوبائیها ممنوع است. رزور بلیت و طبعا خروج از کشور برای کوبائیها ممنوع است. و پزوی کوبا تقریبا به یک پول سیاه هم نمیارزد! اگر اینها را به خاطر داشته باشید گزندگی ترانه و علت واکنش تماشگران را بهتر درک خواهید کرد. و اینک برگردان ترانه:
چون کوبای من کوبای صد در صد است
فردا اتاقی در بهترین هتل هاوانا رزرو خواهم کرد.
شاید بهتر است بروم «بارادرو» و خانهای اجاره کنم
با پولی که از خرمن برداری نیشکر به دست آوردهام.
چون کوبای من کوبای صد در صد است
فردا قایقی اجاره خواهم کرد برای رفتن به سواحل همسایه
میخواهم عصری را به ماهیگیری بگذرانم
و از سواحل تازه به تمامی لذت ببرم.
کوبا مثل آینه است
و ما تقسیم شده به دو پاره.
کوبای صد در صد
و بیش از همه برای آن پاره که داخل است.
چون کوبای من کوبای صد در صد است
فردا بلیتی در فرودگاه رزرو خواهم کرد.
چون کوبای من کوبای صد در صد است
با پول کوبائیام یک خارجی را به کشور دعوت خواهم کرد
با همین پول خودم که به یک پول باطله میماند.
میخواهم به کشورهای دیگر سفر کنم و فقر را بشناسم
و مثل یک کوبائی
به خاک صد در صد کوبائیام
دوباره. باز گردم.
و این هم ویدئوی این ترانه که با کلیک روی عکس زیر میتوانید در صفحه من در یوتیوپ آن را ببینید.

March 5, 2008
«مادر»
اگر خودخواهی تلقی نشود من از هیچ چیز بیش از این خوشحال نمیشوم که ببینم یا بشنوم که جوانانی در ایران از طریق نوشتههای پراکنده من به موسیقی فلامنکو یا موسیقی آمریکای لاتین علاقمند شدهاند. از این رو وقتی نامه یکی از آنها به دستم رسید دلم نیامد اجابت خواستش را به تعویق بیاندازم. اول متن نامه را میآورم و بعد ادامه یادداشتم را:
[با سلام و احترام خدمت استاد بزرگوارم که هرگز ندیدمشان
آقای علامه زاده تماس گرفتن با شما مدتی است ذهنم را مشغول کرده، اما هر چه فکر می کردم نمی دانستم در نامه ام به شما چه بگویم،آیا از شما قدردانی کنم،یا خود را معرفی کنم،یا ... نمی دانم...
هم اکنون هم می دانم شما وقت زیادی برای خواندن نامه ی من ندارید. فقط چند سطری می نویسم، من احسان رحمانی فرد، متولد 1363 در تهران هستم، حدود 4 سال است که با فلامنکو آشنا شدم و تاثیر عمیقی از مقالات و ترجمه های شما گرفته ام که برایم بسیار ارزشمند است. واقعا زبان تشکرم قاصر است، اما بگذارید جسارت کنم و شما را استاد خود بنامم چون تاثیر زیادی از شما گرفته ام. باری، استاد اگر برایتان مقدور است ممکنه شعر آهنگ " mammy blue" از خوزه مرسه را ترجمه کنید و در سایتتون قرار دهید یا برای من بفرستید.من بسیار این قطعه را دوست دارم. از جسارتی که کردم عذرخواهی می کنم، امیدوارم من را ببخشید.
با سپاس بسیار فراوان از تمام زحمات و الطاف شما]
و اما این ترانه را بسیاری از خوانندگان معروف خواندهاند از جمله «خولیو ایگلزیاس» و «سلین دیون» که آن را به زبانهای انگلیسی، فرانسه و نیز اسپانیائی اجرا کردهاند. نمیدانم ترانه را چه کسی ساخته یا نوشته است ولی میدانم شعر ترانه بسیار بلند است و هر کدام از خوانندهها دو بیتیهای متفاوتی از آن را خواندهاند. عنوان ترانه را باید به سادگی «مادر» ترجمه کرد. این دوست با محبت به دنبال نامهشان متن ترانه را به اسپانیائی ضمیمه کردهاند تا کار برگردان فارسی را برای من ساده کرده باشند. لینک اجرای «خوزه مرسه» را هم البته به آن اضافه کردهاند. من هم برگردان آن را به ایشان و دیگر علاقمندان صدای خوزه مرسه تقدیم میکنم. اگر روی بند اول متن ترجمه کلیک کنید به ویدئو کلیپ مریوطه در یوتیوب خواهید رسید.
«مادر»
خانهات چرا اینگونه خالی است
چرا روز و شب درش بسته است
آه مادر بگو کجائی، آه بگو،
پس از این همه راه که آمدهام
میخواهم در اینجا آرام بگیرم،
و دوباره بچهای باشم برای تو.
مادر، مادر، مادر.
حالا فهمیدم که زیادی از تو دور شدم
من رفتم با این امید
که عشق بزرگی به دست آورم،
همان عشقی که دوام نیاورد
همان عشقی که تنهایم گذاشت
شکست خورده به سوی تو میآیم
مادر، مادر، مادر.
March 4, 2008
پاسخی از یک عزیز
یادداشتی از اندیشمند مبارز، اکبر گنجی، به دستم رسید که عینا در زیر آن را میآورم با این توضیح کوتاه که من در انتقادم هرگز ایشان را به فریب کسی متهم نکردم و اگر چنین مفهومی از قلم من مستفاد شدنی باشد از ایشان پوزش میخواهم. و این را نیز میپذیرم که نباید این معنای اثبات ناشده را که ایشان به خاطر دفاع از مذهب صفت «رژیم سلطانی» را بر صفت «رژیم دیکتاتوری مذهبی» برای حکومت فعلی در ایران ترجیح دادهاند به کار میبردم. با همین صمیمیت این را هم پنهان نمیکنم که با خواندن مقاله دیگری از آقای گنجی در همین زمینه، بیشتر معتقد شدم که اصطلاح رژیم سلطانی هیچ مناسبتی با خصوصیات رژیم جمهوری اسلامی ایران ندارد.
[جناب علامه زاده
با تشکر از شما به دلیل لطفی که در سایت خود فرموده بودید.
رژیم سلطانی یک مفهوم جا افتاده جامعه شناختی است که به وسیله ماکس وبر ابداع شده است و بعدها به وسیله ی دیگر جامعه شناسان پرورش و توسعه یافته و به روز شده است. این اصطلاح در جامعه شناسی سیاسی ، اصطلاحی جا افتاده است.
من هرگز قصد پرده پوشی و فریب کسی را نداشته ام. به نظر من این اصطلاح به خوبی وضعیت جمهوری اسلامی را بیان می کند. من همیشه از یک جمهوری تمام عیار( سکولار، ملتزم به آزادی و حقوق بشر، کثرت گرا و ...) دفاع کرده ام.اینکه جمهوری اسلامی یک نوع نظام دیکتاتوری است که دین را هم به مردم تحمیل می کند ، حرفی نیست.از این نظر می توان آن را استبداد دینی یا دیکتاتوری دینی هم نامید.
اما در جامعه شناسی سیاسی تا آنجا که من اطلاع دارم، دیکتاتوری ها را به توتالیتر و فاشیست ی و نظامی و سلطانی تقسیم می کنند. شاید تحلیل من در خصوص جمهوری اسلامی اشتباه باشد، اما به هیچ وجه قصد پرده پوشی یا عدم شفافیت یا فریب کسی را نداشته و ندارم. اگر هم بزرگی تحلیل مرا نادرست می داند ، باید به طور مستدل نشان دهد نظام جمهوری اسلامی مصداق کدامیک از انواع نظام های غیر دموکراتیک است.
به گمان من درجوامعی چون جامعه ما، نقد قدرت از راه نقد دین می گذرد ومن به حد خود این کار را انجام داده ام و نوشته های دیگری هم دارم که به مرور منتشر خواهم کرد.
امید وارم این توضیح کوتاه روشنگر باشد. در عین حال آخرین مقاله خود را در این زمینه به پیوست ارسال می دارم شاید تا حدودی نشان دهد که هیچگونه پرده پوشی در میان نیست.
اکبر گنجی]
March 3, 2008
آیت الله حلیمه خانوم
باید مسجدی بوده باشید و در دههی اول پس از انقلاب در شهرآرای تهران ساکن بوده باشید تا حلیمه خانوم را بشناسید. من البته نه مسجدی بودم و نه ساکن شهرآرا، ولی حلیمه خانوم را خوب میشناسم، خیلی بیشتر از مسجدیهای شهرآرا که نه از سر شوخی که از روی ارجگذاری او را آیت الله حلیمه خانوم مینامیدند. حلیمهخانوم در واقع عمهی من بود یعنی یکی از خواهرهای چهارگانهی پدرم، گرچه برای من و برادر خواهرهایم بیشتر مادری کرده بود تا عمهگی (اگر این لغت خیلی من در آوردی نباشد).
من اعتقاد دارم که اگر حلیمه خانوم با همین خصوصیاتش یک مسیحی اروپائی بود بعید نبود مثل «مادر ترزا» به مقام «مقدس» در کلیسای کاتولیک میرسید. او هرگز شوهر نکرده بود، البته اگر دقیق بگویم فقط یک بار شوهر کرده بود آن هم برای یک روز. قضیه طوری که خودش با شیرینی تعریف میکرد این بود که همان شب زفاف شوهرش او را برده بود جائی مثل میگون یا فَشَم تا شب را به شکلی رمانتیک در چادر بخوابند. همان سر شب تازه دادماد بیچاره قبل از اینکه دست به کار شود نمیتواند جلو نفخ معدهاش را بگیرد و تیزی در میدهد که حلیمه خانومِ تازه عروس را از جا میپراند. حلیمه خانوم همان ساعت اثاثش را جمع میکند و میآید منزل تنها برادرش - که پدر من باشد – و تا طلاقش را نمیگیرد از پا نمینشیند. دیگر هم با اینکه همچنان باکره بود و خواستگاران بسیاری داشت تا آخر عمر تن به شوهر کردن نداد (البته اگر بخواهم دقیق بگویم در سن پنجاه سالگی برای مدت کوتاهی با مرد علیلِ دم مرگی ازدواج کرد تا وقتی تر و خشکش میکند دستش به نامحرم نخورد).
ادامهی مطلب «آیت الله حلیمه خانوم»February 29, 2008
«کسی را که خوش میدارم»
این عنوان شعری است از «ماریو بنهدتی»، شاعر، قصهپرداز، نمایشنامه نویس، و یکی از سرشناسترین هنرمندان سیاسی در قارهی آمریکای لاتین. «بنهدتی» که اهل اوروگوئه است و حالا باید هشتاد و هشت سال داشته باشد در سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۵ که نظامیان بر کشورش مسلط بودند تن به تبعید داد و در پرو، کوبا، و اسپانیا به خلق آثاری با طعم تند سیاسی دست زد. او، گرچه در دنیای غیر اسپانیائی زبان خیلی شناخته شده نیست، هم اکنون نیز در سراسر آمریکای لاتین از اعتبار و محبوبیت کم نظیری برخوردار است.

تا برداشتی از شیوهی خلاقیت ادبی «ماریو بنهدتی» به دست دهم شعر «کسی را که خوش میدارم» را برایتان به فارسی برمیگردانم:
کسی را خوش میدارم که چالاک باشد، که لازم نباشد زورش کنی
که لازم نباشد بگوئی چه بکند، بلکه خودش بداند چه باید بکند.
کسی را خوش میدارم که توانائی ارزیابی نتیجهی اعمالش را داشته باشد
که راه حلها را به دست اتفاق نسپرد.
کسی را خوش میدارم که با مردمش صادق باشد
و با خودش، اما چشماندازش را از دست ندهد
چرا که انسانیم و جائز الخطا.
کسی را خوش میدارم که باور داشته باشد کار در جمع دوستان
بیشتر از تلاشهای پراکندهی فردی نتیجه میدهد.
کسی را خوش میدارم که ارزش شادمانی را بداند.
کسی را خوش میدارم که جدی و روراست باشد
که بتواند با بحثی منطقی و مستحکم
در مقابل تصمیمات یک رئیس بایستد.
کسی را خوش میدارم که منتقد باشد، لاپوشانی نکند
که از قبول اینکه چیزی را نمیداند، یا اشتباه میداند شرمسار نگردد.
کسی را خوش میدارم که اشتباهاتش را بپذیرد
که قدرت داشته باشد دو باره همان را مرتکب نشود.
کسی را خوش میدارم که بتواند انتقادم کند
انتقادی سازنده، رو در رو؛ این کسان را من دوست مینامم.
کسی را خوش میدارم که وفادار و پایدار باشد
که در مسیر دستیابی به اهداف و ایدههایش سست نگردد.
با کسی این چنین، دست به هر کاری میزنم.
حالا، با داشتن کسی از این دست در کنارم
دستمزد خوبی به خودم پرداختهام!
February 26, 2008
«چرمِ عشق»
حدود یک دهه قبل وقتی به طور پیگیر برای تلویزیون هلند فیلم مستند میساختم قرار بود از «جان برگر» نویسنده صاحب نام انگلیسی که حالا متجاوز از هشتاد سال سن دارد فیلم مستندی بسازم. این طرح مثل بسیاری از طرحهای دیگر به سرانجام نرسید ولی یادداشتهای من در مورد این منتقد هنری و رمان نویس نامدار که آثارش جوائز ادبی بسیاری را برای او به ارمغان آوردهاند همچنان باقی است.

از «جان برگر» باید تا کنون بیش از بیست و پنج کتاب منتشر شده باشد ولی یکی از کتابهای سهجلدی او با عنوانهای «سال خوک»، «زمانی در اروپا» و «بنفشه و زنبق» حال و هوائی روستائی و عطر و بوئی سخت عاشقانه دارد. این تریولوژی چیزی مثل داستانهای کوتاه به هم پیوسته است که گاهی به شعر تن میزنند. برگردان دو شعرگونه از این کتاب را برای دادن حسی از طعمِ قلم او برایتان میآورم.
غزل عاشقانه قدیمی
علوفه از عشقی آبیاری شد
که آسمان به زمین ورزید.
تو درد بودی در کمرگاه من
درگرفته از خالی کردن گاریها.
مردهها
درگاه را انباشته بودند
با پس زمینهاش،
تو خانه من بودی
شمعی در پای درخت آلو
و ماندگاری من.
چرم عشق
فرسوده از جدائی
همچون چارچوب دروازهها
و ارواح سپید رفتگان
پیچیده در کرباس.
ما از اشتیاق حرف میزنیم.
اشتیاق ما شورابهی دباغخانههاست
که پوستِ خام در آن آویختهاند
تا از کنارهاش
چرم عشق بسازند.
February 21, 2008
فرازهائی از نامهی «فیدل» به «هموطنان عزیز»ش
انتشار نامهی دو صفحهای فیدل کاسترو در روزنامه «گراما»، ارگان رسمی «حزب کمونیست کوبا» که خطاب به هموطنانش نوشته شده، بیش از آن که در داخل کوبا هیجانی بیافریند در خارج از این جزیرهی کوچک موجی از تفاسیر و ابراز نظرها را موجب شد، چه از سوی رهبران کشورهای جهان، و چه از سوی مفسرین رسانههای گروهی. در این نامه که با معیار «فیدل»ی بسیار کوتاه است فرازهائی خواندنی وجود دارد که فکر کردم برگردان دقیق آن از متن اصلی به فارسی برای خوانندگان این صفحه خالی از فایده نباشد.
«بسیاری در خارج از کشور که از وضع وخیم سلامتی من مطلع بودند گمان بردند کنارهگیری موقتیام در روز ۳۱ جولای ۲۰۰۶ از مقام ریاست جمهوری، که آن را به معاون اول ریاست جمهوری، رائول کاسترو، سپردم امری نهائی است. اما خودِ رائول، که به خاطر قابلیتهای شخصیاش وزیر نیروهای مسلح نیز هست، و دیگر رفقای رهبری حزب و دولت، علیرغم وضع سلامت نامتعادل من، تمایل نداشتند به کنارهگیریام از مقاماتم بیاندیشند.
من در مقابل دشمنی که هرچه به تصور برسد کرد تا از دستم خلاص شود، در موقعیتی نامطلوب قرار گرفته بودم و تمایل نداشتم تن به آن بدهم.
بعد، وقتی ناچار به استراحت شدم، توانستم دوباره بر مغزم تسلط کامل بیابم، بسیار بخوانم و تعمق کنم. به اندازه کافی قدرت جسمی به دست آورده بودم تا در کنار برنامههای توانبخشی و بهبودی برای ساعتهای طولانی بنویسم. احساس عمومیام نشانگر این بود که فعالیتی از این دست برایم شدنی است. از سوی دیگر، وقتی صحبت از سلامتیام در میان بود، همیشه نگران این بودم که مبادا به توهماتی دامن بزنم که اگر پایان کار ناخوشایند باشد اخبار پریشان کنندهای در میانهی رزم به مردم ما داده شود. پس از اینهمه سال مبارزه، حالا وظیفه من آماده کردن آنها بود برای غیبت اجتماعی و سیاسیام. هرگز از بیان این که توانبخشی من خالی از مخاطره نیست دریغ نکردم....»
«... به شما میگویم که نه اشتیاق دارم و نه میپذیرم – تکرار میکنم- نه اشتیاق دارم و نه میپذیرم مقام ریاست جمهوری و فرماندهی قوا را.»
این ها بخش اصلی صفحه اول بود. در صفحه دوم به فرازهائی از یادداشتهائی میپردازد که برای یکی از مجریان سرشناس تلویزیون دولتی خودش فرستاده است تا در تلویزیون بخواند. از آنجا که این بخش از نامه بیشتر شعارگونه است تا بیان حرفی تازه، از ترجمهاش در میگذرم (نمونه: «وظیفه اصلی من این است که به قدرت نچسبم». این جمله از قلم کسی که نیم قرن به قدرت چسبیده بود کمی نچسب است!» اما همو نامهاش را با جملاتی این چنین تازه به پایان میبرد:
«این به معنای بدورد با شما نیست. تنها آرزویم این است که مثل یک سرباز در نبرد اندیشهها برزمم. به نوشتن زیر عنوان «تفکراتِ رفیق فیدل» ادامه خواهم داد. باشد که اسلحهی تازهای از زرادخانهای باشد که باید رویش حساب کنید. شاید صدایم را بشنوند. محتاط خواهم بود.
متشکرم
فیدل کاسترو
۱۸ فوربه ۲۰۰۸»
February 17, 2008
برای «روز عشاق» با تاخیری سه روزه!
چه کسی بر پای ظریفت کفش خواهد کرد
چه کسی بر دستهایت دستکش خواهد پوشاند
چه کسی لبهای سرخابیات را خواهد بوسید
وقتی من در سرزمینهای دورم؟

آه، تو میدانی زاغ سیاهِ سیاه است
اگر روزی رنگ زاغ به آبی بنفشهای برگردد
آنگاه عزیزم من از عشق ورزیدن به تو دست خواهم کشید
چرا که میدانی من تمام شدهام.
[از کتاب: آوازهای کولی]
February 7, 2008
شاهد از غیب رسید!
میدانستم یک هفتهای است مطلبی برای این صفحه ننوشتهام، و میدانستم دوستان وفاداری که به این صفحه به طور روزمره مراجعه میکنند هرچه از من بپسندند ننوشتن برای این صفحه را نمیپسندند. داشتم فکر میکردم بنشینم راسته حسینی بنویسم که چرا نمینویسم، که شاهد از غیب رسید و پستچی یک بسته کوچک اما پُربار برایم آورد. پیش از این که به این بسته برسم (که موضوع مطلب امروز است) این را بگویم که علت کم نویسی اخیرم در واقع پُر نویسی اخیرم بوده است، هرچند که این به نظر متناقض بیاید! منظورم این است که چون دوباره فیلام یاد هندوستان کرده است فیلمنامه سینمائی تازهای را در دست دارم که تازه تمامش کردهام ولی هنوز زیاد کار دارد. از این بیشتر در موردش نمینویسم و باقی را میگذارم برای وقتی که امکان ساختنش فراهم شده باشد. دوندگیهای کاری هم دارم که به خاطر یکیشان هفته آینده عازم لندن هستم. نوشتنیهای دیگری هم در دست دارم که این چند روزه نگذاشتند از پشت کامپیوتر بلند شوم. فقط به یکی از آنها که میدانم به آن علافمندید، و نیز به مطلبی که میخواهم امروز برایتان بنویسم مربوط است، اشاره میکنم که چیزی نیست جز موضوع مورد علاقهام، موسیقی کوبا (سربسته بگویم که برای تکمیل این کار حتی بار سفر را برای هاوانا بستهام.)
و اما، بستهای که به دستم رسید اولین سی.دی منتشر شده از محبوبترین گروه جوان موسیقی کوبائی است، یعنی گروه «اینتراکتیو» که همین سال گذشته برای اولین بار در کوبا درآمد. گروه «اینتراکتیو» البته چند سالی است محبوب نسل جوان کوباست. این گروه که اعضاء اصلیش پنج نفرند اولین حضور موفقیت آمیزشان در سالنِ، با معیار کوبائی، لوکسِ «تئاتر ناسیونال» هاوانا بود که در سال ۲۰۰۲ برگزار شد. (من یکی از مهمانان این برنامه بودم که البته در آنتراکت با اجازه همکاران دیگر مرخص شدم چون در بخش اول هنوز ده دقیقه نشده بود که جوانان پر شور چنان هیجان زده شدند که تماما بر صندلیها بر آمدند و به همراه موسیقی هیجانآور رقصدید و دیدن برنامه را برای من به شنیدن تقلیل دادند!)
از سی.دی رسیده ترانهی بسیار زیبا و با معنائی دوپهلو را برایتان انتخاب و ترجمه کردهام با عنوان «این انقلابیها!» که بتوانید با کلیک روی عکس زیر آن را بشنوید و هم برگردان فارسیاش را بخوانید.
هر روزه، این انقلابیها!
هر روزه، این انقلابیها!
ما باید هر روزه با مشکلات روزمرهمان بجنگیم
از من مخواه آنچه آنها میگویند بکنم:
که دهنم را ببندم
که دست روی دست بگذارم
که در حاشیه زندگی کنم.
کوبائیها در دنیا پراکندهاند
دائم در راه
با این پرسش که این نفرین از کجا آمد
که به خاطر یک دشمنی کهنه ما را از هم جدا کرد
آنها همهی آنچه را به فراموشی سپردند.
که این چنین ما را مختلف، مشابه و یکتا کرده بود.
از خودم میپرسم آیا فرزند من هم
همین شرائط سختی که در آن زندگی میکنیم را
به ارث خواهد برد،
مثل حاصلِ یک ازدواج بد،
از یک جفت ناجور.که به هم عشق میورزند و از هم نفرت دارند
و بالاخره جدا میشوند؟
تا کی سفر من برای دیدن تو عزیزم، در آن سوی آب باید به کابوس بماند؟
تا کی برای آن روز موعود صبر کنیم؟
هر روزه، این انقلابیها!
هر روزه، این انقلابیها!
...
بیا به دنبال راههائی برای درمان بگردیم
آنچه نیاز داریم انسانیت است
انتخاب راه خودمان
زبان مشترک، حقیقت مشترک، قصهی مشترک
زمینهی مشترک، گروه سنی مشترک
ما همه با هم یک ملتیم
بگذارید خواستهی ما هم فراموش نشود
همین اختلاف میان ماست که نیاز به حل دارد.
چه وقتی من بدون به همراه داشتن کارت کوچک شناسائیام
میتوانم رفت و آمد کنم؟
چه وقتی؟ ما داریم با همین مبارزه میکنیم
ما، ما انقلابیها!
انقلابیهای واقعی مائیم.
که میجنگیم تا آشتی را قانونی کنیم
کوبائیها، در هر کجا
به یکدیگر عشق میورزند،
مثل برادر و خواهر
از یک تبار.
January 30, 2008
از نقاشی متحرک «پرسپولیس»
بعید است نام این فیلم را که ساختهی یک هموطن ایرانی به نام «مرجان ساتراپی» است و نامزد بهترین نقاشی متحرک برای اسکار است نشنیده باشید. من این فیلم تحسین برانگیز را چند شب پیش در جشنواره فیلم رتردام دیدم و تراژدی انقلاب ۵۷ خودمان را به همراه هشتصد نفر تماشاگر بر پرده سینما مرور کردم؛ انقلابی که با چه امید شریفی آغاز شد و به چه پایان نانجیبی رسید.

سازندگان فیلم، قصهی سادهی یک خانواده متوسط را از زبان دخترکی که در سال انقلاب سه چهار ساله بوده و فضای مالیخولیائی دبستان و دبیرستان و دانشگاههای اسلامزدهی پس از انقلاب را تجربه کرده، در خیابانها به جرم حرف زدن با یک پسر دستگیر شده، با ترس و لرز به کاست موزیک مورد علاقهاش دست یافته و در اتاق کوچک دربستهش با آن رقصیده، با طرح های سادهی سیاه و سفید بازگو میکنند و از بررسی تاریخ معاصر ایران هم با همان سادگی ذهن یک کودک در نمیگذرند. آنجا که از نقش انگلیس در به پادشاهی رساندن رضا خان سخن میرود از نقش کردن عروسک خیمه شب بازی کمک گرفته میشود تا وابستگی او را به روشنی نشان دهد، گرچه از نقش همو در نوسازی کشور هم به درستی یاد میشود. آنجا که از نقش نیروهای چپ نام برده میشود عرق شرم دستکم بر پیشانی من مینشیند که چگونه در ماجرای آذربایجان به شوروی وابسته شد و در دورهی محمدرضا شاه به زندان افتاد و در انقلاب دنبالهرو خمینی شد و به دست همو مقابل جوخهی اعدام قرار گرفت (این همه در شخصیت عموی قهرمان قصه که کمونیست بود بازگو شده است.)
و اما آنچه ذهنم را گرفته و رها نکرده است این است که در سراسر فیلم نه تنها طرحی از خمینی که رهبر انقلاب و عامل اصلی انحراف در حرکت آن بود زده نشده، بلکه اسمی هم از او یا یک عمامه به سر در تمام فیلم نیامده است. گرچه سرتاسر فیلم انتقاد از عمکرد حکومت اسلامی است ولی تنها پاسدارها و خواهران محجبه در فیلم به تصویر درآمده اند نه آیتالله ها و حجتالاسلام ها و ملاها و آخوندها که عاملان اصلی این فاجعهاند. من این را البته بیش از آن که نتیجهی محافظهکاری سیاسی سازندگان فیلم بدانم نتیجهی زیرکی اقتصادی آنها میدانم که نمیخواستهاند با ریشخند ملایان، گَزک به دست جنجالگران حرفهای بدهند تا به بهانهی توهین به مقدسات اسلام الم شنگهی تازهای به پا کنند و گردش آزاد فیلم در سینماها را به خطر بیاندازند (آیا از این نکته که گفتم بوی انتقاد به مشامتان میرسد؟ اگر پاسختان مثبت است اشتباه نمیکنید. من وقتی محافطهکاری سیاسی یا زیرکی اقتصادی به خودسانسوری راه ببرد آن را نمیپسندم.)
January 28, 2008
سلطانی = ؟
خواننده عزیزی با ارسال یادداشت کوتاه زیر، مرا از خالق اصلی اصطلاح «سلطانی» آگاه کرد که من در نوشتهی قبلیام به اشتباه به آقای اکبر گنجی نسبت داده بودم. ضمن سپاس از ایشان به همراه درج یادداشتشان توضیح مختصری هم دارم که شاید به خواندنش بیارزد:.
«جناب علامهزاده، امیدوارم حالتان خوب باشد. خیال ندارم از نظر گنجی در باره اسلام دفاع یا انتقاد کنم. فقط فکر کردم شما را از اصطلاح «سلطانیزم» که توسط ماکس وبر خلق شده مطلع کنم. به لینکهای زیر مراجعه کنید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Sultanism
http://books.google.com/books?id=rPNSnRYzIdgC&pg=PA6&lpg=PA6&dq=sultanism+weber...
ارادتمند، پیمان»
تردیدی نیست که متفکرین در هر دورهای برای بیان افکارشان دست به خلق اصطلاحات و ترکیبات تازهای میزنند اما تنها آن بخش از این مخلوقات عمرشان از عمر خالقشان تجاوز میکند که در پالایش بیوقفهی زبان دوام میآورند و برای مدتی یا حتی برای همیشه بر زبان و قلم دیگران میگردند و جاری میشوند. من که، اگر نه به شکل حرفهای، ولی روزی نیست که یکی دو مطلب در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی مبتلابه مردم ما و دیگر نقاط جهان نخوانم و نشنوم دستکم در سی سال گذشته با لغت «سلطانی» به معنای نوع مشخص و متمایزی از دیکتاتوری برخورد نداشتهام جز در همین یکی دو سال اخیر که آقای گنجی به آن گیر داده است. ولی اما جدا از این، کاش آقای پیمان لینکی که برای من فرستادهاند را برای آقای گنجی هم میفرستاد تا معنای دقیق لغت «سلطانیزم» یا «سلطانی» به تعبیر «ماکس وبر»ی آن را میخواندند، و میدیدند که تا چه حد این اصطلاح با مشخصات آشکارِ «حکومت جمهوری اسلامی ایران» بیارتباط است. برای روشن شدن مطلب کافی است دو سه جمله از آن را برایتان به فارسی برگردانم:
«اصطلاح سلطانیزم از لغت سلطان برآمده که عنوانی است در جوامع اسلامی برای پادشاه مستبد و خودرای. سلطان به صورت سنتی بر خلاف خلیفه نهادی سکولار بود... در سلطانیزم، سلطان میتواند بر ایدئولوژی جاری ملتزم باشد یا نباشد اما هرگز به هیچ قانون یا ایدئولوژیای وابسته نیست حتی ایدئولوژی خودش.... نمونههای روشن حکومتهای سلطانی اینهایند، فیلیپین در دورهی مارکوس، ایران در دورهی شاه، رومانی در دورهی چائوشسکو و کره شمالی در دورهی کیم ایل سونگ.»
به یادتان میآورم که این جملات را از لینکی که آقای پیمان برای روشن شدن من فرستادهاند ترجمه کردهام و فقط میخواهم بدانم صفت مبهم و مهجور «دیکتاتوری سلطانی» با معنائی که ذکرش رفت بیشتر به حکومت جمهوری اسلامی ایران میخورد، یا صفت روشن و جاریِ «دیکتاتوری مذهبی»؟
January 27, 2008
سلطانی= مذهبی
من هم مثل بسیاری از شما با نام «اکبر گنجی» وقتی با پیش رفتن به کام مرگ در زندان، به رسوائی بیشتر رژیم رسوای اسلامی ایران دست زد آشنا شدم و مثل برخی از شما در دفاع از او در حد توان کوتاهی نکردم. وقتی هم که خوشبختانه از بختک جمهوری اسلامی رهید و از ما خارجنشینان دعوت به حرکت نمادین اعتصاب غذای سه روزه کرد گرچه در گوشهی دورافتادهای از این جهانِ دنگال، به دور از جمع هموطنان تبعیدی و مهاجر بودم و نتوانستم در عمل به آنان بپیوندم ولی دلم در آن سه روز با همان گروههای کوچک و پراکنده بود، و نگاهم را به آن در مطلبی با عنوان «به چه میاندیشم» در همین صفحه باز کردم. پس از آن فقط یکی دو باری گپ کوتاه تلفنی با او زدم و یک بار هم، وقتی به همت دوستانِ «رادیو زمانه» به آمستردام دعوت شده بود دیداری از نزدیک داشتیم و شامی به اتفاق صرف کردیم. از آن پس اغلب مطالبی را که نوشته، سرسری هم که شده، خواندهام و همواره از نکتهبینی او و دقت در انتقال مفاهیم مورد نظرش لذت بردهام جز آنجا که مثل مطلب امروزش در «خبرنامه گویا»، از عبارتِ خوددرآوردیِ «رژیم سلطانی» اسم میبَرَد. او این عبارت را البته قبلا هم به کار برده بود ـ که من کمی هم از آن خندهام میگرفت چون مرا بیشتر به یاد نوعی چلوکباب میانداخت! – ولی این بار دیگر طوری به آن پرداخته که گوئی عبارتی جاافتاده و با معنا و مصداقی روشن است که مثل دیکتاتوری نظامی یا فاشیستی همگان دریافت نزدیک به هم از آن دارند. ببینید چه میگوید:
«رژيم های غير دموکراتيک چند نوع اند:
۱- ديکتاتوری های نظامی.
۲- ديکتاتوری های فاشيستی و توتاليتر.
۳- ديکتاتوری های سلطانی.»
من گرچه سرِ بحث با گنجی عزیز در مورد این مقالهی مفصلش ندارم ولی نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم و با خلوص نیت به ایشان نگویم که عزیز من چرا هنوز هم که هنوز است وقتی پای مذهب، آن هم مذهبی که خودت پایش را خوردهای، در میان میآید به لکنت میافتی و آن صداقت و شفافیت دائمیات را مخدوش و کدر میکنی؟ واقعا کجای دنیا خراب میشود اگر به جای «دیکتاتوریهای سلطانی» بیپرده پوشی بنویسی «دیکتاتوریهای مذهبی»؟ مگر حکومتهای قرون وسطای اروپا دیکتاتوریهای مذهبی نبودند؟ مگر حکومت طالبان در افغانستان دیکتاتوری مذهبی نبود؟ وقتی در ایران ما دیکتاتوری مذهبی از نوع اسلامی شیعه برقرار است چه نیازی موجب میشود که عبارت «دیکتاتوری سلطانی» را با تعریفی نامعین به کار بگیری و هم خودت، و هم خوانندهات را به بیراهه بکشی؟ تو که از نوشتههایت بر میآید که حالا نه تنها مخالف رژیم اسلامی حاکم بر ایران، بلکه طرفدار جدائی دین از دولت در هر جامعهای شدهای، چرا با لطمه زدن به شفافیت نوشتههایت تلاش بیهودهای به خرج میدهی تا لغت «مذهب» را از اعتراضِ به حقِ کسانی که از آن صدمهای بدین سنگینی خوردهاند مصون بداری؟
January 21, 2008
«در کُنج خانهام»
تا سر میجنبانم میبینم باز مدتی گذشته است ومن از فلامنکونویسی باز ماندهام. به جبران، ترانهی «در کُنج خانهام» را برایتان به فارسی برمیگردانم و ویدیو کلیپ آن را هم روی عکس زیر، در سرانگشتتان قرار میدهم تا یک بار دیگر از صدای گرفتهی «نینیا پاستوری»، و اجرای گیرایش لذت ببرید. این ترانه را از آلبوم «پنجمین بد وجود ندارد!» انتخاب کردهام که شرحش قبلا در مطلبی با همین عنوان در این صفحه رفته است.
در میگشایم
تا خُنکا، بر کنج خانهام بوَزَد.
با اینکه خانه از آدم پُر است – که تحملش ساده نیست،
به ندرت کسی پسکوچههای ذهنم را روشن میکند؛ آنجا که خاطرههای فراموش ناشدنیام جا گرفتهاند.
ببین چگونه میخندم
ببین چگونه میگریم
ببین چگونه آواز میخوانم وقتی که تنهایم،
و نمیتوانم به تو نیاندیشم
و نمیتوانم به تو نیاندیشم.
دیگر آن کودکی که با او در کنج خانه میستیزیدی نیستم – کودکی که از برخاستن میهراسید،
نه، دیگر نیستم.
تو، زندگیِ من، بیا و برو، با سری افراشته - با اینکه نمیتوانی سر بلند کنی.
بگذار شاد بمانم،
هرگز کسی دلی برای فروش عرضه نکرده است،
و دارائی تو غنای مرا نمیتواند خرید.
قلبها مثل هم نیستند – از هیچ نظر.
January 17, 2008
جوانان امروز ما، و روزی که «شاه رفت»
بیش از هیجده سال از اولین نمایش فیلم مستند «شب بعد از انقلاب» که در رابطه با تاریخ دردناک سانسور در ایران ساختهام میگذرد و هنوز روزی نیست که صدها نفر نسخه فارسی آن را در صفحهی خودم در یوتیوب نبینند. آنچه در ماههای اخیر، یعنی پس از یک سال و نیم که این فیلم در اینترنت قرار دارد، توجه مرا جلب کرده است طیف تازهای از بیینندگان ایرانی است که میانگین سنشان ۲۵ سال بیشتر نیست و طبعا شاهد هیچیک از وقایع تاریخی که در فیلم از آنها یاد میشود نبودهاند. روزی نیست که یکی دو نظر تازه از طرف این دسته از بینندگان به مجموعه نظرات اضافه نگردد. گرچه اگر مایل باشید خودتان میتوانید عین نظرات را در یوتیوب بخوانید ولی من فکر کردم در بیست و هشتمین سالگرد روزی که شاه از ایران رفت، یعنی همین امروز، به عنوان نمونه چند نظر را که تنها در دو روز گذشته ارسال شده و معمولا به انگلیسی یا «فارسانگلیسی» نوشته شدهاند برایتان بیاورم تا ببینید نسل تازهی جوانان ما که تشنهی دانستن از گذشتهی نزدیک خویش هستند نسبت به دو رژیم حال و گذشتهی ایران چگونه میاندیشند:
- مرگ بر ملاها.
- شاه را آمریکا با عملیات آژاکس در سال ۱۹۵۳ بر علیه دولت قانونی مصدق به قدرت رساند. او با دشمنان ایران همسو بود. او درست مثل مجاهدین خائن بود.
- همه کسانی که در این فیلم هستند از کاری که آن روز کردند پشیمانند. امیدوارم دوباره پادشاهی به ایران برگردد. درود بر ایران و مرگ بر جمهوری اسلامی. ما دوره شاه وضع بهتری داشتیم. ملاها تکنولوژی ایران را سی سال عقب نگاه داشتند. اگر شاه هنوز بود ایران میتوانست بزرگترین کشور جهان باشد.
- آدم اگه منصف و میهن پرست باشه، و از تاریخ ایران آگاه باشه میفهمه که شاهان پهلوی کی بودن و برای ایران چکار کردن. ولی آدم اگه تودهای یا اسلامیست باشه نه میتونه منصف باشه و نه از اخلاق و انسانیت چیزی حالیش میشه. مرگ بر ایدئولوژیهای شیطانی.
- دیکتاتوری دیکتاتوری است. شاه هم یک دیکتاتور بود. ما هرگز ارزش داشتن دموکراسی را نداریم مگر همهمان بفهمیم که باید خودمان کشورمان را بسازیم، نه شاه، نه قهرمان، نه یک سمبل، و نه یک کشور دیگر. دیکتاتورها بر ما حکومت کردهاند چون ما خودمان نمیخواهیم بنیان دموکراسی را درک کنیم.
- بسیار از این که این فیلم را در اختیارمان گذاشتید سپاسگزارم، بخصوص برای آن صحنه پایانی با آقای هادی خرسندی.
- اگر پهلوی واقعا دیکتاتور بود انقلاب به این راحتی رخ نمیداد و شاه ایران را ترک نمیکرد. شاه قدرت داشت اسلامیستها را شکست دهد. او مثل صدام و هیتلر و استالین بربریت نداشت. در زمان او ایران دموکراسی کامل نداشت ولی در این مسیر بود.
January 12, 2008
دیدار با آن غول زیبا بر صندلی چرخدار
دیروز داشتم به شعر «زخم و مرگ» از فدریکو گارسیا لورکا که با صدای خودش از یک رادیو اینترنتی به نام «رادیو سر وانتس» پخش میشد گوش میدادم که به یاد ترجمه شیوای شاملو از همین شعر افتادم. بعد، برای ساعتها ذهنم از شاملو جدا نشد. یاد تماسهای تلفنیام با او، دو سالی پیش از مرگش، وقتی با آن همه شور و اشتیاق در آرزوی ساختن فیلمی از او بر مبنای فیلمنامهام، «وصیتنامه ققنوس» بودم افتادم؛ به یاد آن همه ناسزا که در روزنامهی کیهان و رسالت و حتی مجلس شورای اسلامی به خاطر همین طرح به من و شاملو داده شد؛ به یاد آن همه افترا که همدهنان کیهان و رسالت در خارج از کشور به من زدند. و باز از زخم بیپروائی که نادوستانی چند در همین رابطه بر من وارد آوردند دلم گرفت. اما همان لحظه به یاد ویدیوئی کوتاه که در همان زمان «کلارا خانز»، شاعرهی اسپانیائی، از شاملو و خودش از ایران برایم به ارمغان آورده بود افتادم و دردم فراموشم شد. چرخی در تودهی بیشکل ویدئوهایم زدم و تا پیدایش نکردم قرار نگرفتم. دستی به سر و روی آن کشیدم و بیآنکه تدوینش کنم (چرا که جای تدوین نداشت) این ویدیوی خانگی را که پنج دقیقه بیشتر نیست برای دیدن شما در صفحهام در یوتیوب گذاشتمش که با کلیک روی عکس زیر میتوانید آن غول زیبا را پس از بریده شدن پا، بر صندلی چرخدار ببینید.
January 8, 2008
هر دم از این باغ بری میرسد!
خبرِ زشت ، شوم ، رعشهآور و شرمانگیز قطع دست و پای چند متهم در ایران اسلامی مفسران مسائل داخلی ایران را به سرگیجه انداخته است. اگر به خلاصه بخواهم بنویسم که چه میگویند باید به این سه نظر اشاره کنم:
۱. با یک دست شدن حاکمان در ایران، قوانین مجازات اسلامی از جمله قطع دست و پای متهمین امکان اجرای بیشتری یافتهاند.
۲. حکومت اسلامی خطر تجزیهطلبان را در استانهای سنی مذهب ایران جدی گرفته و دارد به جدائیطلبان هشدار میدهد.
۳. دولت ایران درگیریهای مرزی را نتیجهی اخلال غرب میداند و میخواهد بگوید هرچه این اخلالگری ادامه یابد به زیان معیارهای حقوق بشر غربی تمام خواهد شد.
من که طبق معمول تفسیر خودم را از حرکات وحشیانه رژیم اسلامی دارم نظر سهگانه متفاوتم را به صورت زیر برایتان مینویسم:
۱. رژیم اسلامی میخواهد با بریدن دست و پای متهمین که هزار بار از اعدام کردنشان بدتر است، دهان مخالفان اعدام را ببندد و بهانه به دست آنها ندهد.
۲. در سالهای اول پس از پایان جنگ ایران و عراق همواره معلولین ایرانی در مسابقات المپیک معلولین جهان به مقام قهرمانی میرسیدند اما چند سالی است که به دلیل کمبود معلول این رشته ورزشی عقب مانده است که حالا با آغاز اجرای احکام دست و پا بریدن اسلامی جبران مافات خواهد شد.
۳. دولت ایران میخواهد به این طریق چراغ سبزی به طالبان و القاعده نشان دهد تا بدانند شیعیان بنیادگرای حاکم بر ایران در اجرای قوانین شرع در هیچ زمینهای از سنیهای متعصب کم نمیآورند.
تا شما کدام تحلیل را بهتر بپسندید!
January 5, 2008
باز هم از پابلو میلانس
کار ِخانه تکانیِ فایلهای صوتی و تصویری موسیقی فلامنکو که تمام شد رفتم سر وقتِ راست و ریست کردن مطالب مربوط به موسیقی آمریکای لاتین و تا دلتان بخواهد موسیقیهای کم کیفیت سابق را با ترانههای کامل و باکیفیت تازه عوض کردم. آخرینش مطلبی بود در مورد «پابلو میلانس»، موسیقی دان و خوانندهی نامدار کوبائی با عنوان «پابلو محبوب»، که وقتی دقایقی پیش ترانهی «تنهائی» را در آن گذاشتم و ترجمهاش را دوباره خواندم فکر کردم حتی اگر آن را در همین صفحه خوانده و ترانهاش را شنیده باشید مسلما از شنیدن و خواندن دوبارهاش پشیمان نخواهید شد. این است که پایان خانه تکانی را با ارائه همین مطلب حسن ختام میبخشم!
پابلوی محبوب
"گابریل گارسیا مارکز" در معرفی کار سترگ "پابلو میلانِس"، آهنگساز، ترانه سرا و خواننده بزرگ کوبائی که در مجموعه ای با عنوان "پابلوِ محبوب" به بازار آمد، در مقدمه ای که با صدای خود مارکز ضبط شده اینگونه آغاز به سخن می کند:
"این دیسک خانه ای بی در و پنجره است که پابلو میلانِس به هر کجا که می رود آنرا با خود می کشد، تنها برای اینکه دوستانش در تمام جهان با او در این خانه هم آواز شوند. خانه ای است که درش به روی تمام رفقایش در دنیا باز است؛ کسانی که زبانهای مختلفی دارند اما تنها به یک زبان مشترک با هم حرف می زنند: زبان موسیقی."
مارکز به این نکته اشاره دارد که در این مجموعه بیست ترانه از کارهای پابلو میلانِس وجود دارد که هر کدام از آنها را با همآوازی یک خواننده معروف از قاره پهناور امریکای لاتین خوانده است؛ خوانندگانی پر آوازه همچون "گال کوستا" از برزیل، "ریکاردو آرخونا" از گواته مالا، "تانیا لیبرتاد" از پِروُ، و "سولِداد براوُ" از ونزوئلا.
پیش از اینکه کمی در مورد سوابق کاری پابلو میلانِس برایتان بنویسم و نمونه هائی از ترانه هایش را برایتان ترجمه کنم اجازه بدهید عکسی از او که حالا شصت و یکساله است چاپ کنم و تکه ای از موسیقی و صدایش را هم برایتان بگذارم تا درک محسوس تری از این پدیده موسیقی آمریکای لاتین داشته باشید.
پابلو میلانِس در سال 1943 در شهر "بایامو" در شرق کوبا به دنیا آمد و از آوان کودکی با تقلید خوانندگان مشهور استعدادش را در موسیقی نشان داد. در هشت سالگی در رادیو شهرشان آواز خواند و در دوازده سالگی در مسابقه ای در رادیو هاوانا برنده شد. کار واقعیش اما در بیست سالگی همراه با تغییرات شگرفی که پیروزی انقلاب کوبا به همراه آورده بود آغاز شد. او یکی از نامدارترین موزیسینهای کوبائی است که در چهل سال گذشته همواره مطرح بوده است. نگاه عاشقانه او به زندگی، به مردم و به جامعه که در ترانه هایش بازتاب دارد او را محبوب مردم سراسر آمریکای لاتین کرده است. ترانه ای که پابلو برای "سالوادور آیِنده" و مرگ دردناکش نوشت و خواند یکی از جاودانه ترین کارهای اوست. می گوید:
"پرواز کردی به افقهای تفکراتت
درست به سوی زمان
با پیامت، ایمانت، عملت.
چه زندگی سوخته ای!
چه آرزوی برباد رفته ای!
چه بازگشتی به هیچ!
چه پایانی!"
از مجموعه ای که با عنوان "پابلو محبوب" انتشار یافته ترانه ی "تنهائی" را برایتان ترجمه می کنم. این همان ترانه ای است که آن را در فایل صوتی بالا با صدای خود او به همراهی "میلتون ناسیمِنتو"، خواننده پر آوازه برزیلی، شنیده اید:
"تنهائی پرنده بزرگی است رنگ به رنگ
که پری برای پرواز ندارد
و با هر تلاش تازه برای پر کشیدن جانش به درد می آید.
تنهائی در گلوی آدم لانه می کند به انتظار،
و فریادی که به آواز از آن بیرون می جهد را
به سکوتی سرد می کشاند.
تنهائی گاهی با خود تصویری می آورد
از یادمانی تلخ
از عشقی که هرگز در رویای آدم نبوده است.
تنهائی زیباترین جدائی ها را خلق می کند،
زوایای قلب را می گردد
تا تنها، تنهائی باقی بماند
با کودکی اش،
با جوانی اش،
با پیری اش،
برای گریه کردن
برای مردن
و برای تنهائی..."
January 2, 2008
خانه تکانی ادامه دارد!
تمام روزم صرف تعویض فایلهای صوتی و تصویری سال پیش با فایلهای تازه شد. البته هنوز کار تمام نشده ولی سخت خوشحالم که به مصداق «عدو شود سبب خیر...» فایلهای کم کیفیت قدیمی گم شد تا همت کنم و جایشان را با صدا و تصویرهای بلندتر و با کیفیت برتر پر کنم. اگر مثلا حالا سری به مطلب «مثل یک موج» که سال گذشته نوشته بودم بزنید میتوانید ترانههای شنیدنی «روسیو خورادو» را با کیفیتی برتر و به طور کامل بشنوید. از همه مشکلتر، که ساعتها وقتم را گرفت، عوض کردن ویدئو کلیپهای مطلب دیگرم بود با عنوان «فیلمنگارشی از سه نسل» که حالا با ویدئو کلیپهای کاملتر، بسیار دیدنیتر و شنیدنیتر شده است بقدری که دلم نمیآید تمام این مطلب را در زیر همین یادداشت در دسترستان نگذارم.
فیلمنگارشی از سه نسل
بگذارید از این اصطلاح مندرآوردی و نه لزوما بیمعنی "فیلمنگارش" شروع کنم. ما در دنیای "مالتی میدیا = رسانهی ترکیبی (؟)" زندگی میکنیم یعنی روز به روز فاصله رسانههای مختلف از همدیگر کمتر و کمتر میشود و گاهی به سختی میتوان با اصطلاحات گذشته پدیدههای تازه را نامگذاری کرد. به همین ویدئو کلیپهای موسیقی که روزی صدها از آن از تلویزیونها پخش میشود نگاه کنید. آیا این ها ترانهاند، رقصند، داستان کوتاهِ فیلم شدهاند یا ترکیبی از هر سه؟ این تازه در مورد موسیقی است که تاریخش با تاریخ خود انسان همآغاز است. وقتی وارد مقوله اینترنت و وبلاگ و جز اینها میشویم، که عمرشان به دو دهه هم نمیرسد، دیگر اختلاط ابزار ارتباط با مخاطب، نه در حاشیه که در متن موضوع جا میگیرد. با این مقدمهچینی میخواهم "فیلمنگاشته"ای را آغاز کنم که به سه نسل از یک خانواده نامدار کولی مربوط میشود که چهار دهه است که در راس موسیقی فلامنکو قرار دارند. اما همانگونه که نوشتن و تدوین فیلمنگارش با مقاله نوشتن و فیلم ساختن متفاوت است، خواندن و دیدن آن هم برای مخاطب مستلزم رعایت آداب بخصوصی است. اگر حوصله کنید و دستتان را از دست من در نیاورید و نوشته و فیلم را جدا از هم نخوانید و نبینید، گام به گام شما را با این سه نسل هنرمند کولی، از طریق آواز و سازشان، آشنا میکنم. بیائید با کلیک روی عکس زیر اولین ویدئو کلیپ را ببینید و بشنوید تا بیشتر توضیح دهم:
لا نگرا و دخترش "لوله مونتویا"
این فیلم باید در حدود چهل سال پیش در یک محفل خصوصی کولی گرفته شده باشد (من این فیلم و فیلمهای دیگری را که در این فیلمنگارش برایتان میگذارم از تلویزیون بینالمللی اسپانیا و تلویزیون آندولس در زمانهای مختلف ضبط کردهام.)
"لانگرا"، زن جوانی که در آغاز این فیلم خواند، خواننده معروفی در زمان خود بود ولی هرگز شهرتش به حد شهرت دخترش "لوله مونتویا" که در فیلم نباید بیش از پانزده شانزده سال داشته باشد، نرسید. همانطور که دیدید او در این ویدئو، ترانهای عربی خواند. سالها بعد، یعنی همین سه چهار سال پیش، در مصاحبه ای گفت که با اینکه مادر و پدر من عرب نیستند ولی در کازابلانکا (مراکش) به دنیا آمدهاند و از این رو من با موسیقی غنی عربی به خوبی آشنایم. "لوله" البته راه درازی برای موفقیت در مویسقی فلامنکو در پیش داشت که به تنهائی قادر به پیمودنش نبود. اگر روی عکس زیر کلیک کنید با اعجوبه دیگری از دنیای فلامنکو به نام "مانوئل مولینا" آشنا میشوید که در اینجا جوانی شوخ و ریشو است که با آواز "لانگرا" و رقص "کارملیتا مونتویا" گیتار میزند. (فیلم در سال 1986 برداشته شده.)
"مانوئل مولینا"
مانوئل پس از اینکه در جشن عروسی برادرش با "کارملیتا" به عنوان ساقدوش شرکت میکند با ساقدوش عروس که کسی جز "لوله مونتویا" نیست ازدواج میکند و این پیوند به خلق سبک تازهای از موسیقی فلامنکو میانجامد که با نام آن دو گره خورده است: سبک "لوله و مانوئل". این زوج هنرمند در دهه نود کنسرتهائی برپا کردند که در نوع خود اگر نه بینظیر که کم نظیر بود. ویژهگی موسیقی مانوئل مولینا - اگر بخواهید از زبان غیر حرفهای من بشنوید- این است که نه فقط مثل اغلب ترانههای فلامنکو با یک گیتار قابل اجرایند اما در اصل برای یک ارکستر چند ده نفره نوشته شدهاند. در کلیپ زیر میتوانید یک کنسرت عظیم از این دو هنرمند را ببینید.
"لوله" و "مانوئل" در کنسرت
زندگی مشترک "لوله" و "مانوئل" هم مثل اغلب زندگیها بدون جدائی به کمال نرسید! به گمان من سوز صدای "مانوئل" که حالا اگر مجلس گرم بشود، کولیوارتر از هر آوازهخوان کولی، زیر آواز هم میزند، بیش از پیش هم شده است. قبل از این که جلوتر برویم بیائید صدای او را با هم بشنویم. من که هر بار این ویدئو کلیپ را میبینم و میشنوم به راستی منقلب میشوم (البته خودم میدانم که وقتی پای موسیقی کولی در میان باشد خیلی آدم نرمالی نیستم!)
آواز "مانوئل مولینا"
آن چه از آن پس رابطه "لوله" و "مانوئل" را حفظ کرد، جدا از همکاری گهگاهی در کنسرت ها، وجود دخترشان بود که زیبائی و صدای خوش را از مادر و مادر بزرگش به ارث برده بود: "آلبا مولینا"
"آلبا مولینا" امروزه یکی از محبوبترین خوانندگان فلامنکو در میان نسل جوان است. اگر نام گروه "لاس نینیاس= دخترکان" را شنیده باشید میدانید که آلبا یکی از سه دختر جوان این گروه است که آهنگهایشان امروزه در ام.تی.وی و دیگر کانالهای اختصاصی موسیقی پخش میشود. گل سر سبد ویدئو کلیپ این "فیلمنگاشته" را که همین چند هفته پیش از تلویزیون اندولس ضبط کردهام به عنوان حسن ختام در اینجا میآورم. "آلبا" به صورت زنده با گیتار پدرش "مانوئل مولینا" میخواند و مادرش "لوله مونتایا" پشت سر آنها نشسته و با کفِ دست ضرب میگیرد. تا این ویدئو گرم و گیرا، تنها یک کلیک فاصله دارید که باید روی عکس زیر بکنید!
آلبا و پدرش مانوئل
January 1, 2008
خانه تکانیِ نوروزی
داشتم دنبال هدیهای موزیکال برای تقدیم به دوستان این صفحه به مناسبت آغاز سال نو مسیحی میگشتم که متوجه شدم تمام آهنگها و فیلمهائی که سال پیش، یعنی قبل از باز کردن صفحهام در یوتیوب، از طریق سایت ملکوت آپلود کرده بودم پاک شده و هیچ یک از لینکها به موسیقی یا فیلمهای مربوطه راه نمیبرند. اول کمی دستپاچه شدم ولی بعد یادم آمد که به دلیل محدویت سایت ملکوت من همواره ناچار بودم موسیقی و فیلمها را نه فقط کوتاه کنم که کیفیتشان را هم به شدت تقلیل دهم تا جای کمتری بگیرند. البته چند ماهی است که صاحب عرش ملکوت جای پر ظرفیت تازهای به نام ققنوس برای دانلود موزیک با کیفیتی بالا در اختیارم گذاشته است که ترانههای اخیر را از طریق آن دانلود کردهام. از این رو دارم فکر میکنم شاید پاک شدن فیلمها و ترانههای پیشین اتفاق بدی هم نبوده است چرا که حالا با داشتن امکان آپلود فیلم در یوتیوب و موزیک در ققنوس میتوانم به تدریج وبلاگم را خانه تکانی کنم و جای آثار گم شده را با همان آثار اما با کیفیت بالاتری پر کنم.
برای شروع، اولین کاری که کردم فیلم سه دقیقهای آخرین بدرود با «روسیو خورادو» را که سال پیش در مادرید گرفته بودم در صفحه خودم در یوتیوب گذاشتم که میتوانید با کلیک روی عکس زیر آن را ببینید.
دومین گام هم آپلود ترانهی بسیار مورد علاقهی فلامنکو دوستان این صفحه، «دختره برام میمیره» است، با صدای «خوزه مرسه» که به همراه برگردان فارسی آن به عنوان هدیهی سال نو مسیحی، همراه با بهترین آرزوها تقدیمتان میکنم.
دختره برام مىميره / ببين كى داره اينو ميگه.
من به اين زشتى، اون به اين خوشگلى، مثل يه دسته گل.
صداش زمزمه برگها، صداى من به اين خشنى
اندامش مثل موج، تن من مثل صخره
باز ميگه منو نبينه مىميره / تو چى فكر میكنى؟
هزار بار جوونتر از منه / شانس مارو باش!
موهاش رنگ زندگيه، موهاى من رنگ خاكستر
ميگه بى عشق من زنده نمىمونه / كه ديدن من براش روياس
كى اينو میفهمه؟ / شانس مارو باش! / شانس مارو باش!
December 29, 2007
شریک دزد و رفیق قافله
از وقتی ماهیت واقعی رژیم اسلامی ایران بر جهانیان روشن شد، یعنی از همان اولین سالگرد انقلاب، این پرسش همچنان بر ذهن پیر و جوان سنگینی میکند که چگونه ملتی به دست خود یک مشت ملای عقب مانده را بر سر کار آورد تا بر سرنوشتشان حاکم شود. این پرسش بویژه برای کسانی که برای مردم یک جامعه حرمت قائلند و تصمیمات جمعی را به دور از خطا میشناسند دردناکتر است چرا که مثل دیگران نمیتوانند از ناآگاهی و ندانمکاری یک ملت در کلیت آن حرف بزنند.
من که خودم را جزو همین دستهی مردمگرا میدانم گاهی با شنیدن خبری و یا حتی شایعهای امیدوار میشوم که پاسخ این پرسش را یافته باشم. مثلا شنیدهام که مردم سیسیل در ایتالیا از میان کاندیداهای شهرداری در انتخابات، فقط به کسی رای میدهند که از عضویت او در مافیای بینالمللی مطمئن باشند. این مردم ساده که عموما ماهیگیرند و نه اهل دزدی و آدمکشی و نه اهل قاچاق مواد مخدرند، به تجربه دریافتهاند که یک شهردار وابسته به مافیا با همهی دردسرهائی که برایشان دارد، بیش از هر کسی میتواند امنیت آنها را تامین کند و دست مافیای بیرون از سیسیل را از سر مردم سیسیل کوتاه کند.
من هم از دو روز پیش که بینظیر بوتو، امید مردم پاکستان به دستیابی به دموکراسی، در روز روشن ترور شد و پاکستان در هرج و مرجی بیش از گذشته گرفتار آمد فکر میکنم این ملت ما، حدود سی سال پیش با نگرشی پیامبرگونه به آیندهی منطقهای که در آن میزیست، با چشم باز یک مشت ملای شریک دزد و رفیق قافله را بر سر کار آورد تا ایران در میان خون و آتشی که همسایگانش، عراق و افغانستان و پاکستان، امروزه در آن میسوزند از چشم زخم دزدان دیگر مصون بماند!
البته این استدلال دیری بر ذهنم نمیپاید چون بلافاصله به این میاندیشم که اگر ما ملت، ملاها را بر اریکه قدرت و ثروت ننشانده بودیم آتشی که امروز دور و بر ما زبانه میکشد امکان شعلهور شدن نمییافت، و هر رمالی در منطقه ما به فکر رسیدن به مقام رهبری مریدانش را به آدمکشی ترغیب نمیکرد.
ولی این ذهن مغشوش من در همین جا هم توقف نمیکند و به این میاندیشد که اگر ما ملت، بیست و پنج سال پیش از آن انقلاب، درِ خانهمان را به روی نسیم دموکراسی که بر کشورمان وزیدن گرفته بود نمیبستیم این فرصت را برای رمالان فراهم نمیآوردیم که بیست و پنج سال بعد، اولین سنگ بنای کجِ اسلام بنیادگرا را در خاک میهن ما بنشانند و الگوئی وسوسهانگیز برای بنیادگرایانِ قدرت طلبِ منطقه بیافرینند.
December 23, 2007
تفنگ «فیدل» و داس «ماسِئو»
اجازه بدهید پیش از آن که معنای عنوان مطلب امروزم را روشن کنم یک نکته را توضیح بدهم. من سالهاست دریافتهام که کوررنگی سیاسی، یعنی تمامی تونالیتههای خاکستری موجود در فاصلهی بلند سیاه تا سفید را ندیده گرفتن، و یا همهی خاکستریها را به سیاه یا سفید تقلیل دادن، تا کنون موجب کجفهمیهای اساسی در میان فعالان سیاسی ما شده که تاثیرات ناگواری بر موضعگیریهای آنها داشته است. این را نگفتم تا انتقادی از کسی یا جریانی کرده باشم بلکه هدفم از یادآوری این نکته صرفا توضیحی است برای دوستانی که گهگاه موضع گیریهای من را، بویژه در مورد مسائل اجتماعی آمریکای لاتین، ضد و نقیض میبینند. آنها انتظار دارند وقتی من از پوشش درمان عمومی در کوبا تعریف میکنم یا از تقلیل ساعت کار کارگران در ونزوئلا حمایت میکنم دیگر نباید از چسبیدن «فیدل کاسترو»ی هشتاد و یک ساله به قدرت در کوبا شکایت داشته باشم، و یا در رفراندم تغییر قانون اساسی بر خلاف تمایل «هوگو چاوز»، از رای «نه» حمایت کنم. البته دوستان دیگری هم هستند که تناقض را درست در نقطه مقابل میبینند، یعنی اگر از نبود آزادی فعالیت سیاسی در کوبا مینویسم دیگر نباید ارزشی برای امکانات تحصیل رایگان از کودکستان تا پایان دانشگاه برای همگان قائل باشم. توضیحی که میخواستم بدهم این است که اگر تناقضی در این جا دیده میشود ناشی از تناقض در عمکرد خود حکومتهاست نه از کسانی مثل من که با معیارهای مبتنی بر حفظ حقوق شهروندی، و دفاع از منافع ملی هر ملتی، عمکرد دولتها را میسنجیم.
حالا بروم سر مطلب!
دیروز در پایان نشست سران چندین کشور آمریکای لاتین در کوبا ۱۴ قرارداد تازه میان دو دولت ونزوئلا و کوبا به امضاء رسید که مهمترین آن راهاندازی پالایشگاه نفت در «سیِن فوئِگو»ی کوباست که پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم تا کنون خوابیده بوده است. وارد جزئیات مطلب نمیشوم که نه خودم حوصله نوشتن از آن را دارم و نه شما حوصله خواندنش را. آنچه باعث شد در این باره بنویسم یکی دو نکته جالب، و البته متناقض، است که به این نشست مربوط میشود.
اولین نکته این است که انقلابیون کوبائی با همه پیری و از کار افتادگیشان همچنان میدانند که بسیارند کسانی که هنوز هم آرزو دارند در انقلابیگری مورد تائید آنها قرار بگیرند. اسامی افرادی مثل «خوزه مارتی»، فیلسوف و انقلابی کوبائی در قرن نوزده، «سیمون بولیوار»، انقلابی ونزوئلائی در قرن هیجده، «آنتونیو ماسِئو»، انقلابی کوبائی در جنگ استقلال کوبا علیه اسپانیائیها، همچون نام بسیار آشناتر «چه گوارا» برای افرادی مثل «هوگو چاوز» که شانس آن را نداشتند که در عصر انقلابیگری بختآزمائی کنند وسوسه انگیز است. از همین روست که «رائول کاسترو»، برادر فیدل که بعنوان بدل او دارد در کوبا حکومت میکند وقتی «چاوز» قراردادهای چهاردهگانه را امضاء کرد دست او را گرفت و از این سر کوبا تا آن سر آن، یعنی از «هاوانا» تا «سانتیاگو دِ کوبا» برد و پذیرائی انقلابیگونهای از او به عمل آورد. «رائول» همچنانکه در عکسهای زیر میبینید تفنگ «فیدل» و داس نیشکر بُریِ «آنتونیو ماسِئو» را که اهل سانتیاگو دِ کوبا بود، به «چاوز» تقدیم کرد با این جمله که تیتر امروز روزنامهی «گراما» ارگان رسمی کمیته مرکزی حزب کمونیست کوباست: «تو با تفنگ فیدل و داس ماسِئو شکستناپذیر هستی»!









